نظریه های جامعه شناسی خانواده

جامعه شناسی خانواده یکی از حوزه‌های فرعی جامعه‌شناسی است که تحت آن پژوهش‌گران و افراد آکادمیک ساختار خانواده را به عنوان یک نهاد اجتماعی و واحد اجتماعی شدن از ابعاد مختلف جامعه‌شناختی بررسی می‌نمایند. جامعه‌شناسی خانواده به‌طور معمول در نصاب درسی دوران دانشگاه شامل می‌باشد، چون مثالی است که روابط اجتماعی منظم و متغیرات گروه را به‌خوبی تشریح می‌کند.

ازدواج در نظام عقیدتی یهودی-مسیحی با الگو قرار دادن تعهد مادام العمر آدم و حوا، میان مرد و زن تعریف شده‌است. زوج متأهل طفل بدنیا می‌آورند و خانواده هسته‌ای می‌سازند. امروزه برخی از جامعه‌شناسان در مورد این‌که این ترتیب ایده‌آل شده تا چه اندازه ساختار واقعی خانواده در جامعه آمریکایی را منعکس نموده، تردید دارند.

اولین ، اساسی ترین و تاثیرگذارترین عنصر سازنده جامعه بشری خانواده است ، به تعبیر جامعه شناسان  کوچکترین واحد و اولین نهاد اجتماعی ، که به جهت اجتماعی بودن ذاتی انسان اجتناب ناپذیر ترین شکل حیات انسانی  است . خانواده در زمانها و مکانهای مختلف شکل  و ساختارهای متعددی داشته ، لذا برای  خانواده تعاریف متعددی وجود دارد از خویشاوندان تنی تا افرادی که باهم ارتباط عاطفی و روانی دارند ، یا افرادی که باهم در یک  منزل و محله زندگی می کنند. اداره سرشماری ایالات متحده خانواده را بصورت گروهی متشکل از دو یا چند نفر که از طریق تولد ، ازدواج ، و فرزندخواندگی با یکدیگر مرتبط شده اند و در یک منزل باهم زندگی می کنند  تعریف کرده است (گلادینگ ، ۱۳۸۲) . عده ای از متخصصان پا را از این فراتر می گذارند و تعاریفی گسترده و وسیعتری را ذکر نموده اند مانند دو نفر یا بیشتر که خودشان را به عنوان خانواده لحاظ می کنند و بعنوان یک سیستم مرتبط و ضرورتا وابسته در نظر می گیرند که حتی اگر جدا از هم نیز زندگی نمایند خود را بعنوان یک عضو خانواده در نظر می گیرند . همچنین یک خانواده می تواند بوسیله یک پیوند فرهنگی ، تاریخی ، زیست شناختی  و معنوی نیز تعریف شود (میکل، ۲۰۰۵ ). دانستن تغییرات عمیقی که در مفهوم ازدواج و خانواده روی داده برای درک طلاق مهم است .تعریف خانواده در حول زمان تغییر کرده است بنا به تعریفی که در سال ۱۹۳۴ ارائه شد خانواده رابطه ای است میان والدین و فرزندان که برای مدت نامعلومی ادامه دارد (نیکف و آگبورن ، ۱۹۳۴ ، ص ۶)

در سال ۱۹۷۱ خانواده چنین تعریف شد: گروهی از افراد که با پیوند ازدواج، همخون یا رضاعی  بهم پیوسته اند و با یکدیگر در نقش های احترام آیند زن وشوهر ، پدر ومادر ، پسر ودختر برادر وخواهر تعامل داشته وهر یک فرهنگی مشترکی را خلق وحفظ می کند)رارکس ولوکو توباس ۱۹۷۱ ص ۷ )

در سال ۱۹۹۰ خانواده شامل هم خانگی گروه هایی تلقی شد که در حول زمان از افرادی تشکیل می شود که روابط صمیمانه داشته و بر اساس زیستی ، قانونی آداب ورسوم یا انتخاب ومعمولاً از لحاظ اقتصادی هم وابستگی دارند (الدوس درلمون ۱۹۹۰ ص ۱۳۷)

به عبارتی خانواده یک واحد اجتماعی منحصر به فرد است که عضویت در آن بر پایه اتحاد یا ترکیب زیستی ، قانونی ، جغرافیایی ، تاریخی ، … بنا نهاده شده است ورود به آن از لحظه تولد یا فرزند خواندگی و ازدواج آغاز می شود و اعضاء تنها به واسطه مرگ از هم جدا می شوند و جدایی تمام ارتباطات خانوادگی ممکن نیست (کار، ۱۳۸۴) .

جامعه شناسان مهمترین کارکرد خانواده را انتقال فرهنگ و سایر باورها برای جامعه پذیری می دانند تا آنجا که پرلمن (۱۹۷۹، نقل از میکل ) اظهار داشته که : ما در یک موقعیت انسانی و به واسطه سرشت و ذات رابطه ، رشد می کنیم و انسان می شویم (میکل ، ۲۰۰۵) . اما خانواده در راستای رشد و تعالی انسان کارکردهای متعدد و موثر دیگر نیز دارد که در یک تعامل پویا میان تک تک افراد باهم و میان افراد  و هویت جمعی خانواده یا بعبارت دیگر سیستم خانواده بارز می گردد و به وقوع می پیوندد.

معذلک بنا به دلایل متعددی چون : گذر از سنت به مدرنیته ، تغییر نظام خانواده ها ، سست شدن روابط ، کارآمد نبودن الگوهای ارتباطی ، افزایش طلاق ، مهاجرت و فشارهای شغلی و اجتماعی ، و … مشکلات و تعارض های خانوادگی افزایش چشمگیری یافته اند و این همه در حالی است که جامعه سالم در گرو خانواده سالم است . واقعیت این است که عوامل فوق کارکردهای روانشناختی خانواده را برهم زده و سبب شده اند که در سطح کلان ، خانواده یک سیستم هدفمند و پویا نباشد و در سطح خرد نیز مهمترین کارکردهای خانواده تحت تاثیر قرار می گیرند(الیری ، ۱۳۸۴) .

خانواده به عنوان یک سیستم ، به واسطه اداراکش از دنیای واقعی یعنی آنچه خانواده می فهمد ، از جهان و محیط پیرامونش تاثیر می پذیرند و آنچه انجام می دهد متاثر از این ادراک است. تمام رفتارهای سیستم خانواده متمرکز شده حول محور انتخاب و خانواده ها دقیقاً بر اساس اداراکات خاصشان از جهان واقعی دست به انتخاب می زنند و تلاش می کنند تا بر آنچه که بعنوان یک ارضاء کننده نیاز در دنیای  واقعی ادارک شده ، کنترل داشته باشند . خانواده در جهت ارضاء نیازهایش مبادرت به رفتارهای ارضاء کننده می کند که گاه حتی علی رغم ناسالم و ناموثر بودن رفتارها، خانواده به تلاشش برای درک اینکه آیا رفتارها  ارضاء کننده هستند یا خیر ادامه می دهد. همه خانواده ها نیازهای مشابه ای دارند و رفتارهای کلی مشابه ای را جهت ارضاء آنها بکار می برند تنها تفاوت در شدت ژنتیکی هر نیاز است (میکل ، ۲۰۰۵a )  بنا به عبارتی درست تر آن است که بگوییم خانواده شکل می گیرد تا انسان در آن بتواند برای نیازهای اساسی خود پاسخی بیاید و از آنجائیکه افراد ، هر یک بانیازهای خاص خود ، در خانواده در یک پیوند تنگاتنگ قرار می گیرند ، یک دسته از نیازهای مشترک را بروز می دهند که خانواده در جهت این مهم می تواند عاملی کلیدی در رشد ، تعالی و سلامت فرد و جامعه باشد.

نظریه های منشا خانواده

درباره چگونگى پيدايش خانواده و ازدواج، نظريات به‌دو گروه تقسيم مى‌شوند:

- غير تکاملى:

نظريات غيرتکاملى که از مذهب قديم و اسطوره‌ها سرچشمه مى‌گيرد، مخصوصاً در بين‌النهرين رواج يافته است. آنان معتقد هستند که تشکيل خانواده با ازدواج آدم و حوا شروع شد، صاحب فرزندانى شدند، کم‌کم به خانواده تبديل گرديده سپس به‌صورت قوم و ملت درآمدند.

- تکاملى:

به‌عنوان نمونه اگر به کتاب‌هاى آسمانى مانند: تورات و قرآن کريم توجه کنيم مى‌بينيم که اين اصل، يعنى ازدواج دو نفر با هم، اساس تشکيل خانواده است و بايد گفت اين اصلى است که ذهن عادى بشر آن را راحت‌تر مى‌پذيرد. در واقع اين عقيده که سلول اجتماع، خانواده است نشان‌دهنده اين عقيده و نظر است .

نظریه های خانواده در دوره کلاسیک

در دوره کلاسیک دو نوع توجه نسبت به خانواده وجود داشته است: ملاحظه خانواده به لحاظ فلسفی و اخلاقی و نگاه مردم نگارانة.
گروهی از صاحب نظران حوزه خانواده با نگاه فلسفی و اخلاقی به خانواده به داوری پرداخته اند. از آن میان می توان به نظریات سقراط، افلاطون، ارسطو، فارابی، ابن سینا، اخوان الصفا، خواجه نصیرالدین طوسی و بسیاری از دیگر متفکران دوره معاصر در ایران و جهان اشاره کرد. این گروه به جای بیان وضعیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خانواده به بیان الزام های متعدد در بقای خانواده و نقش آفرینی آن در سامان یافتن خانواده اشاره کرده اند. از نظر این گروه (مدافعان یا مخالفان خانواده) دستیابی به اهداف اجتماعی از طریق خانواده بر اساس توجه به اصول و مبانی امکان پذیر است.
کارهای مردم نگارانه در گذشته در قالب سفرنامه ها تنظیم شده است. سیاحان با گرایش های فرهنگی و سیاسی متفاوت در بیان وضعیت فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی دیگر ملل و فرهنگ ها بر آمده اند. عده ای از آنان با دقت بیشتری به بیان وضعیت فرهنگی و اجتماعی اقدام کرده اند. در این میان خانواده و مسائل آن مورد توجه قرار گرفته است. این نوع کارها اصلی ترین منبع داوری ما در مورد گذشته خانواده در جهان است.
 یکی از اصلی ترین منابع موجود در میان مسلمانان کتاب سفرنامه ابن فضلان است. ابن فضلان به هر جایی که سفر کرده، به مسائلی چون شیوه ازدواج، فرزندآوری و اختلافات قبیله ای خانوادگی و مراسم خانوادگی اشاره کرده است. اگر متن سفرنامه ابن فضلان را از سنخ کتب مردم نگاری و مردم شناسی بدانیم، می توانیم ادعا کنیم که مردم نگاران و مردم شناسان اولین گروه محققان خانواده بوده اند.

