ویژگی های زبان ترکی:

در زبان ترکی 9 نوع گریه کردن داریم: آغلاماق ، سیزلاماق، زیرلاماق، سیزیلداماق، اینله مک، زاریماق، هوکورتمک، ایچین چالماق، وییلداماق. دکتر صابر مقدم که پزشک فارس زبان و مشهوری در تبریز است می گفت: اوایل آمدنم به تبریز مریضی داشتم که می گفت "معدم گوینییر" گفتم " درد می کنه؟" گفت یوخ آغریمیر گوینییر! و من بعد ها فهمیدم که ترک ها به زخم معده می گویند گوینییر و به درد عصبی معده می گویند آغریماق و به التهاب معده می گوین سانجی. یعنی بدون آندسکوپی می توانم برایشان دارو تجویز کنم! چون زبانشان انواع درد کردن را تجزیه تحلیل می کند!" به افتخار همه ترک زبان ها.
"ویژگی ﻫﺎﯼ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﺮﮐﯽ"

ﺍعضای ابتدایی گوارش ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﺮﮐﯽ با ﺣﺮﻑ "د" شروع ﺷﺪﻩاند:

ﺩﯾﻞ‏(ﺯﺑﺎﻥ‏)
ﺩﻭﺩﺍﻕ‏(ﻟﺐ‏)
ﺩﺍﻣﺎﻕ‏(ﮐﺎﻡ‏)
ﺩﯾﺶ‏(ﺩﻧﺪﺍﻥ‏)
ﺩﯾﻤﺪﯾﮏ‏(ﻣﻨﻘﺎﺭ‏)

ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺣﺮﻑ "ﻕ" :

ﻗﯿﭻ‏(ﭘﺎ‏)
ﻗﻮﻝ‏(ﺩﺳﺖ‏)
ﻗﺎﻧﺎﺩ‏(ﺑﺎﻝ‏)
ﻗﻮﯾﺮﻭﻕ‏(ﺩﻡ‏)
ﻗﺎﺭﻭﻥ‏(ﺷﮑﻢ‏)
ﻗﻮﻻﻕ‏(ﮔﻮﺵ‏)

ﺍعضای ﭼﺸﻢ ﺑﺎ "گ" :

گؤﺯ‏(ﭼﺸﻢ‏)
ﮔﺎﺵ‏(ﺍﺑﺮﻭ‏)
ﮔﯿﻠﻪ‏(ﻋﻨﺒﯿﻪ‏)
ﮔﯿﭙﺮﯾﮏ‏(ﻣﮋﻩ‏)

ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺗﺎ ﮐﻤﺮ ﺑﺎ "ﺏ" :

ﺑﺎﺵ‏(ﺳﺮ‏)
ﺑﻮﯾﻨﻮﺯ‏(ﺷﺎﺥ‏)
ﺑﻮﯾﻮﻥ‏(ﮔﺮﺩﻥ‏)
ﺑﺌﻞ‏(ﮐﻤﺮ‏)
ﺑﻮﺧﻮﻥ‏(ﭘﺸﺖ‏)
ﺑﻮﺭﮎ‏(ﻗﻠﻮﻩ‏)
ﺑﺎﺭﺳﺎﻕ‏(ﺭﻭﺩﻩ‏)

ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺘﯽ بؤﺭﮎ‏(ﮐﻼﻩ‏) ﻭ ﺑﺎﺷﻤﺎﻕ‏(ﮐﻔﺶ‏) ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﻮﯼ ﺑﺪﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ میپوﺷﺎﻧﻨﺪ, ﺍﺯ ﺭﻭﯼ این ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻮﺩﻩ؛

ﻫﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﯿﺰ دارای زاویه با "د" :

ﺩﯾﺮﻧﺎﻕ‏(ﻧﺎﺧﻦ‏)
ﺩﯾﺰ‏(ﺯﺍﻧﻮ‏)
ﺩﯾﺮﺳﮏ‏(ﺁﺭﻧﺞ‏)
ﺩﺍﺑﺎﻥ‏(ﭘﺎﺷﻨﻪ‏)
دیل(زبان)
دیش(دندان)
دوداق(لب)
وقتی میگن زبان ترکی جز سه زبان برتر و باقاعده دنیاست به این میگن؛

اتاق
اتاق+لار
اتاق+لار+دا
اتاق+لار+دا+کی
اتاق+لار+دا+کی+لار
اتاق+لار+دا+کی+لار+دان
اتاق+لار+دا+کی+لار+دان+بیری
اتاق+لار+دا+کی+لار+دان+بیری+نی
اتاق+لار+دا+کی+لار+دان+بیری+نی+گتیر

