داستانی واقعی وتکان دهنده از کشوریمن:

داستانی واقعی و تکان‌دهنده از کشور یمن 👞

زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.

استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس می‌کرد. شاگردانش هر صبح با لباس‌هایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگ‌تر از خانه‌هایشان به مدرسه می‌آمدند. او آن‌ها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک می‌فهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگی‌اش را از خانواده‌اش پنهان کرده است.

روزی خواست تا روحیه آن‌ها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آن‌ها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک می‌دهم.»
یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»
معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»
کفش برای آن‌ها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه می‌رفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آن‌ها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس می‌نشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان می‌کرد.

وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمی‌کرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلب‌های کوچک می‌خواهند پیروز شوند.
بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانش‌آموزان نمره کامل گرفته بودند!
استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آن‌ها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»

کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نام‌هایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»
معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.

استاد نوال در مقابل دیدگان آن‌ها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».
وفاء با قدم‌هایی لرزان و در حالی که اشک‌هایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانش‌آموزان صادقانه برایش دست می‌زدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینه‌ای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»
نوال نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.

همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف می‌کنی، گریه می‌کنی؟»
او در حالی که جعبه را باز می‌کرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمی‌کنم.»
همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»
او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».

همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچه‌ها نام او را نوشتند و هیچ‌کدام نام خودشان را ننوشتند!»
او در حالی که می‌لرزید ادامه داد: «همه آن‌ها کفش می‌خواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آن‌هاست.»

روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفش‌های نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفش‌ها را بخرد.
وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»
وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلب‌های سفید» شناخته شد.
اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانش‌آموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.
در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار می‌گذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»


پیام داستان:
اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند. 🌹

شعری درتمجید مردان:

۱_به نام خدای هنرآفرین ****خدای بزرگ پسر آفرین ۲_خدایی که مردان شیر آفرید ****که درباب قدرت دلیر آفرید.۳_شرف زادگانی که با غیرتند ****اگرچه بر مسند قدرتند. ۴_یکایک همه رشته کوه ادب****که دریا از او برده نام و نسب. ۵_به پاکی شبیه پسر بچه هاست ****به جنگاوری قدرتش چون خداست. ۶_ به ذات زنان بدگمان نیست،نه ****که بدطینت وبددهان نیست،نه. ۷_به زن ها چو قدیسه ها بنگرد ****به آنها شبیه خدا بنگرد ۸_که گل می کند زن هیاهو کند ****که در سایه اش زن تکاپو کند. ۹_خداوند زن در زمین مرد اوست ****ببین مرد ایرانی ذاتش نکوست. ۱۰_پر ازعشق و تکثیر و آزادگی است****که مفهوم نامش همان زندگی است. ۱۱_که تکریم نامش بر زن واجب است****که مرد احترامش به زن واجب است

شعری درتمجید زنان:

1_به نام خداوند مد نظر****که خوانده زنان را خدای هنر 2_همه دختران را به نور آفرید****یکایک همه را با غرور آفر 3_و زن را به جلوه چو گل خلق کرد****که درچشمش آئینه را غرق کرد. 4_به ذاتش جنم داد و تکثیر کرد****به زیبائیش چشم و دل گیر کرد 5_واز روی او نقش آهو کشید****و او را به افسونگری برگز 6_به ما گفته خدمتگذارش شویم ****که مجنون نقش ونگارش شویم. 7_شجاعت،نجابت،اصالت در اوست****ودرباطنش هرچه دارد نکوست. 8_همه نقش زن آبروداری است****قوی بودنش ذانا اجباری است. 9_ومردانگی می چکد از بنش***که دنیا نیرزد به ناخنش. 10_واز مریم حتی مقدس تر است****که از هاجر وساره هم سر تراست 11_وهر حرکتش برکت زندگی است****که مادر یکی وخدا هم یکی است.

بهترین هدیه برای مردم کشورموریتانی:

[۶/۲۹, ۱۸:۴۲] Daneshmand: تصویر حکاکی‌شده جغد با عینک و کتاب‌ها در سال ۱۶۲۵ توسط هنرمند هلندی کورنیلیس بلومارت دوم ساخته‌شده‌است.