له پله و ریل

اولین افرادی که نگاه علمی به خانواده داشتند له پله از فرانسه و ریل از آلمان بودند این دو که می توان آنان را پدران جامعه شناسی خانواده نامید در اوج انقالب صنعتی اروپا شاهد فروپاشی خانواده بودند و ریشه آن را در تحوات فکری و آزادی خواهانه و برابری می دانستند.

آنان در دفاع از خانواده ی گسترده، به نقد مسیری پرداختند که خانواده در دوره ی جدید طی می کرد. تقاضای آنان از دولت این بود که با ایجاد محدودیت هایی در حقوق فردی، افراد را به زندگی در خانواده گسترده وادار کند. نظرات آنها به مدت طوالنی در اروپا حاکم بود تا این که نفوذ افکار جامعه شناسانی چون دورکیم جای آن را گرفت.

لوئیز هنری مورگان

اولين دانشمندى که با مطالعات همه‌جانبه چندين سالهٔ خود درباره قبايل 'ايراکويز' (Iroquois) و درباره تحول خانواده به تحقيق و بررسى پرداخت 'لوئيز هنرى مورگان' (Lewis Henry Morgan)، انسان‌شناس مشهور آمريکائى است که تقريباً همزمان با متفکرانى چون: باخوفن، وسترمارک و جان مک لنان بوده است.

مورگان خانواده را جزئی از نظام کلی جامعه و در ارتباط تنگاتنگ با آن می داند و تطور خانواده را با مقایسه خانواده در جوامع مختلف ، می جوید. او حرکت خاواده را سیری تکاملی و تک خطی میداند که دارای نظمی مشخص، مستمر و به سوی تعالی است. او به همزمانی انواع گوناگون خانواده اعتقادی ندارد بلکه یک موع خانواده تکوین می یابدو دوران خود را می گذراند و سپس جای خود را به نوعی دیگر می دهد. حرکت خانواده از نظر مورگان جبری بوده و از آن گریزی نیست. در این دیدگاه انسانها سازنده ی تاریخ به حساب نمی آیند، انسان موجودی است منفعل در برابر جبر تاریخ، بدون قدرتی در تعیین سرنوشت خود. دیدگاه او تکاملی و ارتقایی است.

در کتاب مورگان در مورد خانواده (۱۹۸۵) به نقل از اسپرای (۱۹۷۹) نظریه های جامعه شناختی خانواده در سه مقوله قرار داده شده است: ۱) برداشت های نظری اصلی از قبیل نظریه های مبادله و سیستمی، ۲) برداشت های نظری فرعی از قبیل نظریه های تقابل، توسعه ای، رفتارگرایی و پدیدارشناسی، و ۳) برداشت های حاشیه ای از قبیل نظریه های کارکردگرایی ساختی، تحلیل روانی اجتماعی، و یادگیری از برداشت ها، و نظریه های فهم خانواده به لحاظ جامعه شناختی.

مراحل خاص تطور خانواده مورگان

'مورگان' ، به‌طور کلى معتقد است که خانواده هرگز ثابت نبوده است و از شکل‌هاى ابتدائى به‌سوى شکل‌هاى تکامل يافته، پيش مى‌رود. مراحل خاص تطور خانواده از نظر مورگان بدین منوال است:

1. اختاط آزاد ( مرحله آميختگى جنسي ) : در این مرحله روابط بین دو جنس تابع هیچ قاعده ای نیست ، هنوز مفهوم مشروعیت تولد نیافته است و بعد فرهنگی زوجیت بسیار ناچیز و نزدیک به صفر است اما باید توجه داشت که منظور او از این مرحله هرج و مرج نیست. 

مرحله‌اى است که در آن همهٔ مردان و همهٔ زنان متقابلاً به يکديگر تعلق داشتند و آميختگى جنسى يا روابط آزاد جنسى وجود داشت. هيچ جائى براى حسادت نبود. اطفال آنها اشتراکى و روابط جنسى از شکل نامنظمى پيروى مى‌کرد. در اين مرحله ممنوعيت‌ها و محدوديت‌ها وجود نداشتند و همه خواهران و برادران زن و شوهر مى‌شدند. نه تنها در آن روزگار بلکه امروز نيز هنوز ميان بسيارى از مردم روابط جنسى ميان والدين و فرزندان مجاز شمرده مى‌شود. 'بن کرافت' (Bencraft)، وجود اين نوع رابطه را در ميان 'کادياک‌هاى بهرينگ استريت' (Kadaiks)، و 'کادياکهاى آلاسکا' ، 'تيمه' (Timeh)، در آمريکاى شمالى و بريتانيا تأييد مى‌کند.

همچنين 'التورنو' (Letourneau)، در اين زمينه گزارش‌هائى درباره بوميان 'چيپوا' (Chipewa LIndians)، 'کاکاس' (Cucus)، 'کاريبس' (Caribs)، و 'کارنز' (Karens) در ميانمار (برمه سابق) گردآورى کرده است. از نمونه‌هاى ديگر داستان‌هائى است که در يونان باستان، رومى‌ها، پارت‌ها، فارس‌ها، هون‌ها و غيره وجود داشته است

2. خانواده همخون : اولین شکل خانواده است ( اختلاط آزاد چون فاقد قرارداد زوجیت و مشروعیت است است خانواده نیست ) این نوع خانواده با پیدایی پدیده منع زنای با محارم همراه است؛ پیدا شدن محارم، نخستین گام در راه اجتماعی شدن زناشئیی به حساب می آید. در اینجا محارم عمودی است یعنی ازدواج بین والدین و فرزندان انان ممنوع است.

به‌نظر مورگان بعد از مرحله آميختگى جنسى يا روابط آزاد جنسي، خانوادهٔ هم‌خون و خانوادهٔ اشتراکي، احتمالاً به‌طور سريعى گسترش يافته است.

خانواده هم‌خون اولين مرحله تشکيل خانواده است که بعد از زندگى گروهى و آميختگى جنسى به‌وجود آمد و نخستين تکامل در پيدايش خانواده است. در اين مرحله، گروه‌هائى ازدواج در هر نسل از يکديگر جدا بودند. يعنى همه افراد هر نسل، در محدوده خانواده به‌طور گروهى زن و شوهر بودند و ديگر آميختگى جنسى و يا روابط آزاد جنسى با همهٔ نسل‌ها ممنوع بود. همهٔ پدر بزرگان و مادربزرگان در محدوده خانواده زن و شوهر بودند. به همين نحو فرزندان آنها و نوه‌هاى آنها گروه دوم و سوم زنان و شوهران را تشکيل مى‌دادند و نبيره‌هاى آنها نيز چهارمين دسته بودند و غيره ... 

بنابراين در اين شکل ازدواج تنها افراد هر نسل مى‌توانستند با يکديگر ازدواج کنند و ازدواج اجداد با فرزندان آنها و والدين با فرزندان خود ممنوع بود. برادران و خواهران و برادرزادگان و خواهرزادگان همه برادر و خواهر يکديگر و درست به همين دليل زن و شوهر يکديگر بودند. اين بدان معنى است که در خانواده همخون رابطه زناشوئى بين نسل، افقى انجام مى‌گرفت و در نسل‌هاى عمودى نوعى تابو (محرمات) محسوب مى‌گردد.

3. خانواده پونالدون ( خانواده اشتراکی ) : خانواده ای است پیچیده تر و از نظر ارزشی در سطحی باالتر از خانواده همخون؛ در آن محارم مضاعف به چشم می خورد یعنی زنای با محارم هم عمودی است هم افقی.

بعد از آنکه خانواده هم‌خون تحول پيدا کرد، خانواده اشتراکى يا غيرهم‌خون شکل گرفت. در اين نوع خانواده نه تنها روابط جنسى ميان پدران و مادران با فرزندان آنها ممنوع بود بلکه ميان خواهران و برادران نيز ممنوع بود. (از همين محدود بودن ازدواج بعداً کلان و 'ژِنُس' به‌وجود مى‌آيد).

در اين شکل خانواده چند خواهر زنان مشترک چند شوهر بودند که برادران آنان در ميان شوهران ديده نمى‌شدند. شوهران يکديگر را برادر نمى‌خواندند زيرا ديگر آنها لزوماً برادر نبودند. آنها يکديگر را يار و همدم صميمى صدا مى‌کردند. به همين نحو چند برادر زنان مشترک داشتند که خواهران آنها جزء آنان نبودند و اين زنان نيز يکديگر را يار و همدم صميمى مى‌خواندند.

مشخصهٔ اصلى اين شکل خانواده تصاحب اشتراکى زنان و شوهران بود که در آن ديگر برادران و خواهران خود را به زنى نمى‌گرفتند و خواهران با برادران خود ازدواج نمى‌کردند.

در اين شکل ازدواج، خاله‌زاده‌ها و عموزاده‌ها با هم خواهر و برادر محسوب مى‌شدند بنابراين نمى‌توانستند با يکديگر ازدواج کنند. ليکن، اولاد برادر مادر (دائي) برادرزاده مادر و فرزند خواهر پدر (عمه‌ها) نيز خواهرزادهٔ پدر به شمار مى‌رود. اين فرزندان ديگر خواهر و برادر نيستند. بلکه عمه‌زاده يکديگر محسوب مى‌شوند و مى‌توانند با يکديگر ازدواج کنند.

4. خانواده سندیاسمیک ( خانواده هسته‌اى يا زن و شوهرى ) : خانواده ای نزدیک به خانواده ی امروزی که در آن پدیده محارم چند بعدی است یعنی فقط به والدین و فرزندان و خواهران و برادران اختصاص ندارد. تداوم پیوند زناشویی به چشم می خورد، تک همسری تجلی داردولی آزادی های مرد در رابطه با اختالف جنسی بیشتر است و هم آنکه در زمینه چند همسری از امکانات بیشتری سود می برد.

در اين مرحله، نظام ازدواج گروهى و يا حتى پيش از آن گهگاه ازدواج‌هاى يک زوجى کوتاه‌مدت يا درازمدت ديده مى‌شد. به اين معنى که مرد از ميان زنانش به يکى توجه بيشترى مى‌کرد و زن نيز گاهى براى يکى از شوهرانش بيش از آنهاى ديگر اهميت قائل مى‌شد. به اينگونه خانواده، يک زوجى گفته‌اند.