👌🏼تـــــــــرکی هنـــــــــر است۸

💥آيا مى دانيد:
1-زبان تركى سومين زبان زنده و توانمند دنياست؟
آيا مى دانيد:
2- زبان تركى 500 ميليون متكلم در جهان دارد؟
آيا مى دانيد:
3- زبان تركى 7200 سال قدمت دارد؟
آيا مى دانيد:
4- زبان تركى 100/000 وازه ى اصيل دارد؟
آيا مى دانيد:
5- زبان تركى 3500 فعل اصلى دارد؟
آيا مى دانيد :
6- زبان تركى 24/000 فعل غير اصيل دارد؟
آيا مى دانيد:
7- زبان تركى 46 زمان فعلى دارد؟
آيا مى دانيد:
8- 100% كلمات زبان تركى ريشه دارند؟
آيا مى دانيد:
9- زبان تركى زبان اكثريت مردم ايران است؟
آيا مى دانيد :
10- زبان تركى داراى 9 آوا است؟
آيا مى دانيد :
11- زبان تركى بعنوان زبان بين المللى در جهان به ثبت رسيده است؟
آيا مى دانيد :
12- زبان تركى بعنوان شاهكار زبان ها و ادبيات بشرى شناخته شده است؟
آيا مى دانيد:
13- از زبان تركى براى ارسال ديتاهاى رادارهاى جهان استفاده مى كنند؟
آيا مى دانيد :
14- زبان تركى را بعنوان زبان استاندارد يونسكو در اروپا و آمريكا مى شناسند؟
آيا مى دانيد:
15- زبان تركى داراى 450/000 عنوان كتاب در جهان است؟
آيا مى دانيد:
16- زبان تركى صاحب اولين دومين و سومين خط بشرى در جهان است

مشاهیر ونامداران عنبران:(۱_پهلوان حاج ميرزا امانی)

پهلوان حاج میرزا امانی عنبران:ایشان بزرگترین وقوی ترین پهلوان عنبران دردوران معاصر بودند وتا آخرعمر کسی او را در میادین کشتی نتوانست شکست دهد. طبق نقل قول‌های هم سن وسالهایش فردی قوی بنیه بودند و ازقدرت بدنی خارق العاده ای برخورداربوده اند بطوری که کامیون 10تنی را بلند میکرده تا راننده، لاستیک پنچر شده کامیون را از زیرش درآورده وتعویض کند و یامهره های پیچ چرخ کامیون را را با دست باز می کرد ویابا گرفتن یک گوشه کیسه 100کیلویی گندم یا جو و برنج و......آن را از زمین بلند می کرده است. وغیره.....که در پایین به دو داستان واقعی از ایشان نیز اشاره می کنیم.۱_حدود70سال پیش وقتی که در حال بازگشت با دوستانش ازتهران به عنبران بودند خانم عزت الملوک نامی که مالکان بزرگ منطقه فولادلو اردبیل بودند ودر منطقه پونل رضوانشهر ساکن بودند باخبر می‌شود که پهلوان حاج میرزا درحال گذر از پونل هستند،فورا افرادی را مامور کرده واو را گرفته وبه قصر خود برده و از او می‌خواهدتا با پهلوانانش مسابقه کشتی بدهد وحاج میرزا عذر آورده وحاضربه کشتی گرفتن نمی شود ولی دراثراصرار واجبار عزت الملوک باسه تن از پهلوانانش کشتی گرفته وهرسه پهلوان اورا شکست داده و عزت الملوک درظاهرجوایز ارزنده ای به او می‌دهد ودر نهان دستور دستگیری وقتل او را صادر میکند که خوشبختانه پهلوان حاج میرزا و دوستانش از این ماجرا باخبرشده واز مهلکه فرار می کنند.۲_دریکی از روزها پهلوان حاج میرزا درنمین به کافه ای می‌رود تا چند استکان چای بنوشد،ناگهان مردی ناشناس وبلندهیکل وارد کافه شده ودر کنار او می نشیند وسرصحبت را باز کرده و از پهلوان حاج میرزا می پرسد که شنیدم یک پهلوان قدرتمند در عنبران به نام حاج میرزا وجود دارد ومیخواهم او را ببینم با او کشتی بگیرم، پهلوان حاج میرزا وقتی که می بیند تازه وارد او را نمی شناسد واز میزان قدرت او هیچ آگاهی ندارد به قصد امتحان میزان قدرت و نیروی تازه وارد از او میخواهد :یکه حبه قند را ازقندان بردارد وآن را با قراردان بین دوانگشت شست وشاهد خود له وخرد کند و به او می گوید:اگر توانستید این کار را بکنید قطعا می‌توانید اورا شکست دهید واگر نتوانید این کا را را انجام دهید از او شکست میخورید ورسوا می شوید،سپس تازه وارد یک حبه ازقندان برداشته وبین دوانگشت خود گذاشته و با قدرت وتوان زیاد فشار می‌دهد ولی متاسفانه موفق به له وخرد کردن حبه قندنمی شود که درآخرسر پهلوان حاج میرزا خودش چندین حبه قند را برداشته وبین دوانگشت قرار داده و پودر میکند و تازه وارد متوجه می شود که فردی که با او صحبت می کرده است خود پهلوان حاج میرزا بوده فورا عذرخواهی کرده ودست وصورت پهلوان حاج میرزا می بوسد وبا او دوست شده واز ارادتمندان همیشگی ایشان می شوند.

ازپذیرش دانایان معذوریم:

✍️بر سر در یک حمام نوشتند:

برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.