در این تصویر، یک جغد دیده می‌شود که عینک زده، روی یک کتاب بسته نشسته، کنارش کتابی باز است و یک شمع روشن هم در کنارش قرار دارد.

پایین تصویر یک ضرب‌المثل هلندی نوشته‌شده که مفهومش این است:
«وقتی جغد خودش نخواهد که ببیند، شمع و عینک چه فایده‌ای دارد؟!»
معنای کلی تصویر این است که جغد که معمولا"‍‍‍ٓ نماد خرد و دانایی‌ است، این جا همه ابزار فهمیدن را دارد؛ کتاب، نور شمع و حتی عینک، اما با این حال، تصمیم گرفته که نبیند و نفهمد!

پیامش خیلی ساده و نغز است:
برخی آدم‌ها ممکن است همه‌ ابزاری برای آگاه شدن داشته باشند، ولی تا هنگامی که خودشان نخواهند بفهمند، هیچ ابزار و کتاب و نوری به دردشان نمی‌خورد!
در واقع این اثر طعنه‌ به کسانی می‌زند که همه امکانات دانستن برایشان فراهم‌است ولی آگاهانه نادانی را انتخاب کرده‌اند؛
گاهی از روی تنبلی، گاهی از روی منفعت و گاهی فقط چون دیدنِ حقیقت برایشان گران تمام می‌شود.👌🏻
[۶/۲۹, ۱۸:۴۲] Daneshmand: در سال ۱۹۷۳، رئیس‌جمهور زئیر در آن زمان، ژنرال «موبوتو سسه سکو»، سفری سه‌روزه به مور یتانی داشت. موریتانی در آن زمان یکی از فقیرترین کشورهای آفریقا بود و اقتصادش بر ماهیگیری، کشاورزی و دامداری استوار بود.
در طول دیدار، موبوتو متوجه شد که میزبانش، رئیس‌جمهور موریتانی «المختار ولد داداه» – که نخستین رئیس‌جمهور این کشور پس از استقلال از استعمار فرا نسه بود – در تمام این سه روز یک دست لباس بیشتر نپوشیده است. موبوتو دریافت که او توان خرید لباس‌های گران‌قیمت و شیک را ندارد.
هنگام خداحافظی در فرودگاه نواکشوط، موبوتو برای آن‌که میزبانش شرمنده نشود، چکی به مبلغ ۵ میلیون دلار به دبیر مخصوص رئیس‌جمهور داد و همراه آن فهرستی از نشانی خیاطان مشهور پاریس که خود لباس‌هایش را آنجا سفارش می‌داد، تا رئیس‌جمهور موریتانی هم بتواند لباس‌های رسمی تهیه کند.
بعد از رفتن موبوتو، دبیر مخصوص چک را به رئیس‌جمهور تحویل داد و گفت: «این هدیه موبوتو است برای شما تا لباس و وسایل آن را از پاریس بخرید.» اما «ولد داداه» بلافاصله چک را به وزیر دارایی داد تا به حساب دولت واریز کند.
اندکی بعد، از همین مبلغ، «مدرسه عالی تربیت معلم» در موریتانی ساخته و تجهیز شد؛ زیرا کشور به‌شدت از کمبود معلم و امکانات آموزشی رنج می‌برد.
پنج سال بعد، در سال ۱۹۷۸، موبوتو در مسیر بازگشت از آمریکا توقفی در مراکش داشت. وقتی «ولد داداه» باخبر شد، او را به دیداری کوتاه در موریتانی دعوت کرد. در مسیر فرودگاه تا کاخ ریاست‌جمهوری، موبوتو با تعجب دید که خیابان‌ها پر است از تابلوهایی با نوشته‌های عربی و فرانسوی:
«متشکریم زئیر»
«متشکریم موبوتو»
«سپاس از هدیه»
**موبوتو متحیر شد و پرسید: «چه هدیه‌ای داده‌ام که مردم موریتانی از من تشکر می‌کنند؟ من تازه رسیده‌ام و هیچ هدیه‌ای همراه نیاورده‌ام!»
رئیس «ولد داداه» لبخندی زد و گفت: «این همان هدیه ارزشمند توست. با پنج میلیون دلاری که پنج سال پیش به من دادی، این مدرسه تربیت معلم را ساختیم، چون ملت ما بیش از هر چیز به مبارزه با فقر و بی‌سوادی نیاز داشت. این هدیه تو به مردم موریتانی بود، نه به من.»
موبوتو او را در آغوش گرفت و گفت: «اگر همه رهبران آفریقا مثل تو بودند، امروز ما مانند اروپا پیشرفته بودیم.»**
ولد داداه پاسخ داد: «من از خزانه دولت حقوق می‌گیرم و بی‌مزد کار نمی‌کنم. این هدیه تو برای ملت است، نه برای من. چگونه می‌توانم در بهترین لباس‌های دنیا ظاهر شوم در حالی‌که مردمم در فقر به سر می‌برند؟»
«المختار ولد داداه» – که در سال ۲۰۰۳ درگذشت – به ساده‌زیستی و پرهیز از تجمل مشهور بود و در خانه‌ای بسیار ساده با سه اتاق زندگی می‌کرد.
این داستان واقعی هدیه‌ای است به هر دزد و فریبکاری که با شعارهای دروغین میهن‌دوستی و دین، نان مردم فقیر را می‌رباید و به نام ملت و مذهب، قدرت را برای غارت و نابودی آرزوهای مردم در دست می‌گیرد.