به‌هر حال در هر شکلى از خانوادهٔ گروهي، معلوم نيست چه کسى پدر کودک است. اما مادر کودک معلوم است. هرچند يک زن تمام فرزندان خانوادهٔ اشتراکى را کودک خود مى‌داند و وظايف مادرى را نسبت به آنها انجام مى‌دهد. با وجود اين کودک خود را نيز مى‌شناسد. بنابراين روشن است تا هنگامى‌که ازدواج گروهى رواج دارد نسب تنها از سوى مادر است. به عبارت ديگر نسب مادر معين است.

خلاصه آنکه از نظر مورگان، با خوفن، انگلز و ديگران خانواده از مرحله آميختگى جنسى به هم‌خوني، از همخونى به خانوادهٔ اشتراکى و سپس سازمان 'کلان' منتهى گرديده است. پس از فروپاشى 'کلان' به شکل خانوادهٔ يک زوجى تحول پيدا مى‌کند. در اين روند تحول مرحله بعدي، تعدد شوهران در آن واحد است که گاهى به‌صورت ازدواج چند برادر با يک زن (چنانکه در نپال، تبت، سيلان و... وجود دارد) و زمانى به‌صورت ازدواج چندين برادر با چندين خواهر در مفهوم ازدواج گروهى جلوه مى‌نمايد.

دورکیم

دورکیم نیز خانواده را نهادی اجتماعی می داند که جزئی از جامعه است؛ شناخت مستلزم شناخت کل جامعه است، او نیز مانند مورگان حرکت خانواده را تطوری و در خط مستقیمی می داند با قابلیت تعمیم به تمام جهان، جبرگراست و معتقد است که خانواده باید در هرجامعه از مراحل گوناگون مورد نظرش، بگذرد. او نیز همزمانی انواع خانواده را نمی پذیرد، یک شیوه پدید می آید و در جهان نوع غالب می شود و سپس جایش را به شکل دیگر خانواده می دهد. او خانواده را بیشتر پدیده ای اجتماعی می داند تا پدیده ای زیستی و بررسی آن را بیشتر در حیطه جامعه شناسی می داند.

مراحل خانواده دورکیم

مراحل خانواده از نظر دورکیم بدین ترتیب است:

1. مرحله کلانی: کلان به دو نوع تقسیم می شود کلان بی شکل و کلان بزرگ و دارای تقسیما درونی. کلان همچون یک خانواده بزرگ است با نیای مشخص که اعضای آن همخون اند (محرم اند)  بنابراین ازدواج بین آنها ممنوع است و همچنین یک واحد سیاسی است همانند خانواده که قرن ها دارای ابعاد سیاسی بوده است. کلان می تواند پدر تبار یا مادر تبار باشد.

2. خانواده صلبی: خانواده ای است که در داخل کالن شکل می گیرد. با اشتراک مالی در داخل آن ( مشاع بودن ثروت ) همچنین انسجام و همبستگی زیادی دارد.

3. خانواده پدر سری روم قدیم: خانواده ای پدر محور که مرد بودن در آن امتیاز است که از پدر به فرزند پسر ارشد به ارث می رسد.

4. خانواده زن و شوهری: از نظر دورکیم آخرین نوع خانواده در جهان این نوع خانواده می باشد که مبتنی بر فرایند انقباض تدریجی به دو صورت می باشد.

الف: حجم و مظاهر کمی به معنی کاهش در تعداد اعضای خانواده

ب: وظایف و کارکردها: کاهش کارکردهای خانواده ( آموزشی و اقتصادی و...)

کلان، نهادى است خانوادگى يعنى مى‌توان آن را يک خانواده يا شکلى از خانواده شناخت. اين خانواده مبتنى بر قرابت يا خويشاوندى طبيعى و خونى نيست. اعضاء کلان خود را خويشاوند يکديگر مى‌شناسند و اين خويشاوندى به علت داشتن توتم مشترک است. به‌عبارت بهتر: 'کلان مرکت از گروه زنان و مردانى است که خود را فرزندان نياى مشترک مى‌انگارند و مظهر اين نيا توتم است' .

توتم (Totem) عبارت از موجودى جاندار يا بى‌جان غالباً حيوان يا نبات (به‌هر حال واجد دو جنبهٔ مادى و روحانى است) و ندرتاً شيء که اعضاء کلان آن را جد خود مى‌دانند' . يعنى يک فرد از افراد کلان مى‌تواند خود را حيوان يا نبات بداند. البته حيوان يا نباتى که توتم کلان است. مثلاً افراد کلان کانگورو و گمان دارند که اجداد آنها کانگورو بوده‌اند و خود را نيز کانگورو مى‌پندارند. زيرا توتم آنها کانگورو است.

توتم هم نشان کلان است و هم نامى براى نام جمعى کلان و مثل نام خانوادگى به‌کار مى‌رود. توتم بايد در دسترس باشد تا شکل آن را بشکند مانند: پلنگ، شير، گاو، گوسفند، مار، کلاغ، کرم، کانگورو، سنجاب، شترمرغ و... 

توتم داراى ويژگى‌هائى است که آن را کاملاً مشخص و متمايز مى‌سازد و براى آنکه حيوان، گياه و يا هر چيز ديگرى را 'توتم' بناميم بايد اين چهار خصوصيت را دارا باشند در غير اين صورت اطلاق کلمهٔ توتم بر آن درست نيست. اين ويژگى‌ها عبارت هستند از:

- توتم مقدس و مورد احترام اعضاء کلان است. اذيت، آزار، کشتن و خوردن آن 'تابو' شمرده مى‌شود. افراد کلان نه تنها حق خوردن حيوان يا گياه توتم خود را ندارند، بلکه گروهى از اشياء منسوب به توتم نيز براى آنان ممنوع است.
 
- توتم نياى افسانه‌اى اعضاء کلان شمرده مى‌شود و در نتيجه افرادى که توتم مشترکى دارند خويشاوند يکديگر هستند.
 
- توتم نماد گروهى است در باور افراد. توتم حامى اعضاء کلان است و تمام خطرات را از آنها دور مى‌کند.
 

- اعضاء يک کلان که داراى توتم مشترک هستند نمى‌توانند با هم ازدواج کنند. آنها بايد با گروهى ديگر که توتم ديگرى دارند ازدواج کنند. آنها بايد با گروهى ديگر که توتم ديگرى دارند ازدواج کنند و گاه حتى افراد يک کلان تنها حق ازدواج با کلان معينى را دارند (همان‌طور که خواهيم ديد) از اين‌رو کلان يک گروه برون ازدواجى است. بنابراين توتم به‌هر چيزى اطلاق نمى‌گردد.

پس از خويشاوندى مبتنى بر اشتراک توتم، نوعى خانواده مى‌بينم که شامل اعقاب ذکور جدى است و عبارت هستند از: 'کنس' يونانى يا 'ژِنُس' رمى و قبيله يهود.

گِنُس يا ژِنُس شامل جمع اعقاب پدرى بوده و شعبه‌هاى فرعى که از اعقاب آن تشکيل مى‌شد متصل به شعبه اصلى بودند. بندگان و موالى که به عبادت خانوادگى آشنائى يافته بودند نيز با آن بستگى داشتند. (زيرا هر يک از ژنس‌ها مراسم دينى مخصوص داشتند که روز و مکان آن را مذهب ژنس تعيين مى‌کرد. اعياد، شعائر دينى و قبرستان هر ژنس مشخص بود). در اين نوع خانواده تنها علامت خويشاوندي، اشتراک نام است زيرا هر ژنس نام جدّ بزرگ خويش را از نسلى به نسل ديگر انتقال مى‌داد و آن را مانند مذهب محترم و محفوظ مى‌داشت. وظايف و حقوق آنها مانند: اشتراک در اموال اصلي، حق ارث از نسل به نسل ديگر، حق انتقام، اشتراک در دين، تعلق به جد مشترک، به افراد اين نوع خانواده تعلق مى‌گرفت که البته اينها براى پذيرفته شدن فرد در اين خاندان کافى نبود. بلکه به اين منظور مى‌بايستى مراسم و تشريفات خاصى برگزار گردد تا يک تن را خواه از اعقاب نياى مشترک باشد و خواه بيگانه در داخل خود بپذيرد.

سرانجام روى رسيد که افراد گِنُس يا ژِنُس بنا به عللى از جمله کثرت افراد تقسيم شد و هر شعبه زندگانى جداگانه يافت. کودکان يک پدر يک خانواده را تشکيل دادند و به اين ترتيب خاندان يا خانواده 'پدرسري' در عهد تاريخى تشکيل شد. پدر رئيس خانواده و تنها مالک و تنها قاضى بود و از حيث مال و ثروت و فرزند و امور خانوادگى هرچه مى‌خواست مى‌کرد. پدر در اين خانواده اعتبار فوق‌العاده داشت. در اين نوع خانواده دختر تا هنگام ازدواج در خانواده باقى مى‌ماند و پس ازدواج خانواده را ترک مى‌کرد. اما پسر تا هنگام مرگ در خانواده باقى ماند. آثار اين نوع خانواده در بعضى از جامعه‌هاى تطور يافته تا هم‌اکنون به‌جا مانده است و مشاهده مى‌شود.

در خانواده 'ژِنُس' يا 'ژرمني' زن و فرزندان آزادى بيشترى داشتند اما مقام زن آنقدر نيست که مرد را دون شأن و مقام او قرار دهد و نزديکان مادرى يا خويشان بطني، حقوق محسوسى را دارا بودند و ميراث اين خويشاوندان مشابه خويشان صُلبى يعنى پدرى است. شکل خانواده در کشور ما و در کشورهاى نظير ما بيشتر تقريباً به‌صورت اين خانواده 'ژرمني' است. به اين معنى که اگر بخواهيم به شکل خانواده در ايران نامى بدهيم آن را خانواده زن و شوهرى خواهيم گفت ولى نه به آن صورت که در اروپاى غربى ديده مى‌شود. زيرا در آنجا خانواده زن و شوهرى عملاً تحول بيشترى يافته و زن و مرد تقريباً مساوى هستند. در حالى که شکل خانواده در جامعه ما لااقل در عمل به تمام معنى زن و شوهرى نيست بلکه 'ژرمني' است و حقوق زن و شوهر مساوى نمى‌باشد. گرچه تحولات خانواده جوامع غربى در شکل خانواده جامعه ايرانى هم مؤثر واقع شده است و اگر تحولات اخير را در جامعه خود در نظر بگيريم بايد بگوئيم خانواده ايرانى به خانواده زن و شوهرى نزديک شده است.