💥 روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه‌خوردن در آب کرد. پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، باز پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم...
کسانی که حمام نرفته‌اند نمی‌دانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندباره‌ای دارد. پژواک صدا در خود صدا می‌پیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را می‌کشند از ته دل فریاد می‌زد: یافتم، یافتم...
اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک‌تر بودند بی‌اختیار ذهن‌شان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوش‌شانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست...
اما ارشمیدس بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس و حتی لباس‌هایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.
صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟
بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریاد‌زنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است.
حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می‌زد: دزد، دزد، بگیریدش...
وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پی‌اش می‌دوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می‌زد: یافتم، یافتم...
شمع‌فروشان و نعل‌بندان و خلاصه کاسب‌کارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب می‌دادند: «یافتش، یافتش» و همین‌طور از پی ارشمیدس می‌دویدند.
پیرزنی گفت: چه بی‌حیاست این مرد.
لاتی به محض اینکه ارشمیدس را آن‌طور لخت مادرزاد دید گفت: این چی‌چی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟
در سرکوی سگ‌بازها، آنجا که «کلبی»‌ها جمع می‌شدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفس‌نفس‌زنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است.
حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است.
یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بی‌حرف! این چیزها مال دولت است.
مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی‌چی هست.
مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم.
اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین‌طور داد و فریاد می‌کرد: یافتم، یافتم، یافتم...
جمعیت که هر دم بیشتر می‌شد و کلافه بود دسته‌جمعی فریاد زدند: آخه بگو چی ‌یافتی؟
ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود.
مردم گفتند: چی‌، چی گفتی؟
ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق‌زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، ‌هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود.
همگی با هم گفتند: «این مردک خر چه می‌گوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می‌گفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی‌شود» و صدای خنده مردم بلند شد.
فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم

«وقتی جامعه دنبال طلاست و دانشمند دنبال حقیقت،
نتیجه‌ش میشه همین تابلو سر در حمام: از پذیرش دانایی معذوریم»😎

سرگردانی ایرانیان میان دوافسانه:

*🕞 من نویسنده این نوشته را نمی شناسم. ولی, به نظرم یکی از سنجیده ترین و خردمندانه ترین نگرش و واقع بینانه ترین نظری است که به درستی و با زیبایی کلام آراسته و ارائه شده است.*
*(این توصیف استاد دکتر مهدی کیوان پیر فرزانه تاریخ ایران است در باره مطلب زیر که جهت مطالعه عرضه می گردد.)👇👇* **♻ اندر حدیث دو افسانه-**

*(روزی که از سایهٔ گذشته بیرون آییم!)-*

*قرن‌هاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم: یکی‌ در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار. یکی‌از کربلا آغاز می‌شود، دیگری از تخت‌جمشید. یکی وعدهٔ بهشت می‌دهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار می‌کنند:-* *بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا. ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ «کوروش پدر ماست!» این هر دو ، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت. اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساخته‌ایم، نه آسمان را گشوده‌ایم. در یک سوی میدان، مردمانی را می‌بینیم که با پای پیاده تا کربلا می‌روند، تا شاید در خاکی که قرن‌ها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل می‌گذارند، گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچ‌کدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاورده‌اند و نوری بر آینده‌مان نیفشانده‌اند.*

/*ما به جای شناختِ تاریخ، آنرا پرستیده‌ایم. به جای نقدِ گذشته، در آن زیسته‌ایم. از اسطوره‌ها بت ساخته‌ایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه. منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانه‌اش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران خوانده‌ایم. در حالیکه اگر درست بنگریم، آن منشور، بیش‌از آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از* *درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است. کوروش را «پدرِ آزادی» نامیده‌اند، اما فراموش کرده‌ایم که آزادی را نه پدر می‌بخشد و نه پیامبر. آزادی را انسان می‌سازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطه‌ای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همان‌طور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز می‌شود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا.*

*ما به گذشته چنان چسبیده‌ایم که آینده را از یاد برده‌ایم. میانِ دو تاریخ گم شده‌ایم: ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی می‌کنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم. یکی‌از ما می‌خواهد خاک بر سر کنیم، دیگری* *می‌خواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیده‌ایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ. باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزه‌ها و مزارها دنبال معنا می‌گردیم، معنای زندگی را از دست داده‌ایم. آینده را نمی‌توان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!*
¤ به امـــید آگاهی ¤

حاکمان ایران از ابتدا تا کنون:

❌*حاکمان ایرانی از ابتدا تاکنون :*


*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻣﺎﺩ :*
-1 ﺩﯾﺎﺍﮐﻮ
-2 ﻓﺮﻭﺭﺗﯿﺶ
-3 ﻫﻮﻭﺧﺸﺘﺮ
-4 ﺍﮊﯼ ﺩﻫﺎﮎ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿـﺎﻥ:*
-1 ﮐﻮﺭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ
-2 ﮐﻤﺒﻮﺟﯿـﻪ
-3 ﮔﺌﻮﻣﺎﺕ
-4 ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ
-5 ﺧﺸﺎﯾﺎﺭﺷﺎ
-6 ﺍﺭﺗﺨﺸـﯿﺮ ﺍﻭﻝ
-7 ﺧﺸﺎﯾﺎﺭﺷﺎ ﺩﻭﻡ
-8 ﺳﻐﺪﯾﺎﻧﺲ
-9 ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺩﻭﻡ
-10 ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺩﻭﻡ
-11 ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺳﻮﻡ
-12 ﺁﺭﺍﺳﮏ
-13 ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺳﻮﻡ

*ﺣﻤﻠﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻣﻘﺪﻭﻧﯽ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻭﯼ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ*