اسلامی ترین کشور دنیا کجاست؟:

اسلامی ترین کشور دنیا کجاست؟!

نتايج تحقيق دكتر حسين عسکری و خانم دكتر شهرزاد رحمان از اساتيد دانشكده علوم تهران
با عنوان "كشورهای اسلامی چقدر اسلامی هستند؟ "
خيلی جالب است، متغير های بكار رفته در اين تحقيق در ابعاد حقوق سياسى، اقتصادی و زيست محيطی بر اساس قرآن و سنت پيامبر اسلام بوده است، و جمعا ١١٣ شاخص مورد بررسى قرار گرفتند.
مثلا در بعد اقتصاد، شاخص سلامت و عدم فساد و ربا و بهره پول و در بعد اجتماعى، شاخص آزادى مدنى، امر به معروف و نهي از منكر، صاحبان قدرت و رعايت حقوق زنان و در بعد زیست محیطی شاخص میزان آلوده کردن محیط زیست، توجه به بهبود کیفیت زندگی و ...
نتیجه ي حاصل شده به شرح زير است؛
و اما اسلامی ترين كشور دنيا:

رتبه اول سوييس
رتبه دوم آلمان .
رتبه سوم کشورهای شبه جزیره اسكانديناوی (دانمارک-سوئد-نروژ-فنلاند) .
🔻جالب اينكه تا رتبه ٣٧ هيچ كشور اسلامى وجود نداره!!
بعد از آن رتبه ٣٨ مالزي اولین کشور اسلامی در این پژوهش است!
و جالب تر از همه اینجاست که کشور ايران از اين جهت دارای رتبه ١٦٣ است!
یعنی مسلمانان در عمل نتوانستند به چیزهایی که ادعا کردند برسند، اما کشورهای غیرمذهبی که براساس حاکمیت قانون و اخلاق اداره می شوند، به نتایج خوبی رسیدند..!

در سوئد صبحها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطۀ دورى
نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. به همکارم گفتم: چرا ماشينت را جلوتر پارک نمیکنی؟ گفت: براى اينکه ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به درِ ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.
فرهنگ برتر عامل اصلی
در پیشرفت جوامع بشری است...!

منبع: علوم اجتماعی، مسائل روز

دارم به خانه سالمندان می روم:

*دارم به خانه سالمندان ميروم*

این متن توسط یک خانم نویسنده بازنشسته نوشته شده که احساسش را زمان انتقال به خانه سالمندان به نگارش در آورده است:

*دارم به خانه سالمندان میروم،مجبورم.*

وقتی زندگی به نقطه ای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغول اند و نمی توانند ازتو نگهداری کنند،
این تنها راه باقی‌مانده است.