سرانجام به خانوادهٔ چند زنى و خانوادهٔ 'کلان' است که پايه و بنياد خانوادهٔ امروزى را بايد در آن جستجو کرد.

به‌نظر او پس از تحول کلان، خاندان بطنى (مادر نسبي) و خاندان صلبى (پدر نسبي) مانند خانواده پدر سرى (ژِنُس) يونان و رم قديم و خانوادهٔ پدرى 'ژرمني' به‌وجود آمده و سرانجام به خانواده زن و شوهرى امروزى منتهى مى‌شود.

از نظر دورکيم خانوادهٔ زن و شوهرى امروزى نتيجه انقباض تدريجى است که تحول خانواده را خلاصه مى‌کند. يک جريان دايره‌اى است که جهت آن از محيط به‌سوى مرکز است.

اشتراوس

او درصدد آن نیست که خانواده را در بستر تحول جبری بجوید و بر آن همانند پیشینیان قوانین خاص تحمیل نماید. او در آغاز بر ازدواج تکیه دارد و مکانیسم آن را می جوید؛ از نظر او ازدواج امری زیستی است چرا که پاسخی به نیاز طبیعی انسان است اما از جهاتی نیز دارای ابعاد فرهنگی واجتماعی نیز هست. ازدواج پدیده ای جهانی است چون به یک نیاز که خاص تمام انسان ها است. از نظر او مهمترین قاعده ی ازدواج منع زنای با محارم است که این خود در هر جامعه با چهره و ابعاد خاص جلوه می کند و نخستین گام در راه فرهنگی شدن امر ازدواج است. این منع زنای با محارم در عین حال که منع و نهی را می رساند ( از نوع خاصی ازدواج منع می کند ) خود یک پدیده ی مثبت است چرا که موجب بسط و گسترش شبکه ی خویشاوندی و همچنین وفاق و انسجام اجتماعی می شود که این کارکری مثبت است.

قاعده منع زنای با محارم اشتراوس

محور اندیشه اشتراوس در مورد خانواده و خویشاندی بر قاعده ی منع زنای با محارم بنا شده است.

منع زنای با محارم و پیدایی فرهنگ: در مرحله اختلاط آزاد، فرهنگ و طبیعت با هم پیوندی ندارند که با به وجود آمدن این قاعده، فرهنگ نیز پیدا می شود و از حاکمیت مطلق طبیعت کاسته می شود. به نظر اشتراوس ازدواج بعد از پیدایی منع زنای با محارم ، محل برخورد دراماتیک فرهنگ و طبیعت خواهد بود که در این برخورد فرهنگ بوده که پیروز شده است.

منع زنای با محارم پدیده ای جهانی: این قاعده یک پدیده ای جهانی است با این تفاوت که در جوامع مختلف دایره همسر گزینی به یک صورت واحد نبوده بلکه دارای تفاوت هایی می باشد.

منع زنای با محارم و برون همسری: این قاعده اگرچه از برخی از ازدواج ها ممانعت می کند اما با وادار کردن افراد به برون همسری به گسترش شیکه ی اجتماهی و همبستگی اجتماعی می انجامد.

منع زنای با محارم و نظام تبادل: موجبات پیدایی و سپس بسط مبادله را در حیات انسانی فراهم می کند یعنی این قاعده دارای ابعادی است که موجب مبادله و تقابل می شود چرا که از یک سو منع کننده و از سوی دیگر امرکننده است.

تالکوت پارسونز

علل تزلزل خانواده از نظر پارسونز چیست؟ به نظر او فرایند توصعه صنعتی به بروز انشقاق در خانواده منجر شد و علت این تحول نخست جداسازی خانواده از شبکه خویشاوندی و سپس تقلیل افراد خانواده به خانواده هسته ای بوده است. سپس، خانواده اکثر عملکردهای خود را از دست داده است و صرفاً به واحد سکونت و مصرف بدل شده است. تمام کارکردهای اقتصادی، آموزشی، سازماندهی خانواده با دیگر نهادهای رقیب تقسیم شده است و تنها کارکرد مهمی که برای خانواده باقی مانده است، فراهم آوردن ججامعه پذیری فرزندان و شرایط کسب تعادل روانی برای بزرگساالن است. به نظر پارسونز این نوع خانواده، منزوی و جدای از خویشاوندان است، براساس ازدواج بین والدینی که آزادانه همدیگر را انتخاب کرده اند بنا شده است و ساخت ارزشی آن نیز عقالنی و عملگرایانه است.

راه حل پارسونز در این مورد این است که : ایفای نقش های تخصصی مردانه و زنانه به دوام خرده نظام خانواد در چارچوب نظام اجتماعی کمک می کند، پدر نقش ابزاری را به عهده دارد چرا که حلقه ی ارتباط بین خانواده و جامعه است و تامین کننده ی نیازهای مادی خانواده و مادر که مسئولیت تمام آن چیزهایی که جنبه ی عاطفی واحساسی دارند را به عهده گرفته، نقش بیانگر دارد. این الگوی پارسونز تنها در مواردی نادر با نحوه ی فعالیت خانوادگیشباهت دارد. فمینیست ها به شدت به این نظر پارسونز اتقاد کرده اند و اخیراً تحلیل های آندره میشل این الگو را متالشی ساخته اند (سگالن،1385).

جان موجی، در بررسی های خود درباره جامعه شناسی خانواده خاطر نشان می سازد، ثابت شده است که بخش اعظم نظرات پارسونز اشتباه است: در پژوهش های متوالی، منتقدین پارسونز نشان داده اند که انزوای اجتماعی خانواده تک هسته ای از شبکه ی خویشاوندی ، به عنوان پدیده ای متمایز از انزوای ساختاری، بروز نکرده است. در واقع در تمام جوامع شناخته شده بشری، درکنش بین اعضای یک گروه خویشاوندی ادامه دارد، به اشکال مشورت، حمایت روانی در قبال هویت خانوادگی، کمک مالی و یاری در پرورش کودکان (سگالن،1385).

نگرش کارکردگرایانه نسبت به »خانواده« را، پارسونز بسط بیشتری داد. پارسونز کارکرد اصلی »خانواده« را اجتماعی کردن بچهها و حفظ شخصیت بزرگسلان میدانست.

پارسونز از میان کارکردهای خانواده، دو کارکرد را از همه مهمتر می دانست، یکی کارکرد جامعهپذیری و دیگری نقشی که خانواده در تثبیت شخصیت بزرگسالان دارد، زیرا از نظر او، فرایند توسعه صنعتی به بروز انشقاق در خانواده منجر شده است و در نتیجه، تمام عملکردهای اقتصادی و آموزشی خانواده بین خانواده و دیگر نهادها تقسیم شده است. تنها کارکرد مهمی که باقی مانده، فراهم آوردن عوامل جامعهپذیری کودکان و بالاتر از همه، شرایط کسب تعادل روانی برای بزرگسالان است. این نقش مهم که پارسونز با بهرهگیری از اصول روانکاوی، آن را یکی از دو کارکرد اساسی خانواده در جامعه صنعتی میدانست، در واقع، جنبه مهمی از کارکرد عاطفه و همراهی است.

در نظر پارسونز، تثبیت شخصیت بزرگسالان اشاره دارد به نقشی که خانواده در مواجهه با فشارهای روانشناختی زندگی روزمره ایفا می کند، فشارهایی که بالقوه میتوانند شخصیت بزرگسالان را بیثبات کند. تثبیت شخصیت از حمایت عاطفی متقابلی که زوج ازدواج کرده به یکدیگر عرضه می کنند و نیز از نقش پدر و مادری ناشی میشود. در خلال فرایند تثبیت شخصیت، والدین می توانند از راه بازی با فرزندان خود، به دوران کودکی بازگردند و به این ترتیب، تنشها را رفع نمایند.

پارسونز در مقالهای با نام « ساختار اجتماعی خانواده (1956) » ، عقاید خود را در مورد خانواده نوین بیان کرد. او خانواده هستهای را به عنوان « خانواده » مطرح می کند و معتقد است که می توان پسوند هستهای را به کنار گذاشت و تمام روابط خارج از خانواده را نیز تحت عنوان « خویشاوندی » مطرح کرد. او خانواده را به دو نوع تقسیم می کند.

1- خانواده ای که فرد در آن رشد می کند و با استفاده از مفهوم سازی آن را خانواده جهتیاب می نامد.

2- خانواده ای که فرد خود تشکیل می دهد و شامل همسر و فرزندان اوست و آن را خانواده فرزندیاب می نامد.

در توضیح و تشریح عقاید پارسونز باید اشاره کرد که عقاید پارسونز در مورد خانواده آمریکایی که منطبق با نظریه عمومی جامعهشناسی او بود، چند دهه بر جامعه شناسی حاکم بود. به اعتقاد پارسونز در جوامع صنعتی پیشرفته، خانوادهتقریباًتمام کارکردهای اجتماعی خود را از دست داده و تبدیل به خانواده منزوی شده است، در عین حال سایر کارکردهای خانواده به سایر نهادها و سازمانهای دیگر اجتماعی واگذار گشته است. اما از آنجا که ضرورت وجود خانواده کارکردی را درخواست میکند، پارسونز به اهمیت کارکرد اجتماعی کردن کودکان و حفظ تعادل و استحکام شخصیت بزرگسالان تاکید می کند. خانواده مورد نظر او هسته ای، نومکان ومعمولاً به دور از مکان زندگی خانوادههای جهتیاب زن و شوهر است و از لحاظ برخورد و رابطه اجتماعی با سایر خویشاوندان، منزوی است، البته زوج جوان به دیدار دیگر خویشاوندان خود میرود، اما از دید پارسونز این روابط بیشتر جنبه تشریفاتی و رسمی دارند. از لحاظ اقتصادی نیز زوج جوان به دیگر خویشاوندان وابسته نیست، مورد حمایت و پشتیبانی خویشاوندان قرار نمیگیرد و به عبارتی « از نظر اقتصادی مستقل است » پایگاه اجتماعی این خانواده نیز بدون توجه به تبار خانوادگی، فقط از طریق پایگاه شغلی مرد تعیین می شود.

نظر پارسونز در مورد خرده نظام اجتماعی خانواده این است که شرایط دستیابی به حداکثر کارکردهای خانواده هستهای وجود دو تفاوت اساسی در میان اعضاء گروه کوچک خانواده است. اولین شرط عبارتست از وجود دو قطب مخالف رهبری و زیردستان و دومین شرط عبارتست از وجود اختلاف در میان نقشهای ابزاری و نقشهای بیانگر. تنها با وجود تقسیم نقش براساس جنس و همچنین تقسیم نقش براساس نقشهایی که جنبه ابزاری و نقشهایی که جنبه بیانگر دارند امکان بقا و همبستگی خانواده بوجود میآید. در این تقسیم نقش حدود وظایف هریک از والدین مشخص شده تا از اغتشاش نقشها و از ایجاد یک وضعیت رقابتی در خانواده جلوگیری نماید (parsons, 1956).