*ﺳﻠﻮﮐﯿـﺎﻥ:*
-1 ﺳﻠﻮﮐﻮﺱ ﺍﻭﻝ
-2ﺁﻧﺘﯿﻮﺧﻮﺱ ﺍﻭﻝ
-3ﺁﻧﺘﯿﻮﺧﻮﺱ ﺩﻭﻡ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﺷﮑﺎﻧﯿـﺎﻥ:*
-1 ﺍﺭﺷـﮏ ﺑﺰﺭﮒ
-2 ﺗﯿﺮﺩﺍﺩ
-3 ﺍﺭﺩﻭﺍﻥ ﺍﻭﻝ
-4 ﻓﺮﯾﺎﭘﺎﺕ
-5 ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺍﻭﻝ
-6 ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺍﻭﻝ
-7 ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺩﻭﻡ
-8 ﺍﺭﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﻡ
-9 ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺩﻭﻡ
-10 ﺳﻨﺪﺭﻭﮎ
-11 ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺳﻮﻡ
-12 ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺳﻮﻡ
-13 ﺍﺭﺩ ﺍﻭﻝ
-14 ﻓﺮﻫﺎﺩ ﭼﻬﺎﺭﻡ
-15 ﻓﺮﻫﺎﺩ ﭘﻨﺠﻢ
-16 ﺍﺭﺩ ﺩﻭﻡ
-17 ﻭﺍﺗﺎﻥ ﺍﻭﻝ
-18 ﺍﺭﺩﻭﺍﻥ ﺳﻮﻡ
-19 ﺑﻼﺵ ﺍﻭﻝ
-20 ﺍﺭﺩﻭﺍﻥ ﭼﻬﺎﺭﻡ
-21 ﺧﺴﺮﻭ
-22 ﺑﻼﺵ ﺩﻭﻡ
-23 ﺑﻼﺵ ﺳﻮﻡ
-24 بلاشﭼﻬﺎﺭﻡ
-25 ﺑﻼﺵ ﭘﻨﺠﻢ
-26 ﺍﺭﺩﻭﺍﻥ ﭘﻨﺠﻢ

*ﺳﺎﺳﺎﻧﯿﺎﻥ:*
-1 ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺑﺎﺑـﮑﺎﻥ
-2 ﺷﺎﭘﻮﺭ ﺍﻭﻝ
-3 ﻫﺮﻣﺰ ﺍﻭﻝ
-4 ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺍﻭﻝ
-5 ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺩﻭﻡ
-6 ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺳﻮﻡ
-7 ﻧﺮﺳﯽ
-8 ﻫﺮﻣﺰ ﺩﻭﻡ
-9 ﺁﺫﺭﻧﺮﺳﯽ
-10 ﺷﺎﭘﻮﺭ ﺩﻭﻡ
-11 ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺩﻭﻡ
-12 ﺷﺎﭘﻮﺭ ﺳﻮﻡ
-13 ﺑﻬﺮﺍﻡ ﭼﻬﺎﺭﻡ
-14 ﯾﺰﺩﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ
-15 ﻫﺮﻣﺰ ﺳﻮﻡ
-16 ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺍﻭﻝ
-17 ﺑﻼﺵ
-18 ﻗﺒﺎﺩ ﺍﻭﻝ ‌(ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ‌)
-19 ﺟﺎﻣﺎﺳﺐ
-20 ﻗﺒﺎﺩ ﺍﻭﻝ ‌(ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ‌)
-21 ﺧﺴﺮﻭ ﺍﻧﻮﺷﯿـﺮﻭﺍﻥ
-22 ﻫﺮﻣﺰ ﭼﻬﺎﺭﻡ
-23 ﺧﺴﺮﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ
-24 ﻗﺒﺎﺩ ﺩﻭﻡ
-25 ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺳﻮﻡ
-26 ﺧﺴﺮﻭ ﺳﻮﻡ
-27 ﺟﻮﺍﻧﺸﯿﺮ
-28 ﺑﺎﻧﻮ ﭘﻮﺭﺍﻧﺪﺧﺖ
-29 ﮔﺸﺘﺎﺳﺐ ﺑﻨﺪﻩ
-30 ﺑﺎﻧﻮ ﺁﺯﺭﻣﯿﺪﺧﺖ
-31 ﻫﺮﻣﺰ ﭘﻨﺠﻢ
-32 ﺧﺴﺮﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ
-33 ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺩﻭﻡ
-34 ﺧﺴﺮﻭﭘﻨﺠﻢ ﻓﺮﺧﺰﺍﺩ
-35 ﯾﺰﺩﮔـﺮﺩ ﺳﻮﻡ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻃﺎﻫﺮﯾـﺎﻥ:*
-1 ﻃﺎﻫﺮ ﺫﻭﺍﻟﯿﻤﯿﻨﯿﻦ
-2 ﻃﻠﺤﻪ ﺑﻦ ﻃﺎﻫﺮ
-3 ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﻃﺎﻫﺮ
-4 ﻃﺎﻫﺮ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺻﻔـﺎﺭﯾـﺎﻥ:*
-1 ﯾﻌﻘـﻮﺏ ﻟﯿﺚ ﺻﻔﺎﺭﯼ
-2 ﻋﻤﺮﻭ ﻟﯿﺚ ﺻﻔﺎﺭﯼ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺳﺎﻣﺎﻧﯿـﺎﻥ:*
-1 ﺍﻣﯿﺮﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ
-2 ﺍﺑﻮﻧﺼـﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ
-3 ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﻧﺼﺮ ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺯﯾﺎﺭﯾﺎﻥ:*
-1 ﻣﺮﺩﺁﻭﯾﭻ ﺯﯾﺎﺭﯼ
-2 ﻭﺷـﻤﮕﯿﺮ ﺯﯾﺎﺭﯼ
-3 ﺑﻬﺴـﺘﻮﻥ ﺯﯾﺎﺭﯼ
-4 ﮐﺎﻭﻭﺱ ﺯﯾﺎﺭﯼ

*ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻏﺰﻧﻮﯾـﺎﻥ:*
-1 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻏﺰﻧﻮﯼ
-2 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﻏﺰﻧﻮﯼ
-3 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺴﻌﻮﺩ ﻏﺰﻧﻮﯼ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺳﻠﺠﻮﻗﯿـﺎﻥ:*
-1 ﺭﮐﻦ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﻃﻐﺮﻝ
-2 ﻋﻀﺪﺍﻟﺪﯾﻦ ﺍﻟﺐ ﺍﺭﺳـﻼﻥ
-3 ﻣﻌﺰﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻠﮑﺸـﺎه
-4 ﺍﺑﻮﺍﻟﻤﻈﻔﺮ ﺑﺮﮐﯿـﺎﺭﻕ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻫﯿﺎﻥ:*
-1 ﻗﻄﺐ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻩ
-2 ﻋﻼﺀﺍﻟﺪﯾﻦ ﺍﺑﻮﺍﻟﻤﻈﻔﺮ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻩ
-3 ﺗﺎﺝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﺘﺢ ﺍﯾﻞ ﺍﺭﺳﻼﻥ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻩ
-4 ﺟﻼﻝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻩ
-5 ﻋﻼﺀﺍﻟﺪﯾﻦ ﺗﮑﺶ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻩ
-6 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻼﻝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺧﻮﺍﺭﺯﻣﺸﺎﻩ
-7 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻼﻝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﻨﮑﺒﺮﻧﯽ

*ﺍﯾـﻠﺨﺎﻧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ:*
-1 ﻫﻼﮐﻮ
-2 ﺁﺑﺎﻗﺎﺧﺎﻥ
-3 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺍﺣﻤﺪ ﺗﮕﻮﺩﺍﺭ
-4 ﺍﺭﻏـﻮﻥ ﺧﺎﻥ
-5 ﮔﯿﺨﺎﺗـﻮﻥ
-6 ﺑﺎﯾﺪﻭﺧﺎﻥ
-7 ﻏﺎﺯﺍﻥ ﺧﺎﻥ
-8 ﺍﻭﻟﺠﺎﯾـﺘﻮ ﺧﺪﺍﺑﻨﺪﻩ
-9 ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺑﻬﺎﺩﺭﺧﺎﻥ
-10 ﺍﺭﭘﺎﮔﺎﻭﻭﻥ
-11 ﻣﻮﺳﯽ ﺧﺎﻥ
-12 ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ
-13 ﺳﺎﺗﯽ ﺑﯿﮏ
-14 ﺟﻬﺎﻥ ﺗﯿﻤﻮﺭ
-15 ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺧﺎﻥ
-16 ﻃﻐﺎﺗﯿﻤﻮﺭ ﺧﺎﻥ
-17 ﺍﻧﻮﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﻋﺎﺩﻝ

*ﺳﺮﺑﺪﺍﺭﺍﻥ:*
-1 ﺧﻮﺍﺟﻪ ﯾﺤﯿﯽ ﮐﺮﺍﺑﯽ
-2 ﺷﺎه ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻇﻬﯿﺮ ﮐﺮﺍﺑﯽ
-3 ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺣﯿﺪﺭ ﻗﺼﺎﺏ
-4 ﻣﯿﺮﺯﺍ ﻟﻄﻒ ﺍﻟﻠﻪ
-5 ﺷﺎه ﭘﻬﻠﻮﺍﻥ ﺣﺴﻦ ﺩﺍﻣﻐﺎﻧﯽ
-6 ﺷﺎه ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻧﺠﻢ ﺍﻟﺪﯾﻦ علی موﯾﺪ

*ﺗﯿـﻤﻮﺭﯾـﺎﻥ :*
-1 ﺗﯿـﻤﻮﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺭﮐﺎﻧﯽ
-2 ﺷﺎﻫﺮﺥ ﻣﯿﺮﺯﺍ
-3 ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺍﻟﻎ ﺑﯿﮏ
-4 ﺷﺎه ﻣﯿﺮﺯﺍ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻄﯿﻒ
-5 ﻣﯿﺮﺯﺍ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ
-6 ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺑﺎﺑﺮ
-7 ﺍﺑﻮﺳﻌﯿـﺪ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺁﻕ ﻗﻮﯾﻮﻧﻠـﻮ:*
-1 ﺷﺎه ﺣﺴﻦ ﺑﯿﮏ
-2 ﺷﺎه ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺧﻠﯿﻞ
-3 ﯾﻌﻘﻮﺏ ﺑﯿﮏ
-4 ﺑﺎﯾﺴﻨﻘـﺮ
-5 ﺷﺎه ﺭﺳـﺘﻢ
-6 ﺷﺎه ﺍﺣﻤﺪ
-7 ﺍﻟﻮﻧﺪ ﺑﯿﮏ

*ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺻﻔـﻮﯾﻪ:*
-1 ﺷﺎه ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺻﻔـﻮﯼ
-2 ﺷﺎه ﺗﻬﻤﺎﺳﺐ ﺍﻭﻝ
-3 ﺷﺎه ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺩﻭﻡ
-4 ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﺧﺪﺍﺑﻨﺪه
-5 ﺷﺎه ﻋﺒﺎﺱ ﺍﻭﻝ
-6 ﺷﺎه ﺻﻔـﯽ
-7 ﺷﺎه ﻋﺒﺎﺱ ﺩﻭﻡ
-8 ﺷﺎه ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺻﻔﻮﯼ
-9 ﺷﺎه ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺣﺴﯿﻦ ﺻﻔﻮﯼ
ﺍﺳﺘﯿﻼﯼ ﺍﻓﺎﻏﻨﻪ
-10 ﺷﺎه ﺗﻬﻤﺎﺳﺐ ﺩﻭﻡ
-11 ﺷﺎه ﻋﺒﺎﺱ ﺳﻮﻡ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﻓﺸﺎﺭ :*
-1 ﻧﺎﺩﺭﺷﺎه ﺍﻓﺸﺎﺭ
-2 ﻋﺎﺩﻟﺸـﺎه ﺍﻓﺸﺎﺭ
-3 ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺷﺎه ﺍﻓﺸﺎﺭ
-4 ﺷﺎﻫﺮﺥ ﺷﺎه ﺍﻓﺸﺎﺭ

*ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺯﻧﺪﯾﻪ :*
-1 ﮐﺮﯾـﻢ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ
-2 ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﺘﺢ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ
-3 ﻋﻠﯿﻤﺮﺍﺩﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ ‌(ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ‌)
-4 ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯿﺨﺎﻥ ﺯﻧﺪ
-5 ﺻﺎﺩﻗﺨﺎﻥ ﺯﻧﺪ
-6 ﻋﻠﯿﻤﺮﺍﺩﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ ‌(ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ‌)
-7 ﺷﺎه ﺟﻌﻔﺮﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ
-8 صید ﻣﺮﺍﺩﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ
-9 ﺷﺎه ﻟﻄﻔﻌﻠـﯽ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻗـﺎﺟﺎﺭ:*
-1 ﺁﻏﺎ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ ﻗﺎﺟﺎﺭ
-2 ﻓﺘﺤﻌﻠﯽ ﺷﺎه ﻗﺎﺟﺎﺭ
-3 ﻣﺤﻤﺪﺷﺎه ﻗﺎﺟﺎﺭ
-4 ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎه ﻗﺎﺟﺎﺭ
-5 ﻣﻈﻔﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎه ﻗﺎﺟﺎﺭ
-6 ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯽ ﺷﺎه ﻗﺎﺟﺎﺭ
-7 ﺍﺣﻤﺪﺷﺎه ﻗﺎﺟﺎﺭ

*ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﭘﻬـﻠﻮﯼ:*
-1 ﺭﺿـﺎشاه ﭘﻬﻠـﻮﯼ
-2 ﻣﺤﻤـﺪﺭﺿﺎشاه ﭘﻬـﻠﻮﯼ

*جمهوری اسلامی:*
-1سید روح الله موسوی خمینی🇮🇷
-2 سیدعلی حسینی خامنه ای🇮🇷
-3سید مجتبی حسینی خامنه ای🇮🇷

*این متن کمیاب تاریخ شناسی ایران تقدیم شما باد .*
☑️ @hafttapeh

سربازی که سردادولی تسلیم نشد:

⭕️ سربازی که سر داد اما تسلیم نشد

شبانگاه دوم شهریور ۱۳۲۰ در جریان جنگ جهانی دوم قوای روس پس از تسلیم دولت ایران ورود خود را به مرزهای ایران در منطقه نمین به پاسگاه کلوز اطلاع می دهند و حسینعلی صدآفرین آن زمان به عنوان معاون پاسگاه انجام وظیفه می کرد او در آن زمان ۱۷ سال سابقه خدمت داشت حسینعلی پس از شنیدن این خبر بلافاصله پیش فرمانده پاسگاه رفته و او را در جریان قرار می دهد او تمایلی برای درگیری از خود نشان نمی دهد اما حسینعلی به خانه خود رفته و پس از وداع با خانواده به پاسگاه بر می گردد و از اسلحه خانه تعدادی تفنگ برنو بر می دارد کمی دورتر از پاسگاه تفنگ ها را در فاصله های مختلفی قرار می دهد ساعت چهار نصف شب حمله شروع می شود حسینعلی شروع به تیراندازی می کند قوای روس انتظار دفاع نداشتند و فکر می کردند با عده ی زیادی طرف هستند هر چه می توانند پاسگاه کلوز را گلوله باران می کنند .
او تا ساعت ۸ صبح در برابر قوای روس شجاعانه می جنگد حوالی ساعات ۶ صبح در حالیکه لشکر روس از سمت نمین و ارشق با عبور از دهات و قصبه ها وارد اردبیل شده بودند ستون اصلی لشکر روس با مقاومت و یکه تازی جانانه حسینعلی در حوالی پاسگاه کلوز زمین گیر شده بودند. توپخانه دشمن پاسگاه را ویران کرده بود و مهمات حسینعلی تمام شده بود و برای اینکه اسلحه ها دست دشمن نیفتد اسلحه ها را می شکند چون معتقد بود برای یک سرباز ننگ است که اسلحه اش دست دشمن بیافتد و به جنگ تن به تن روی می آورد و با چنگ و دندان با دشمن مقابله می کند ودر این درگیری به شهادت می رسد سربازان روس وقتی متوجه می شوند فقط یک نفر با آنان می جنگیده است با قساوت هر چه تمام تر سر از تن صدآفرین جدا می کنند فرمانده روس وقتی اسم شهید را می پرسد او را حسینعلی معرفی می کنند وی از اینکه صدآفرین را کشته اند نیرو های خود را مؤاخده می کند و با تحسین شجاعت این سرباز ایرانی به زبان روسی وی را با لقب ۱۰۰۰ آفرین خطاب می کند. اهالی روستا در حین جنگ روستا را خالی کرده بودند در حالی که فقط چراغ یک خانه روشن مانده بود و آن هم خانه صدآفرین بود چرا که زنان روستا نتوانسته بودند همسر و فرزندان او را با خود ببرند
حسینعلی با دو پسر و همسرش که مربی قرآن بود در روستای خواجه بلاغی نمین زندگی می کردند .
بعد از برگشت اهالی به روستا سراغ پاسگاه می روند و ملا مرتضی سید حسینی پیله رود بر پیکر او نماز می خواند و در همان پاسگاه به خاک می سپارند. سال ۷۴ همسر این شهید که در زنجان زندگی می کنند بر سر مزار صدآفرین می آید و از بیست متری مزار سینه خیز می رود و اشک ریزان مزار او را زیارت می کند. چند سال پیش شخص غیوری بنام طومار جعفری از روستای خواجه بلاغی آرامگاه او را در این پاسگاه بازسازی می کند . پاسگاه کلوز پس از دلاوری های حسینعلی در برابر روسها به نام پاسگاه صد آفرین تغییر نام یافت . این پاسگاه در ۳۵ کیلومتری شمال غرب شهرستان نمین و در نقطه صفر مرزی ما بین روستای خواجه بلاغی و خوش آباد پیله رود قرار دارد.
اگر روزی گذرتان به آن منطقه افتاد حتما بر سر مزار این قهرمان حاضر شده و فاتحه بخوانید

