خاطرات زندگی:
1-دوره کودکی :
2-نوجوانی وجوانی ومیانسالی وبزرگسالی:
توخود حدیث مفصل بخوان از مجمل
کند هم جنس با هم جنس پرواز.......... کبوترباکبوتر بازباباز
چو در مردم آرام و قوت ندید ..........خود آسوده بودن مروّت ندید
چو بیند کسی زهر در کام خلق کیش.......... بگذرد آب نوشین بحلق؟
خنک آن که آسایش مرد و زن ..........گزیند بر آرایش خویشتن
نکردند رغبت هنر پروران ..........بشادیّ خویش از غم دیگران
*********************************************************************************
در این شعر بازتابِ تلخِ ادامهی زندگی از سرِ وظیفه و حفظ ظاهر اجتماعی را با زبان احساسی و انسانی میآورم:
ادامه برای دیگران
نه عشق، نه شوق، نه رؤیا —
صبحم زِ سنگینیِ باید میروید،
قهوهام مزهی تظاهر دارد،
لبخندم، نقابیست بر زخمِ خاموش.
من ماندهام —
بینِ تپشِ دلِ کودکانی
که بیگناهند از اندوهِ درونم،
و نگاهِ مردمانی
که ندانند شکستن را، فقط پرده میبینند.
هر روز میمیرم اندکی،
اما به نامِ پدر بودن،
به حرمتِ آبرویِ خستهای که بر لبانِم مانده،
خود را دوباره میدوزم
به لباسی از باید و صبر.
زندگی؟
دیگر نه برای من،
بلکه برای آنهاییست
که هنوز نمیدانند
چگونه باید زنده ماند،
وقتی دل، سالهاست
زنده نیست.
*********************************************************************************
شعری برای شکست درانتخاب همسر
شعر: “خطای مقدّس”
گمان میکردم عشق،
چراغیست برای دیدنِ راه،
اما شد
دودی در چشمانم.
به قامتِ رؤیا اعتماد کردم،
نه به صدایِ حقیقت.
دستم را در دستی نهادم
که گرمایش از نقابِ نیاز بود،
نه از مهر.
و حالا،
میدانم که بعضی لبخندها
فقط تمرینِ پنهانکاریاند.
شکستم،
اما این شکست، مرا ساخت.
دیگر نمیترسم از تنها ماندن؛
ترس من،
از غلط ماندن بود،
نه از بیکس شدن.
*********************************************************************************
حتماً، این شعر را با درونمایهی «ناهماهنگی و ناهنگامی عشق» نوشتم — جایی که دو نفر کنارِ هماند، اما از دو جهانِ جدا سخن میگویند:
شعر: “از دو جهان”
تو از سکوت میگفتی،
من از صدا.
تو دل به ماندن دادی،
من دل به رفتنها.
هر واژهات برایم غریبه بود،
چون زبانی که در خواب بشنوی —
آشنا و بیمعنا.
ما کنار هم بودیم،
اما نگاههایمان
به دو سمتِ ناپیدا خیره.
میخواستیم یکی شویم
در حالی که
ریشههایمان در دو خاک بود.
نه تو بد بودی،
نه من خطاکار —
فقط شبیه هم نبودیم،
و این، گاهی
سختتر از دشمنیست.
*********************************************************************************
شعر: “زندگی، بیهیچ چرا”
ماندهایم،
نه از عشق،
از عادت —
مثلِ دو درخت خشک
که با ریشههایِ درهم،
فقط نمیگذارند هم بیفتند.
حرف نمیماند برایِ گفتن،
فقط صداست که تکرار میشود،
برای آنکه سکوت نترسد.
شام میخوریم،
میخوابیم،
میگذریم…
نه امیدی به آمدن،
نه میلی به رفتن.
گاهی میخواهم بپرسم:
«چرا هنوز اینجاییم؟»
اما میدانم –
جواب، لبخندی بیروح است.
و در دل،
هم من میدانم، هم تو:
زندگیمان
دیگر فقط ادامه دارد،
نه معنا.
دانشمندجهانگیری میناآبادفرزندهلال بیگ فرزند علی مرادبیک فرزندجهانگیربیگ فرزندحسینعلی بیگ فرزند گنجی بیگ فرزندشاه پلنگ بیگ برادرزن میرجمال الدین معروف به میرقره خان ودایی وفرمانده میرمصطفی خان تالش،متولد1343/1/2 ،روستای میناآباد ،بخش عنبران ،شهرستان نمین، استان اردبیل ،محل تحصیلات ابتدایی دبستان نورمیناآباد ومطلعی نمین،محل تحصیلات دوره راهنمایی آموزشگاه شهیدشیردل نمین،محل تحصیل دوره متوسطه دبیرستان شهیدمطهری نمین ازسال 1360الی1363،محل تحصیل دوره کاردانی ازسال1363 الی1365(فوق دیپلم علوم اجتماعی)تربیت معلم شهیدرجایی تبریز،محل تحصیل دوره کارشناسی(لیسانس علوم اجتماعی) آموزش عالی ضمن خدمت فرهنگیان ساری، محل تدریس مناطق آموزش وپروش شهرستانهای کوثر - اردبیل- نمین -قائمشهر- رضوانشهروتالش ،سال بازنشستگی 1388،ازدوران کودکی دوستدارفراگیری علم ودانش بوده وهستم واین علاقه باعث انتخاب شغل معلمی وزندگی با کتاب ومطالعه شد ولی به دلیل مشکلات زندگی امکان دامه تحصیل درمقاطع ارشد ودکترا نبود به همین خاطر برای جبران فرصتهای ازدست رفته پس ازبازنشستگی به فکرادامه تحصیل افتادم هرچندکه ادامه تحصیل پس از بازنشستگی هیچ تاثیری در ترفیع شغلی وافزایش حقوق من ندارد وبسیاری از دوستان مرا سرزنش می کنند که چراخودرا بیخودی دراین سن وسال درگیر تحصیل می کنم ولی من درجواب ایشان میگویم که فراگیری علم ودانش برای افزایش علم وآگاهی است نه برای پول وثروت و فراگیری علم ودانش زمان ومکان نمی شناسد.وچون نام کوچک من دانشمنداست باید اسم با مسمی باشم وبه خاطر اسمم هم که شده بایدهمیشه