تالکوت پارسونز صاحب یکی از بانفوذترین نظریات در مورد تحولات خانواده است که سال‌های طولانی محور اصلی نظریات جامعه‌شناختی در حوزه خانواده بوده است. پارسونز اعتقاد داشت فرایند توسعه صنعتی منجر به تغییرات خانواده از شکل گسترده به خانواده‌ی هسته‌ای شده است. این نوع خانواده، بر خلاف خانواده گسترده، تمام کارکردهای اجتماعی و اقتصادی خود را از دست داده و صرفاً به واحد سکونت و مصرف تبدیل شده است. کارکردهای اقتصادی، آموزشی، خدماتی، محافظتی و ... خانواده به دیگر نهادها و سازمان‌های اجتماعی مانند شرکت‌ها، کارخانجات، مدارس، بیمارستان‌ها و ... واگذار شده و کارکردهای مهم باقی‌مانده برای خانواده فراهم آوردن عوامل جامعه‌پذیری کودکان و شرایط کسب تعادل روانی و استحکام شخصیت برای بزرگ‌سالان است. این گروه خانگی از شبکه خویشاوندی جدا شده و ازدواج بر اساس انتخاب آزادانه صورت می‌گیرد

پارسونز با تقسیم خانواده هسته‌ای به دو نوع جهت‌یاب و فرزندیاب معتقد است افراد با ازدواج از خانواده جهت‌یاب زن یا شوهر جدا می‌شوند و از لحاظ اقتصادی و پایگاه اجتماعی از آن مستقل می‌شوند و پایگاه اجتماعی خانواده از طریق شغل شوهر مشخص می‌گردد. بنابراین همبستگی خانوادگی در خانواده هسته‌ای جدید، مانند سایر نظام‌های خانوادگی، منوط به ثبات گروه‌های بزرگ خویشاوندی نبوده و تنها همبستگی فرد نسبت به خانواده فرزندیاب به وجود می‌آید. ایجاد و دوام این نوع از همبستگی از نظر پارسونز، رابطه عاشقانه بین زن و شوهر است و همسرگزینی آزاد به دور از دخالت‌های خانواده و بر اساس تمایلات احساسی، شرط ضروری برای این نوع رابطه است.

بنا به نظر پارسونز، وجود عشق رمانتیک به عنوان عامل اصلی ازدواج، باعث ایجاد محیطی صمیمی و سرشار از عشق و علاقه در رابطه زن و شوهر و والدین و فرزندان خواهد شد و این محیط برای اجتماعی کردن صحیح و مناسب کودکان ضروری است و هم‌چنین در شکوفایی و تکامل استعدادها و علائق بزرگ‌سالان نیز نقش مهمی دارد.

از نظر پارسونز جهت دست‌یابی به حداکثر کارکردهای خانواده هسته‌ای، وجود دو تفاوت اساسی در میان اعضای خانواده ضروری است؛ یکی وجود دو قطب مخالف رهبری و زیردستان، و دیگری تقسیم کار بر اساس جنس که با تفکیک نقش‌های ابزاری و نقش‌های ابرازی مشخص می‌شود. نقش ابزاری بیشتر شامل حالات مردانه و نقش بیانگر بیشتر شامل حالات زنانه است. به اعتقاد او این تقسیم نقش باعث حفظ وحدت خانوادگی می‌شود. نقش مردان، تعیین پایگاه اجتماعی خانواده از طریق شغل و حفظ امنیت و آسایش خانواده از طریق درآمد شغلی است؛ و نقش زن ایجاد روابط عاطفی (بیان‌گر) برای اعضای خانواده است که از مشکلات گوناگون اجتماعی رنج می‌برند. بر اساس این نظریه، هرگونه تداخل و تغییر در الگوی نقش‌ها سبب برهم خوردن تعادل زندگی می‌شود. زیرا به ویژه در حالت اشتغال زن، وی حالت بیان‌گر را از دست داده و به رقیب شوهرش تبدیل می‌شود. در نتیجه رقابت زن و شوهر با یکدیگر منجر به ناهماهنگی و نابسامانی خانواده می‌شود. به نظر پارسونز ایفای نقش‌های تخصصی مردانه و زنانه، عامل دوام و بقای خرده‌نظام خانواده در چارچوب نظام اجتماعی است. و چنین خانواده‌ای تناسب بسیاری با صنعتی شدن در مقیاس کلان دارد و در واقع جزو اقتضائات کارکردی آن به حساب می‌آید.

رنه کونیک

وی مسئله کاهش کارکردهای خانواده را مورد بررسی قرار می دهد. کونیک ویژگی خانواده را به عنوان یک گروه این گونه تعریف می کند: صمیمیت مشخصه ی اساسی و غیر قابل تفکیک خانواده است و همین صفت آن را از سایر گروه های اجتماعی متمایز می سازد چرا که همین صمیمیت است که می تواند شخصیت کودکان را شکل دهد.

به زعم کونیک در اثر صنعتی شدن کارکردهای عمده خانواده مانند کارکرد اقتصادی، آموزشی، نگهداری از سالخوردگان و... به سازمان های دولتی واگذار شده است و خانواده در دوران نوین قادر گشته است که به کارکرد اصلی و اولیه خود یعنی رشد شخصیت اجتماعی– فرهنگی کودکان بپردازد.

رنه کونیگ، از دیگر جامعه‌شناسان خانواده، مهم‌ترین خصلت و مشخصه اصلی خانواده را رویارویی روابط و صمیمیت می‌داند و خانواده را گروهی که با احساسات شدید با یکدیگر در ارتباط هستند، تعریف می‌کند. او معتقد است در دوران کنونی کارکردهای ثانویه خانواده، شامل کارکردهای اقتصادی، آموزشی، بهداشتی، نگهداری از سالخوردگان و گذران اوقات فراغت، به سازمان‌های دولتی واگذار شده و خانواده قادر شده به کارکرد اولیه خود، رشد شخصیت اجتماعی و فرهنگی کودکان، بپردازد. کونیگ در عین حال برای واگذاری کارکردهای خانواده به جامعه و جدا شدن خانواده از روابط و مناسبات کل جامعه از اصطلاح ناهماهنگی استفاده می‌کند و معتقد است خانواده بیش از حد به جامعه وابسته شده و از آن‌جا که این کارکردها برای خانواده اساسی بوده‌اند، خانواده بدون آنان قادر به ادامه حیات نیست. وی هم‌چنین خانواده و جامعه را بیشتر در تقابل با یکدیگر می‌داند و نه در ارتباط با هم و معتقد است تضاد و نابرابری‌های موجود و اختلالات در روابط درونی خانواده، که برای آن از اصطلاح نابسامانی استفاده می‌کند، ارتباطی با جامعه ندارند.

ناهماهنگی از طرفی باعث محدود شدن دایره خانواده به دایره بسته زن و شوهر می شود و از طرفی باعث آسیب‌پذیری اساسی خانواده به سبب از دست رفتن کارکردها می‌شود و به این ترتیب کارکرد اختصاصی خانواده با توجه به صمیمیت و علایق اعضا، ساختن شخصیت فرهنگی و اجتماعی کودکان است که این کارکرد واقعی خانواده، سال‌های طولانی زیر پوشش نیازهای ثانویه قرار داشت و تنها پس از پیدایش جوامع مدرن، خانواده توانسته از زیر بار کلیه کارکردهای ثانویه رها شود و به وظیفه اصلی خود برسد.

هلموت شلسکی

این جامعه شناس آلمانی که نظریه ی خود را بعد از جنگ جهانی دوم و در دوران بی ثباتی اجتماعی ناشی از جنگ مطرح کرد خانواده را به عنوان یک نهاد اجتماعی و به منزله ی تنها باقی مانده ی ثبات اجتماعی تلقی می کند وی برخالف دیگران که معتقدند خانواده الزاماً باید خود را با دگرگونی های اقتصادی و سیاسی جامعه وفق دهد و در صورت عدم انطباق به معنای تاخر فرهنگی این نهاد است ، نکته ی جدید و قابل مالحظه ای را مطرح می کند.

وی بیان می کند که آیا این دگرگونی های موجود جامعه الزاماً پیشرفت هستند یا این که باید ادعا کرد که پیشرفت در اقتصاد مدرن همزمان نوعی پیشرفت در جهت فروپاشی است.

وی معتقد است که شرایط مادی و اقتصادی جامعه باید خود را با خانواده انطباق دهد زیرا در جوامع مدرن امروزی که انسان به صورت موجودی منفعل در برابر ساختارهای جامعه قرار گرفته است تنها راه رهایی او تحکیم مناسبات خانوادگی است .

هلموت شلسکی از دیگر نظریه‌پردازان در حوزه خانواده است که دیدگاه خود را در انتقاد به نظریه تأخر فرهنگی مطرح می‌کند. نظریه تأخر فرهنگی بر آن است که در روند تکامل جامعه، پیشرفت دو بعد فرهنگ مادی و غیر مادی با یک سرعت انجام نمی‌گیرد و فرهنگ غیر مادی، شامل آداب و رسوم، اعتقادات، قوانین و ایده‌ها، در مقایسه با دگرگونی‌های مربوط به فرهنگ مادی دارای تأخر است. بر این اساس نهاد خانواده از لحاظ میزان آگاهی، شکل ظاهری و نقش‌های افراد نسبت به پیشرفت‌های جامعه دارای تأخر فرهنگی است.

شلسکی با تشکیک در پیشرفت جامعه بر اثر دگرگونی‌های نظام اقتصادی و سیاسی، ادعا می‌کند که اقتصاد مدرن به سوی فروپاشی پیش می‌رود و در صورت انطباق خانواده با شرایط جدید، لاجرم سرنوشت خانواده نیز در جهت زوال و فروپاشی خواهد بود. شلسکی خانواده را تنها باقی‌مانده ثبات اجتماعی می‌داند و معتقد است شرایط مادی و اقتصادی باید خود را با ویژگی‌های خانواده انطباق دهند و حتی با وجود احتمال وجود ظلم و ستم در خانواده، بقا و دوام خانواده به عنوان یک ضرورت مطرح می‌کند.