داستانی واقعی وتکان دهنده از کشوریمن:

داستانی واقعی و تکان‌دهنده از کشور یمن 👞

زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.

استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس می‌کرد. شاگردانش هر صبح با لباس‌هایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگ‌تر از خانه‌هایشان به مدرسه می‌آمدند. او آن‌ها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک می‌فهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگی‌اش را از خانواده‌اش پنهان کرده است.

روزی خواست تا روحیه آن‌ها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آن‌ها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک می‌دهم.»
یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»
معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»
کفش برای آن‌ها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه می‌رفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آن‌ها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس می‌نشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان می‌کرد.

وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمی‌کرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلب‌های کوچک می‌خواهند پیروز شوند.
بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانش‌آموزان نمره کامل گرفته بودند!
استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آن‌ها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»

کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نام‌هایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»
معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.

استاد نوال در مقابل دیدگان آن‌ها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».
وفاء با قدم‌هایی لرزان و در حالی که اشک‌هایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانش‌آموزان صادقانه برایش دست می‌زدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینه‌ای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»
نوال نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.

همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف می‌کنی، گریه می‌کنی؟»
او در حالی که جعبه را باز می‌کرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمی‌کنم.»
همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»
او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».

همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچه‌ها نام او را نوشتند و هیچ‌کدام نام خودشان را ننوشتند!»
او در حالی که می‌لرزید ادامه داد: «همه آن‌ها کفش می‌خواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آن‌هاست.»

روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفش‌های نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفش‌ها را بخرد.
وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»
وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلب‌های سفید» شناخته شد.
اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانش‌آموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.
در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار می‌گذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»


پیام داستان:
اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند. 🌹

شعری درتمجید مردان:

۱_به نام خدای هنرآفرین ****خدای بزرگ پسر آفرین ۲_خدایی که مردان شیر آفرید ****که درباب قدرت دلیر آفرید.۳_شرف زادگانی که با غیرتند ****اگرچه بر مسند قدرتند. ۴_یکایک همه رشته کوه ادب****که دریا از او برده نام و نسب. ۵_به پاکی شبیه پسر بچه هاست ****به جنگاوری قدرتش چون خداست. ۶_ به ذات زنان بدگمان نیست،نه ****که بدطینت وبددهان نیست،نه. ۷_به زن ها چو قدیسه ها بنگرد ****به آنها شبیه خدا بنگرد ۸_که گل می کند زن هیاهو کند ****که در سایه اش زن تکاپو کند. ۹_خداوند زن در زمین مرد اوست ****ببین مرد ایرانی ذاتش نکوست. ۱۰_پر ازعشق و تکثیر و آزادگی است****که مفهوم نامش همان زندگی است. ۱۱_که تکریم نامش بر زن واجب است****که مرد احترامش به زن واجب است

شعری درتمجید زنان:

1_به نام خداوند مد نظر****که خوانده زنان را خدای هنر 2_همه دختران را به نور آفرید****یکایک همه را با غرور آفر 3_و زن را به جلوه چو گل خلق کرد****که درچشمش آئینه را غرق کرد. 4_به ذاتش جنم داد و تکثیر کرد****به زیبائیش چشم و دل گیر کرد 5_واز روی او نقش آهو کشید****و او را به افسونگری برگز 6_به ما گفته خدمتگذارش شویم ****که مجنون نقش ونگارش شویم. 7_شجاعت،نجابت،اصالت در اوست****ودرباطنش هرچه دارد نکوست. 8_همه نقش زن آبروداری است****قوی بودنش ذانا اجباری است. 9_ومردانگی می چکد از بنش***که دنیا نیرزد به ناخنش. 10_واز مریم حتی مقدس تر است****که از هاجر وساره هم سر تراست 11_وهر حرکتش برکت زندگی است****که مادر یکی وخدا هم یکی است.

بهترین هدیه برای مردم کشورموریتانی:

[۶/۲۹, ۱۸:۴۲] Daneshmand: تصویر حکاکی‌شده جغد با عینک و کتاب‌ها در سال ۱۶۲۵ توسط هنرمند هلندی کورنیلیس بلومارت دوم ساخته‌شده‌است.