خانه سالمندان شرایط خوبی دارد: اتاقی ساده، همه نوع وسایل سرگرمی، غذای خوشمزه، خدمات هم خوب است.
فضا هم بسیار زیباست اما قیمتش ارزان نیست.
حقوق بازنشستگی من به سختی می تواند این هزینه را پوشش دهد.

البته اگر خانه ی خودم را بفروشم به راحتی از پس هزینه اش برمی آیم.

می توانم در بازنشستگی خرجش کنم؛ تازه ارث خوبی هم برای پسرم بگذارم.

پسرم میگوید : «پول ها و اموالت باید به خودت لذت بدهد. ناراحتِ ما نباش.»

حالا من باید برای رفتن به خانه سالمندان آماده شوم.
به هم ریختن خانه خیلی چیزها را دربرمی گیرد:

1⃣ جعبه ها، چمدان ها، کابینت و کشوها که پر از لوازم زندگی است، لباس ها و لوازم خواب برای تمام فصول.

2⃣ از جمع کردن خوشم می آمد.
کلکسیون تمبر، ده ها نوع قوری دارم. کلکسیون های کوچک زیاد، مثل گردنبندهایی از سنگ کهربا و چوب گردو و از این قبیل.

3⃣ عاشق کتابم. کتابخانه‌ام پر از کتاب است. انواع شیشه بطری مرغوب خارجی.
از هر نوع وسایل آشپزخونه چند ست دارم.

4⃣ دیگ و قابلمه و بشقاب و هر چه که می شود دریک آشپزخانه پر تصور کرد.
ده ها آلبوم پر از عکس و...

به خانه پر از لوازم نگاه می‌کنم و نگران می شوم.

خانه سالمندان تنها یک اتاق با یک کابینت، یک میز، یک تخت، یک کاناپه، یک یخچال، یک تلویزیون، یک گاز و ماشین لباسشویی دارد.

دیگر جایی برای آن همه وسایلی که یک عمر جمع کرده ام ندارد.

یک لحظه فکر می کنم مالی که جمع کرده ام، دیگر متعلق به من نیست.
در واقع این مال متعلق به دنیاست.

به این ها نگاه می کنم، با آن ها بازی می کنم، از آن ها استفاده می کنم، ولی نمی توانم آن ها را با خودم به خانه سالمندان ببرم.

می خواهم همه اموالم را ببخشم، ولی نمی توانم؛ هضمش برایم مشکل است.
از طرفی بچه ها و نوه هایم برای کارهایم و این همه چیز جمع آوری شده ارزش آنچنانی قائل نیستند.
به راحتی می توانم تصور کنم که آن ها با این همه چیزی که با سختی جمع کرده ام، چطور برخورد می کنند:

همه لباس ها و پوشاک گران قیمت دور ریخته می شود. عکس های با ارزش نابود می شود، کتاب ها، فله‌ای فروخته می شود.
کلکسیون هایم چه ؟؟!!!!
مبلمان هم با قیمتی بسیار کم فروخته می شود.

از بین کوه لباسی که جمع کرده بودم، چند تکه برداشتم، چند تا وسیله آشپزخانه، چند تا از کتاب های مورد علاقه‌ام و چند تا قوری چای.
کارت شناسایی و شهروندی، بیمه، سند خانه و البته کارت بانکی، تمام.

این همه متعلقات من است. میروم و با همسایه‌ها، خداحافظی می‌کنم....

سه بار سرم را به طرف درب خانه خم می کنم و آن را به دنیا می سپارم.

*بله در زندگی، شما روی یک تخت می خوابید و در یک اتاق زندگی می کنید بقیه اش برای تماشا و بازی است.*

بالاخره مردم بعد از یک عمر زندگی می فهمند:
ما واقعا چیز زیادی نیاز نداریم.

1⃣ دور خودتان را برای خوشحال شدن، خیلی شلوغ نکنید.