شلسکی خانواده و جامعه را در تقابل با یکدیگر قلمداد می‌کند. زندگی در جامعه را دارای انضباط خشک و نظم کسالت‌آور و در مقابل خانواده را فضایی آکنده از احساسات مشترک، آرامش محیط انسانی و محبت می‌داند و به همین علت معتقد است خانواده باید به تنهایی مورد بررسی قرار گیرد. شلسکی هم‌چنین نظام خانواده را دارای سلطه طبیعی می‌داند و آن را در برابر سلطه انتزاعی جامعه قرار می‌دهد. از نظر شلسکی وجود سلطه طبیعی مرد در خانواده ضروری و ضامن حفظ کارکردهای سنتی خانواده است و رشد و توسعه این سلطه طبیعی از عوامل موجودیت خانواده است. او نابرابری میان زن و مرد و عدم اشتغال به کار زنان را از عوامل ثبات خانواده ارزیابی می‌کند و بر این نظر است که کار کردن زن در بیرون از خانه، امنیت و موجودیت خانواده که به وجود آورنده زیربنای معنوی رفتار است، با خطر مواجه می‌سازد و سبب نابه‌سامانی در روابط اجتماعی درون خانواده می‌گردد و روند تربیت فرزندان در محیطی سرشار از اعتماد و مراقبت، که آن را کارکرد ویژه و منحصر به فرد خانواده می‌داند، مختل می‌کند.

سگالن

در کتاب سگالن نشان داده شده است که بر خالف این تصور که روابط خویشاوندی تحت تاثیر فرایند نوخیز توسعه ی صنعتی در جوامع غربی ، کم بنیه گردیدند، این روابط خویشاوندی در حقیقت محفوظ ماندند و کل هایی خاص از آنها حتی تحکیم نیز شدند. به نظر سگالن مسئله فقط این نیست که دیگر نمی توان مدعی شد که فرایند صنعتی شدن به تنهایی توانست خانواده را از بنیان دگرگون کند، بلکه ما باید به بررسی ژرفتر روابط این دو بپردازیم. در واقع قبل از شروع فرایند صنعتی شدن این ساختارها تعدیالتی را تجربه کرده بودند که چه بسا به نوببه ی خود بروز این فرایند صنعتی شدن را تسهیل کرده بود. پس این دو باید همزمان بررسی شوند نه در توالی با هم زیرا هردو پدیده از دگرگونی های فرهنگی و اجتماعی یکسانی ناشی شدند (سگالن،1385).

سگالن در کتاب خودش می گوید که الگوی مسلط در زمینه ی اندازه و ساختار گروه خانگی مدعی آن بوده است که در طول زمان، این معیارها از ثبات و استواری برخوردار بودند و نیز تصور رایج معموالً یک گروه خانگی را مجسم می کرده است که در خالل نسل های متوالی ادامه یافته است. حقیقت این است که شرایط واقعی درست عکس این تصورات بودند و ثبات گروه خانگی کهن از خانواده ی تک هسته ای امروز حتی با توجه به مسئله ی طالق به مراتب کمتر بود. این نااستواری هم معلول تحرک جغرافیای بود و هم از آثار پیش بینی نشده ی نرخ مرگ ومیر، که گاه سریعاً افزایش می یافت، ناشی می شد (سگالن، 1385).

دیدگاه رایج این است که خانواده زمانی واحد تولید بود اما االن واحد مصرف است. در جامعه ی امروزی که جامعه مصرفی نیز خوانده می شود، مصرف عامل جزیی نیست ( بر خالف دیدگاه های موجود ) . به دلیل افزایش سطح زندگی، مصرف تنوع و گستردگی یافته است. خرج و مصرف کردن به منزله تصمیماتی هستند که در قالب سلسله مراتب نیازها اتخاذ می شوند. گروه خانگی به یک واحد برنامه ریزی در حوزه هایی مبدل می گردد که از حدود مسایل صرفاً پولی فراتر می رود زیرا اتخاذ هر تصمیمی در باره ی هزینه ها دارای جنبه های عاطفی نیز هست به ویژه در ایاالت متحده روند پژوهش در »برنامه ریزی نوین خانه« تا آن جایی که به تصمیم گیری درباره تخصیص وقت و کاال شکل می دهد به کشف مجدد اهمیت خانواده و مشخصاٌ روابط خاموادگی، منجر شده است ( سگالن،1385).

لوئی روسل

بررسی هایی که بر رواج خانواده هسته ای تاکید دارند نشانگر اظهارات تالکوت پارسونز می باشد. اکنون خانواده هسته ای کامالً با شرایط نوین اقتصادی سازگاری نیافته است، اکنون خانواده به عنوان پناهگاهی در برابر تهدیدهای جامعه بزرگتر تلقی می شود. این دیدگاه برخالف نظر پارسونز هیچ گونه تغییر ساختاری در جهت ایجاد سازگاری کارکردی بین جامعه و خانواده را نمی پذیرد و به تعارض و ناسازگاری جامعه و خانواده اشاره دارد. خانواده ی هسته ای به منظور حمایت از اعضای خود در برابر شیوه ی زندگی غیر انسانی که وسایط نقلیه، وضع مسکن و شرایط زندگی در عصر مدرنبر افراد تحمیل می کنند، گروه خانگی زناشویی ( هسته ای ) به کانونی عاطفی مبدل می گردد و به درون گرایی تمایل می یابد.

این تز بدبینانه را لوئی روسل در « ازدواج در جامعه فرانسه » مطرح می کند و می گوید: خانواده به یک وسیله ممتاز برای کسب تعادل روانی توسط بزرگساالن مبدل شده ، وقتی زوجین خود را از جهان خارج جدا می سازند و در پی سطح باالیی از رضایتمندی عاطفی بر میآیند تنها از منطق درونی انگاره ای رمانتیک تبعیت نمی کنند ؛ بلکه این رفتار به موقعیت هر فرد در جامعه صنعتی نیز بستگی دارد. پس با گسترش محیط اجتماعی، اهمیت خانواده همزمان با آن کاهش می یابد و کارکرد های خانواده به تربیت کودکان، ارضای جنسی و عاطفی زوجین تقلیل یافته است. سگالن معتقد است که این نظر شاید تاحدودی نرخ باالی طالق را تبیین کند اما از سازگاری منطقی برخوردار نیست و سخت بتوان شاهد کارکردهای خانواده بود و منطق پژوهش روسل او را به تناقض گویی می کشاند زیرا وی اعتراف می کند که حوزه ی ارضاء عاطفی به والدین و فرزندان محدود نمی شود و به گروههای خانوادگی نسل های قدیمی تر که بیرون از دایره ی هسته ی زناشویی اند، سرایت می کند. به نظر سگالن اکثر خانواده ها عملا گروه خانوادگی را به شکل « تک هسته ای » تجربه نمی کنند و به این قضیه آگاهی دارند که گروه خانوادگی هسته ای در چارچوبی وسیع تر و متشکل از خویشاوندان دور ونزدیک جای گرفته است (سگالن،1385).

الیزابت بات

او عنوان می کند که درجه تفکیک نقش های زن و شوهر با میزان تراکم شبکه ای همبسته اند. یعنی هرچه ارتباط زن یا شوهر با شبکه های خویشاوندان و دوستان و... نزدیک تر و متراکم تر باشد، رابطه ی زن و شوهر تفکیک شده تر و بیشتر تابع سلسله مراتب است. در عکس این حالت زن و مرد نقش های کمترتفکیک شده و عادلانه تری دارند و در انجام وظایف خانگی همراه یکدیگر خواهند بود. مثال در روستاها ( جوامع دهقانی ) ، شبکه خویشی متراکم تر و در نتیجه نقش ها مجزاتر و منفک تر بودند.

الیزابت بات از نظریه‌پردازان حوزه خانواده است که به تقسیم نقش زن و شوهر در روابط زناشویی و زندگی خانوادگی در قالب نظریه «شبکه خانواده» توجه می‌کند. بات نظریه خود را در کتاب «خانواده و شبکه‌ی اجتماعی»، با ترکیب دو مفهوم اساسی، جدایی نقش‌های خانوادگی و اتصال شبکه اجتماعی خانواده، تبیین می‌کند. منظور بات از اتصال شبکه، اندازه آشنایی و دیدار میان اشخاصی است که اعضای خانواده با آن‌ها به صورت مستقل آشنا هستند. شبکه متراکم یا متصل برای توصیف شبکه‌ای به کار می‌رود که در آن میان واحدهای تشکیل‌دهنده، روابط بسیاری وجود دارد و عبارت شبکه پراکنده برای توضیح شبکه‌ای که روابط کمی میان واحدهای تشکیل‌دهنده وجود دارد استفاده می‌شود.

بات بر اساس بررسی‌های خود به این نتیجه رسید که خانواده‌هایی که میزان بالایی از جدایی و تفکیک روابط نقشی زن و شوهر را داشتند، به یک شبکه متراکم روابط متصل بودند و بسیاری از دوستان، همسایگان و خویشاوندان یکدیگر را می شناختند و در مقابل در خانواده‌هایی که روابط نقشی نسبتاً مشترکی میان زن و شوهر وجود داشت، شبکه روابط پراکنده‌ای داشتند و تعداد کمی از خویشاوندان، همسایگان و دوستان آن‌ها یکدیگر را می‌شناختند.

بر اساس این بررسی‌ها، فرضیه اصلی بات این بود که میزان جدایی نقش‌های خانوادگی با میزان اتصال کل شبکه خانواده ارتباط مستقیم دارد و شبکه‌های متراکم به میزان بیشتری جدایی نقش‌های زن و شوهر را دارند. در نتیجه خانواده‌هایی که شبکه متراکم دارند، تقسیم نقش در آن‌ها تفکیکی و جنسیتی و خانواده‌هایی که شبکه پراکنده دارند، تقسیم نقش در آن‌ها اشتراکی است.    

وی معتقد بود که «تقسیم سنتی» نقش الزاماً در همه جا و در میان تمام خانواده‌ها وجود ندارد. او روابط این گروه از خانواده‌ها را «مناسبات تفکیکی نقش‌های زناشویی» می‌نامد و روابط گروه دیگری از خانواده‌ها که شامل روابط و فعالیت‌هایی است که زن و شوهر با یکدیگر به صورت مشترک انجام می‌دهند «مناسبات مربوط به نقش‌های مشترک» می‌نامد.