در این تصویر، یک جغد دیده می‌شود که عینک زده، روی یک کتاب بسته نشسته، کنارش کتابی باز است و یک شمع روشن هم در کنارش قرار دارد.

پایین تصویر یک ضرب‌المثل هلندی نوشته‌شده که مفهومش این است:
«وقتی جغد خودش نخواهد که ببیند، شمع و عینک چه فایده‌ای دارد؟!»
معنای کلی تصویر این است که جغد که معمولا"‍‍‍ٓ نماد خرد و دانایی‌ است، این جا همه ابزار فهمیدن را دارد؛ کتاب، نور شمع و حتی عینک، اما با این حال، تصمیم گرفته که نبیند و نفهمد!

پیامش خیلی ساده و نغز است:
برخی آدم‌ها ممکن است همه‌ ابزاری برای آگاه شدن داشته باشند، ولی تا هنگامی که خودشان نخواهند بفهمند، هیچ ابزار و کتاب و نوری به دردشان نمی‌خورد!
در واقع این اثر طعنه‌ به کسانی می‌زند که همه امکانات دانستن برایشان فراهم‌است ولی آگاهانه نادانی را انتخاب کرده‌اند؛
گاهی از روی تنبلی، گاهی از روی منفعت و گاهی فقط چون دیدنِ حقیقت برایشان گران تمام می‌شود.👌🏻
[۶/۲۹, ۱۸:۴۲] Daneshmand: در سال ۱۹۷۳، رئیس‌جمهور زئیر در آن زمان، ژنرال «موبوتو سسه سکو»، سفری سه‌روزه به مور یتانی داشت. موریتانی در آن زمان یکی از فقیرترین کشورهای آفریقا بود و اقتصادش بر ماهیگیری، کشاورزی و دامداری استوار بود.
در طول دیدار، موبوتو متوجه شد که میزبانش، رئیس‌جمهور موریتانی «المختار ولد داداه» – که نخستین رئیس‌جمهور این کشور پس از استقلال از استعمار فرا نسه بود – در تمام این سه روز یک دست لباس بیشتر نپوشیده است. موبوتو دریافت که او توان خرید لباس‌های گران‌قیمت و شیک را ندارد.
هنگام خداحافظی در فرودگاه نواکشوط، موبوتو برای آن‌که میزبانش شرمنده نشود، چکی به مبلغ ۵ میلیون دلار به دبیر مخصوص رئیس‌جمهور داد و همراه آن فهرستی از نشانی خیاطان مشهور پاریس که خود لباس‌هایش را آنجا سفارش می‌داد، تا رئیس‌جمهور موریتانی هم بتواند لباس‌های رسمی تهیه کند.
بعد از رفتن موبوتو، دبیر مخصوص چک را به رئیس‌جمهور تحویل داد و گفت: «این هدیه موبوتو است برای شما تا لباس و وسایل آن را از پاریس بخرید.» اما «ولد داداه» بلافاصله چک را به وزیر دارایی داد تا به حساب دولت واریز کند.
اندکی بعد، از همین مبلغ، «مدرسه عالی تربیت معلم» در موریتانی ساخته و تجهیز شد؛ زیرا کشور به‌شدت از کمبود معلم و امکانات آموزشی رنج می‌برد.
پنج سال بعد، در سال ۱۹۷۸، موبوتو در مسیر بازگشت از آمریکا توقفی در مراکش داشت. وقتی «ولد داداه» باخبر شد، او را به دیداری کوتاه در موریتانی دعوت کرد. در مسیر فرودگاه تا کاخ ریاست‌جمهوری، موبوتو با تعجب دید که خیابان‌ها پر است از تابلوهایی با نوشته‌های عربی و فرانسوی:
«متشکریم زئیر»
«متشکریم موبوتو»
«سپاس از هدیه»
**موبوتو متحیر شد و پرسید: «چه هدیه‌ای داده‌ام که مردم موریتانی از من تشکر می‌کنند؟ من تازه رسیده‌ام و هیچ هدیه‌ای همراه نیاورده‌ام!»
رئیس «ولد داداه» لبخندی زد و گفت: «این همان هدیه ارزشمند توست. با پنج میلیون دلاری که پنج سال پیش به من دادی، این مدرسه تربیت معلم را ساختیم، چون ملت ما بیش از هر چیز به مبارزه با فقر و بی‌سوادی نیاز داشت. این هدیه تو به مردم موریتانی بود، نه به من.»
موبوتو او را در آغوش گرفت و گفت: «اگر همه رهبران آفریقا مثل تو بودند، امروز ما مانند اروپا پیشرفته بودیم.»**
ولد داداه پاسخ داد: «من از خزانه دولت حقوق می‌گیرم و بی‌مزد کار نمی‌کنم. این هدیه تو برای ملت است، نه برای من. چگونه می‌توانم در بهترین لباس‌های دنیا ظاهر شوم در حالی‌که مردمم در فقر به سر می‌برند؟»
«المختار ولد داداه» – که در سال ۲۰۰۳ درگذشت – به ساده‌زیستی و پرهیز از تجمل مشهور بود و در خانه‌ای بسیار ساده با سه اتاق زندگی می‌کرد.
این داستان واقعی هدیه‌ای است به هر دزد و فریبکاری که با شعارهای دروغین میهن‌دوستی و دین، نان مردم فقیر را می‌رباید و به نام ملت و مذهب، قدرت را برای غارت و نابودی آرزوهای مردم در دست می‌گیرد.