2⃣ رقابت برای شهرت و ثروت خنده دار است.

3⃣ زندگی بیشتر از یک تختخواب نیست.

4⃣ افسوس
که هر چه برده ایم، باختنی است.

5⃣ برداشته ها، تمام گذاشتنی است.

پس در لحظه و حال زندگی کنید.

زیاد در گیر تجملات، خانه، ماشین و.... نباشید.

*در یک کلام انبار دار نباشید.*

*سبکبال باشید، از زندگی لذت ببرید، خوب باشید، با خودتان، با دیگران، با همه.*

« خوب بخورید ، خوب بپوشید ، خوب سفر کنید ، زندگی را زیاد سخت نگیرید

مضرات توسعه و گسترش قبرستان در محیطهای مسکونی  گسترش قبرستانها در مجاورت مناطق مسکونی :

مضرات توسعه و گسترش قبرستان در محیطهای مسکونی

گسترش قبرستانها در مجاورت مناطق مسکونی از منظرهای مختلف میتواند پیامدهای منفی جدی به همراه داشته باشد. این مضرات را میتوان در چند محور اصلی دستهبندی کرد:

۱. مخاطرات بهداشتی و زیستمحیطی

آلودگی منابع آب زیرزمینی: تجزیه اجساد و نشت مایعات بدن، در صورت عدم رعایت استانداردهای دفن (عمق کافی، فاصله از آبخوان و عایقبندی)، میتواند سفرههای آب زیرزمینی را آلوده کند. این خطر وقتی جدیتر میشود که قبرستان در خاکهای نفوذپذیر یا نزدیک منابع آب آشامیدنی قرار بگیرد.

آلودگی خاک: تجمع مواد آلی در حال تجزیه و برخی مواد شیمیایی ناشی از مومیاییها، تابوتها و فرآوردههای تدفین، کیفیت خاک را در بلندمدت تخریب میکند.

انتشار گازهای نامطلوب: متان و سایر گازهای حاصل از تجزیه، بهویژه در قبرستانهای قدیمی و اشباعشده، میتواند بوی نامطبوع ایجاد کند و در موارد بسته و تهویهنشده خطر اشتعال نظری نیز وجود دارد.

جوندگان و حشرات: حضور جمعیت فصلی انبوه بازدیدکنندگان و مواد آلی، محیط را برای تکثیر موش، حشرات و عوامل بیماریزا مساعد میکند.

۲. پیامدهای روانی و اجتماعی

کاهش «کیفیت زندگی» ساکنان: زندگی در همسایگی قبرستان، برای بسیاری از افراد حس امنیت روانی را تضعیف میکند و در مواردی هراس از مرگ و اضطراب را در کودکان و سالمندان تشدید میکند.

افت ارزش عاطفی-اجتماعی محله: تصویر ذهنی منفی از محله، تمایل به تعامل اجتماعی و تعلق خاطر ساکنان را کاهش میدهد.

ایجاد فضای سوگ و اندوه دائمی: حضور مداوم دستههای عزاداری، صدای گریه و برگزاری مراسم، بر روحیه و آرامش خانوادههای همجوار تأثیر مستقیم میگذارد.

۳. پیامدهای اقتصادی

کاهش قیمت املاک: نرخ ملک و اجاره در اطراف قبرستانها معمولاً بهطور محسوسی پایینتر از میانگین منطقه است، که این امر ارزش سرمایه ساکنان فعلی را کاهش میدهد.

کاهش جذابیت سرمایهگذاری: رغبت به احداث کسبوکار، رستوران، فروشگاه و خدمات جدید در این محدوده کم میشود و رکود اقتصادی محله را به دنبال دارد.

۴. پیامدهای کالبدی و ترافیکی

تراکم و ازدحام دورهای: در مناسبتهایی مانند پنجشنبه آخر سال و روزهای خاص، محورهای منتهی به قبرستان دچار ترافیک سنگین، پارک حاشیهای غیرقانونی و ازدحام جمعیت میشوند و زندگی روزمره شهروندان را مختل میکنند.