«مناسبات تفکیکی نقش‌های زناشویی» روابطی هستند که در آن زن و شوهر قائل به تفاوت واضحی در وظایف خود هستند و آن‌ها را جدا و میان خود تقسیم کرده و علایق و فعالیت‌های جداگانه دارند. او سپس این فرض را مطرح می‌کند که درجه جدایی نقش‌های زن و شوهر مستقیماً با تبعیت از اندازه متصل بودن شبکه اجتماعی خانواده تفاوت می‌کند. در صورتی که زن و شوهر هریک به شبکه متراکم تعلق داشته باشند و پس از ازدواج نیز این شبکه‌ها حفظ گردند، رابطه خانوادگی ناشی از ازدواج آن دو به این شبکه روابط اضافه می‌شود. زیرا هریک از زوج‌ها دوستان و آشنایانی دارند که می‌توانند در خارج از خانواده به آن‌ها کمک کنند. اما اگر شبکه اجتماعی پراکنده باشد، افراد در شبکه یکدیگر را نمی‌شناسند. بنابراین، وفاق اجتماعی و هم‌یاری اعضا به احتمال تنوع و گوناگونی در هنجارهای درون شبکه کمتر خواهد شد. به این ترتیب، زن و شوهری که از کمک و حمایت محیط دوستان خارج از منزل بهره‌مند نمی‌شوند، مجبورند به کمک‌های متقابل به یکدیگر و حتی به قبول نقش‌های سنتی یکدیگر گردن نهند.

بات با توجه به روابط اجتماعی خانواده، مشخص کرد که روابط کلیه خانواده‌ها با جامعه، مانند یک «شبکه» است؛ یعنی هر خانواده با تعدادی از افراد در سطح جامعه در تماس است و این نوع تماس شبکه‌ای دو گونه است: «متصل» و «پراکنده». در صورتی که در یک خانواده پس از ازدواج، بین دوستان و آشنایان زن و شوهر معاشرت صورت گیرد، در این حالت شبکه روابط متصل است. اما اگر این معاشرت صورت نگیرد، شبکه روابط پراکنده می‌شود. به این صورت که اگر شبکه روابط اجتماعی پراکنده باشد، تقسیم نقش‌های مدرن و زندگی آن‌ها از نوع مشارکتی خواهد بود.  

آلوین تافلر

آلوین تافلر در کتاب موج سوم مطرح می کند که خانواده گسترده شکل رایج خانواده در موج اول ( مرحله کشاورزی یا پیش از انقالب صنعتی ) بود و خانواده هسته ای شکل رایج خانواده در موج دوم ( عصر مدرن و بعد از انقالب صنعتی ) بوده است و در موج سوم نظر تافلر این است که دیگر خانواده هسته ای شکل رایج نخواهد بود بلکه یک تنوع و گستردگی اشکال خانواده است که در عصر موج سوم ( انقلاب اطلاعاتی و ارتباطاتی ) وجود دارد.

تافلر می گوید که راه حل هایی که اکنون توسط سیاستگذاران و قدرتمندان مطرح و اجرا می شود چون با این پیش فرض ذهنی همراه است که خانواده رویاروی ما خانواده دوران موج دوم ( هسته ای ) است و در واقعیت این درست نیست ، پس راه حل های ارائه شده ی آنها ابتدایی و نادرست می باشند و این خود باعث می شود که حتی مشکالت خانواده را به درستی تشخیص ندهند. به نظر تافلر حفظ خانواده ی هسته ای امری است که تنها نگهداشتن تاریخ و جلوگیری از پیشرقت می تواند آن را حفظ کند ( امری غیر ممکن است ) .

او می گوید که آنچه ما شاهد هستیم به منزله مرگ خانواده ی هسته ای نیست بلکه به این معنی است که خانواده هسته ای دیگر انگاره آرمانی جامعه و شکل رایج و مسلط نخواهد بود بلکه یکی از اشکال خانواده های موجود در عصر موج سوم می باشد و نه شکل رایج. او با آوردن آمار و ارقامی نشان می دهد که در جامعه آمریکا و در برخی از کشورهای دیگر خانواده ی رایج ، خانواده ی هسته ای نیست بلکه تنوعی از اشکال متفاوت خانواده می باشد. در موج سوم تافلر نظام خانواده، افراد را اجباراً در یک شکل واحد خانوادگی جای نخواهد داد بلکه به گونه ای است که افراد شیوه ی زندگی خانوادگی خاصی را انتخاب یا حتی خلق می کنند به قول جسی برنارد "مشخص ترین ویژگی ازدواج در آینده دقیقاً این است که برای افرادی که از رابطه شان با یکدیگر انتظارات متفاوتی دارند، راه حل های مختلفی وجود دارد" (تافلر،1366).

اسپنسر

نظر افرادی چون داروین و انگلس را در مورد خانواده می توان با عنوان نظریه تکاملی معرفی کرد. چارلز داروین در قالب چهارچوب مفهومی اش «بقای اصلح» را مطرح کرد که کاربرد آن در مجموعه علوم انسانی و اجتماعی با عنوان الگوی داروینیسم اجتماعی شهرت یافت. این رویکرد مخالفان و موافقان خاصی یافت.
از میان مدافعان این الگو، اسپنسر به ارائه اندیشه تکامل اجتماعی ارگانیسمی پرداخت. پیش از داروین، اسپنسر و حتی انگلس با بی اعتنایی به روش تنازع بقا و انتخاب طبیعی در اثبات تکامل، بر تکامل تأکید کردند (انتخابی، ۱۳۸۳، ص ۲۵۳) به عبارت دیگر، علاقه مندان به نظریه داروین نحوه نگاه تحولی او در مورد طبیعت را در حوزه فرهنگ و اجتماع نیز به کار بردند. به طور خاص طرفداران داروین از تحول خانواده طی دوران های متعدد بحث کردند. در ادامه نظر گاه او (داروین)، انگلس در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت به نحوه تحول خانواده طی دوره های متعدد اشاره کرده است. همه مدافعان اندیشه داروین به وضعیت خانواده در دوره معاصر در مقایسه با گذشته پرداخته و تحول آن را طی زمان استنباط کرده اند.

جورج هومنز

نظریه مبادله با محوریت جورج هومنز یکی از نظریات جامعه شناختی است که از دهه ۱۹۵۰ به بعد مطرح شده و در حوزه های متعدد جامعه شناسی به کار رفته است. این نظریه بر آنچه در جریان مبادله داده و گرفته می شود، متمرکز است. اساس مبادله (بده و بستان) بر پاداش یا مجازات است. مبادله بر اساس نظام هنجاری که عمل متقابل و تکمیلی است، سامان می یابد.
بسیاری از افراد از نظریه مبادله در انتخاب همسر و روابط درونی خانواده استفاده کرده اند، مبادله موقعیت بهتر، مردان و زیبایی زنان می تواند به ازدواج معنی دهد. اگر این وضعیت نابرابری (سطح بالاتر سواد مردان و زیبایی زنان) وجود نداشته باشد، هزینه ای که طرفین برای این مبادله (ازدواج) می پردازند همسان نخواهد بود و در این صورت طلاق معنا می یابد. به عبارت دیگر، اگر بین آنچه افراد در ازدواج می پردازند و به دست می آورند تعادل برقرار نباشد، زندگی مجردی انتخاب خواهد شد (مورستین، ۱۹۸۰، ص ۷۸۵).
در مورد این نظریه این سوال مطرح می شود که در ازدواج به عنوان یک امر مبادله ای طرفین چه چیزی را به دست می آورند؟ در پاسخ می توان گفت که ازدواج به منزله مبادله بین دو نفر همراه با صرف هزینه، انرژی و زمان است. از طرف دیگر، طرفین لذت زندگی جمعی، اعتماد و تکیه بر دیگری و اطمینان و راحتی خیال را از زندگی کردن می یابند. این ها منفعت هایی است که در عوض هزینه های مصرف شده برای طرفین به دست می آید، با توجه به سؤال فوق، پدر یک خانواده برای ساعاتیکه می توانست برای کاری دیگر مصرف کند با فرزندانش می گذراند چه پاداشی را دریافت می کند؟ پاسخ می تواند دستیابی پدر به رضایت خاطر از گذران زمان و انرژی با فرزندانش باشد.
برای فهم دقیق تر، نظریه مبادله در وضعیت خانواده، یک بار دیگر باید به پیش فرض هایی که از طرف واضعان نظریه (هومنز) مطرح شده است، اشاره کرد. این پیش فرض ها عبارت اند از:
الف) رفتار انسان عقلانی است. بدین لحاظ انسان با اطلاع محدود برای حداکثر کردن پاداش و کم کردن قیمت ها می کوشد.
ب) همه افراد درگیر بعضی از قیمت ها هستند. فرقی نمی کند که چگونه بعضی از چیزها با مصرف انرژی و زمان برای لذت صورت می گیرد.
ج) افراد رفتارشان را در صورتی که قبلا پاداش گرفته باشند، تکرار می کنند.
د) مبادله امری اجتماعی است و بر اساس اصول متقابل سامان می یابد. کسانی که از دیگران پاداش دریافت می کنند به دیگران پاداش می دهند. شبیه به این، کسانی که به دیگران پاداش می دهند انتظار دریافت پاداش از طرف آنان را دارند.
ه) افراد به میزانی که از انجام دادن عملی پاداش می گیرند اهمیت کمتری به دریافت پاداش بعدی می دهند.

ویلیام اف آگ برن

از دهه ۱۹۳۰ به بعد از میان جامعه شناسان، ویلیام اف آگ برن یکی از اولین جامعه شناسان متخصص در حوزه خانواده به بررسی وضعیت خانواده امریکایی پرداخت (آگ برن، .۱۹۳۴، ص ۶۶۷). هرچند بسیاری با تحلیل او در این زمینه موافق نبودند، ولی بحث از تغییر کارکردهای خانواده در میان جامعه شناسان خانواده محوریت یافت. او مدعی شد که خانواده در دوره جدید کارکردهای گذشته اش را از دست داده و کارکردهای محدودی را نگاه داشته است.
از نظر او خانواده در گذشته ضمن اینکه واحد فرهنگی اجتماعی بود، واحدی اقتصادی نیز به شمار می آمد. بدین لحاظ با محوریت عنصر اقتصادی (واحد کار از قبیل زمین و مزرعه) همه افراد سه نسل با یکدیگر جمع بودند و فامیلی بزرگ را تشکیل می دادند (هاومن و لهتینن، ۱۹۸۶، ص ۷). آنان کمتر به فکر نیازهای فردی بودند؛ درکی از درآمد فردی که منشا سرمایه گذاری و پس انداز باشد، نداشتند؛ هر آنچه در واحد کار به دست می آمد به طور جمعی و بر اساس تقسیم کار اجتماعی سنتی توزیع و مصرف می شد. با تغییرات صورت گرفته از طریق صنعتی شدن، از اهمیت کار روی زمین و مزرعه کاسته شد و بر اهمیت کار در واحدهای اقتصادی و تجاری جدید، خدماتی شهری و روستایی وابسته به شهرها که به توانایی فردی تکیه داشت، افزوده شد.
ین اولین گام در تغییر خانواده از ساختار سنتی (گسترده) به ساختار جدید (هسته ای) شد. البته تغییر کارکردهای خانواده و تبدیل خانواده گسترده به هسته ای در همه جا یکسان نیست. به طور خاص، با نوع خاص خانواده تحت عنوان خانواده ستاکی روبه روییم. در این خانواده با وجود اینکه اعضا دور از خانواده هستند ولی هنوز عضو خانواده باقی می مانند.