کمبود پارکینگ و فشار بر زیرساختها: خدمات شهری (آب، جمعآوری زباله، نظافت) در این روزها تحت فشار مضاعف قرار میگیرد.

بلندمرتبهسازی و توسعه کارکردههای جانبی: فروشگاههای گل، سنگتراشها و وانتهای حمل اجساد، علاوه بر اشغال فضا، چهره نامناسبی به خیابانهای مسکونی میدهند.

۵. پیامدهای شهری و برنامهریزی

انجماد کاربری زمین: زمینهای اطراف قبرستان که برای توسعه آتی شهر ارزشمند هستند، عملاً از چرخه توسعه مؤثر خارج میشوند.

محدودیت توسعه امکانات شهری: احداث مدرسه، پارک، مراکز درمانی و تفریحی در مجاورت قبرستان هم از نظر کارشناسی نامطلوب است و هم با مقاومت اجتماعی روبهرو میشود.

مغایرت با اصول شهرسازی نوین: در طراحی شهری معاصر، تأکید بر جداسازی کاربریهای مزاحم از مناطق مسکونی و ایجاد «کمربند سبز» بهجای گسترش قبرستان در دل بافت مسکونی است.

راهکارهای جایگزین

انتقال و توسعه قبرستانهای فراشهری در خارج از بافت و حریم مسکونی

استفاده از سردخانهها و گلخانههای شهرستانی برای کاهش اشغال زمین در داخل شهر

ادغام قبرستانهای کوچک و ناکارآمد در یک آرامستان متمرکز مجهز

ایجاد فضای سبز و بافر (نوار حائل) بین قبرستان و بافت مسکونی

نتیجهگیری: گسترش بیضابطه قبرستان در محیط مسکونی، ترکیبی از مخاطرات بهداشتی، آسیبهای روانی-اجتماعی، افت اقتصادی و اختلال کالبدی را به همراه دارد و با اصول توسعه پایدار شهری و حقوق شهروندی در تضاد است. به همین دلیل، در طرحهای جامع و تفصیلی شهرها، قبرستانها بهعنوان «کاربری مزاحم» شناخته میشوند و استقرار و توسعه آنها باید تابع ضوابط سختگیرانه حریم، بهداشت و طراحی شهری باشد.

شعرترکی(آرواد منه جاندی_زن جان من است):

آروادمنه جاندی
.........................
آروادلار ایچینده بیزیم آرواد دئمه، خاندی

لاپ شاهلیق ائدیر بنده یه سولطان زاماندی

هر یئرده دوشر موشکوله اوردا منی سسلر

داردان کی قوتاردی ده ده وای دیسن ایلاندی

بیرساعت ائوه گئج یئتیشم سین جیمی باشلار

هر ماهنا گئتیرسم چئغیریر دینمه یالاندی

آلت اَنگینه قوشموشدو فنر خالق مننان

آغزیندا دیلی اوخدوسا آلت اَنگی کاماندی

جوت جوت آتاجاق تیرلرینی سینه ی سیبله

مظلوم بئچارا اَر ده، او پیکانه نشاندی

آرواد گونو گرخشده مه سم پیشمییه جک شام

کارتیم بوشالیب یوخدو پولوم آلله آماندی

زرگرلر ایتیلدیب دیشینی روز زن اولسون

هر کیم بازارا گئتمَه سَه چوللرده قالاندی

بیلدیرجوراب آلموشدی منه من قیزیل آلدیم

باخ گور نه قَدَر من ضرر ائتدیم او قازاندی

مندن کئچیب آلله قوجالیب عومرومو سوردوم

هئچ آروادا محتاج ائله مه کیمکی جاواندی

من آروادی نئنیدیم آخی آلدیم ایلاهی

هردم منی قورخودماغا منزیلده خوخاندی

بعضی کیشیلر آرواد اولار ائوده ائشیکده

چولده کیشیلنسه بونو بیل ائوده پالاندی

شوخلوخ ائله دیم من سنه طنزیله آی آرواد

#مثمر هَمَشَه سولییر آرواد منه جاندی
۱۴۰۴/۹/۱۳

وقتی جوانی میگذرد:

*وقتی جوانی میگذرد*
دل آدم نازک‌تر می‌شود نه بخاطر ضعیف بودن، بلکه بخاطر فهمیدن. از اینکه عمر چطور مثل نسیمی آرام، بی‌صدا، از لابه‌لای انگشت‌ها گذشت.

*وقتی جوانی میگذرد*
دیگر نمی‌خواهی کسی را تغییر بدهی، نه فرزندانی را که هرکدام راه خودشان را یافته‌اند، نه دنیایی را که همیشه شتاب‌زده‌تر از دل تو بوده، و نه آدمهایی را که هنوز خیال میکنند حقیقت فقط در مشت خودشان است.

*وقتی جوانی میگذرد*
آرامش تبدیل می‌شود به عزیزترین خواسته‌ی دل، یک پیاله چای کم‌رنگ، و سکوتی که لازم نیست با هیچ حرفی پر شود.

*وقتی جوانی میگذرد*
دیگر حوصله‌ی بحث‌های بی‌ثمر را نداری، فهمیده‌ای که بیشتر آدمها گوش می‌دهند تا جواب بدهند، نه اینکه بفهمند.

*وقتی جوانی میگذرد*
با گذشته مهربان‌تر می‌شوی، خودت را سرزنش نمی‌کنی برای تصمیم‌هایی که می‌توانست بهتر باشد، برای عشقی که نماند، برای آرزوهایی که در نیمه‌راه ماندند.

*وقتی جوانی میگذرد*
میفهمی زندگی همیشه همین بوده: ترکیبی از اشتباه و امید، از ساختن و دوباره از نو ساختن.

*وقتی جوانی میگذرد*
کسی دوستت داشته باشد، نعمت است، و اگر نه، سالها به تو یاد داده‌اند که تنهایی همیشه هم غم نیست ، گاهی پناه است، گاهی آشتی با خود.

*وقتی جوانی میگذرد*
گاهی ساعتها به عکسهای کهنه نگاه می‌کنی و تازه می‌فهمی عمر چقدر آرام، چقدر بی‌صدا گذشت.

*وقتی جوانی میگذرد*
با بدن خود مهربان‌تر می‌شوی، با زانوهایی که آهسته‌تر می‌روند، با دست‌هایی که می‌لرزند، با چشم‌هایی که نور بیشتری می‌خواهند.

*وقتی جوانی میگذرد*
دیگر از پیر شدن شرم نمی‌کنی، پیری بهای زنده ماندن است. یاد گرفته‌ای بعضی روزها فقط نفس کشیدن کافی‌ست.

*وقتی جوانی میگذرد*
آزادی معنای تازه‌ای پیدا می‌کند، آزادیِ رها کردن، آزادیِ دل نبستن به هر چیز کوچک، آزادیِ بخشیدنِ خودت و دیگران.

*وقتی جوانی میگذرد*
کم‌کم می‌فهمی زندگی بیشتر از آنکه فتح کردن باشد، تماشا کردن بود ، تماشای باران پشت پنجره، خنده‌ی کودکی در کوچه، بوی نان تازه، و غروبی که هر روز بی‌صدا تمام می‌شد.

*وقتی جوانی میگذرد*
اگر حال دلت خوب باشد، همان روز برایت کافی‌ست. هنوز برای خودت میوه می‌خری، هنوز گاهی زیر لب آواز می‌خوانی، و هنوز از دیدن شکوفه‌ی یک درخت دلت روشن می‌شود.

*وقتی جوانی میگذرد*
دیگر عجله‌ای برای رسیدن نداری، بیشتر راه را آمده‌ای و حالا فقط می‌خواهی باقی عمر را سبک‌تر زندگی کنی.

*وقتی جواني میگذرد*
چایت را آرام‌تر می‌نوشی، کمتر حرف می‌زنی، بیشتر نگاه می‌کنی و تلاش می‌کنی پیش از آن‌که چراغ شب خاموش شود، طعم واقعی زندگی را ساده، بی‌ادعا، تا آخرین جرعه احساس کنی! 🍃🌿