کمیر

در جوامع، صورت ها و انواع متفاوتی از خانواده به لحاظ تبار، سکونت، نوع اقتدار و نوع ازدواج وجود دارد (کمیر و دیگران، ۱۹۸۷، ص ۳۶۸) که در ادامه به بیان آنها می پردازیم.
 
الف) انواع خانواده بر اساس تبار. بر این اساس سه نوع خانواده وجود دارد:

  1. خانواده مادرتباری. تبار خانواده از مادر یا خویشاوندش می آید. مالکیت نیز از تبار زن می آید و در اختیار آن می ماند.
  2. خانواده پدرتباری. تبار بر خلاف نوع اول از پدر و خویشاوند او می آید. مالکیت نیز از آن تبار است و به آن تعلق دارد.
  3. خانواده همسان تبار. در این نوع خانواده تبار یکسان از خانواده مادری و پدری می آید و مالکیت نیز مشترک است.

 
ب) انواع خانواده بر اساس سکونت. بر اساس محل سکونت نیز سه نوع خانواده وجود دارد:
1.  خانواده مادرمکان. زوجین با خانواده مادری زندگی می کنند.
2.  خانواده پدرمکان. زوجین با خانواده پدری زندگی می کنند.
3. خانواده نومکان. خانواده نومکانی خانواده ای است که محل زندگی زوجین از زندگی والدین و اقوامشان جداست. جدایی مکانی خانواده از خانواده والدین موجب تغییر ساختار قدرت در خانواده می شود.

 

ج) انواع خانواده بر اساس نوع اقتدار. بر این اساس نیز سه نوع خانواده وجود دارد:

١. خانواده مادر سری (سالاری). در این نوع خانواده اقتدار به واسطه بزرگان مادری (دایی) تفویض می شود و او به عنوان جانشین پدر نقشی در اداره خانه به عهده دارد. در این نوع خانواده به لحاظ قدرت زنان، مردان به هنگام ازدواج به خانه همسر می روند و همراه با خانواده زن زندگی می کنند. در این صورت زنان تصمیم گیر امور خانه و خانواده اند و چون دختران خانه ای محدود بنیان می نهند و نه مردان جوان، این پدیده را مادر مکانی نیز می خوانند.

۲. خانواده پدرسری (سالاری) . پدرسری یا پدرسالاری شکلی از سازمان خانوادگی است که در آن اقتدار به رئیس خانواده که معمولا مسن ترین مرد خانه پدربزرگ خانواده است تفویض و قدرت وی به رسمیت شناخته می شود. در خانواده پدرسر یا پدرسالار، فرماندهی و اختیار تصمیم گیری به پدر ارشد با پدربزرگ که زنان و فرزندان و مستخدمان تحت فرمان او هستند، واگذار می شود. نظام پدرسری متضمن پدرنامی یعنی انتقال نام از طریق پدر است و جانشینی از طریق انتقال میراث پدری صورت می گیرد. در این نوع سازمان خانواده زنان نه حق دخالت در سیاست را دارند و نه از حقوق مربوط به مشارکت در حیات جمعی برخوردارند. در این معنی در چنین جامعه ای برتری سیاسی مردان به چشم می خورد (بیرو، ۱۳۶۶، ص ۲۵۹).

 ۳. خانواده مساوی گرا. در این نوع ازدواج زن و مرد به طور مساوی دارای حق و حقوق اند.
 
د) انواع خانواده بر اساس نوع ازدواج. بر این اساس سه نوع خانواده وجود دارد:
1. تک همسری (مونوگامی). این نوع ازدواج صورت معمولی زناشویی است که بر اساس آن پیوند زوجیت بین یک زن و یک مرد صورت می گیرد و قانون به هیچ یک از زوجین حق انعقاد قرارداد زناشویی جدیدی را در زمان حیات همسر نمی دهد، مگر زمانی که قرارداد ازدواج، نخست فسخ شده باشد.
2. چندهمسری (پلی گامی). به خانواده ای با دو والدین یا بیشتر (زن یا مرد) در زمان واحد اطلاق می شود. چندهمسری شیوه ای در پیوند زناشویی است که بر اساس آن یک نفر (چه زن و چه مرد) با چند نفر از جنس مخالف خود ازدواج می کند. البته این اصطلاح بیشتر به معنی «چندزنی» یعنی ازدواج یک مرد با چند زن به کار برده شده است.
۳. چندشویی (پلی اندری). چندشویی در بعضی از نظام های مادرسری یا مادر مکانی دیده می شود و یک زن در آن واحد چند شوهر اختیار می کند.

نظریه ستیز اجتماعی

نظریه ستیز اجتماعی که ریشه در اندیشه های مارکس دارد، به طور کلی، توجه خود را به رقابت میان طبقات اجتماعی و الگوهای رقابت در جامعه برای دستیابی به منابع کمیاب معطوف می کند. بر طبق این نظریه، در چنین رقابتی گروه هایی که قدرت بیشتری در دست دارند، نوعا به منابع بیشتری دست می یابند و در همان حال، دستیابی به منابع بزرگتر، قدرت بیشتری در اختیار گروه قرار می دهد. جامعه شناسانی همچون وبر و زیمل، مفاهیم مارکس را بر کنش های متقابل میان شخصی تطبیق کردند. از آن پس، نهاد خانواده به عنوان توسعه الگوهای اصلی ستیز اجتماعی در نظر گرفته می شود و در طی چهل سال گذشته، مفاهیم این نظریه در بررسی مسائل خانوادگی گوناگونی به کار گرفته شده اند؛

بخشی از مفروضات اساسی نظریه ستیز اجتماعی از این قرارند:

  1. نفع شخصی از انگیزه های اصلی انسان است؛
  2. افراد و گروه ها در جهت کسب منابع کمیاب (منابع مالی، شأن و منزلت، قدرت، اقتدار یا هر کالای مطلوب دیگر) با یکدیگر رقابت می کنند؛
  3. هیچ رابطه ای نیست که از رقابت و منافع شخصی متعارض، خالی باشد؛
  4. هیچ رابطه ای نیست که در آن همه رقبا برنده باشند؛ همه روابط اجتماعی دربردارنده رابطه «برد - باخت» هستند؛
  5.  رقابت افراد و گروه ها در جهت کسب منابع کمیاب به ستیز می انجامد؛
  6.  ستیز میان گروه های اجتماعی از عناصر اصلی زندگی اجتماعی و اجتناب ناپذیر است؛
  7. ستیزه آمیز بودن کنش های متقابل اجتماعی فردی و گروهی، امری متعارف تلقی می شود؛ برعکس، زندگی در وفاق و همنوایی را نمی توان حالت طبیعی در نظر گرفت؛
  8. ستیز نه تنها امری منفی به شمار نمی آید، بلکه به سبب تأثیری که در ایجاد تغییرات مثبت به نفع افراد و گروه های محروم دارد، امری ضروری و غالبا مطلوب است.

این نظریه، خانواده ها را نظام های قدرت قلمداد می کند که بر قشربندی جنسیتی و سنی بنا نهاده شده اند. بر طبق این نظریه، قدرت به گونه ای نابرابر در خانواده ها توزیع می شود؛ کودکان نوعا قدرتی کمتر از بزرگسالان، و زنان نوعا قدرتی کمتر از مردان دارند. در نتیجه، منافع شخصی زنان و کودکان، زیر سیطره مردان و بزرگسالان خانواده ها قرار می گیرد. بازتاب این تفاوت های اساسی در اموری همچون مشارکت تبعیض آمیز در کار خانگی، الگوهای سوء استفاده و بی اعتنایی، و اثرگذاری و مشارکت در تصمیم گیری ها ظاهر می شود.
به طور کلی، خدمت خانواده به طبقه مردان و طبقه سرمایه دار، دو موضوع اصلی نظریه های ستیز را تشکیل می دهد. در ارتباط با موضوع نخست، فردریش انگلس در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، پیدایش خانواده تک همسر را ناشی از میل به باقی گذاردن ثروت و استمرار مالکیت مردان در میان فرزندان آنان دانست. به نظر وی، ازدواج نخستین شکل تضاد طبقاتی بود که در آن خوشبختی یک گروه (مردان) از بدبختی گروه دیگر (زنان) نشأت می گرفت و انگیزه تسلط جنسی، استثمار اقتصادی کار زنان بود.
در مورد موضوع دوم، یعنی خدمت خانواده به سرمایه داری، نظریه پردازان ستیز اظهار می دارند که خانواده هسته ای معاصر از چند طریق به سرمایه داری خدمت می کند: تولید و بازتولید نیروی کار، تأمین مکانی برای نگهداری ارتش ذخیره کار (زنانی که به هنگام لزومی جذب بازار کار شده و با رفع نیاز، از کار اخراج می شوند) و تسهیل مصرف مقادیر گسترده ای از کالاهای مصرفی کار خانگی زنان، هم به عنوان «سود اضافی» که در نهایت عاید سرمایه دار می شود و هم از راه ارتقای سطح زندگی یا نگه داشتن آن در حد قابل تحمل که فشارهای سیاسی برای تغییرات انقلابی را کاهش می دهد (زیرا مردان را به وضع موجود راضی نگه می دارد) به سرمایه داری خدمت می کند. همچنین باید به آثار کار منزل و حمایت عاطفی زنان در جهت تجدید قوای شوهران، پدران و فرزندان بزرگ برای یک روز شغلی دیگر اشاره کرد.

گئورک زیمل

زیمل (1918-1858) یک نظریه‌پرداز غیرمتعارف بود. زمانی که علوم جدید از داشتن مزیت پیشنهاد یک راه‌حل موقت برای مشکلات و خللی که وجود داشت لذت می‌بردند و انبوه مسائل و مشکلات اجتماعی گیج‌کننده بر علم جدید جامعه‌شناسی فشار می‌آورد، گئورگ زیمل در جهت تحول نظریه جامعه‌شناسی تلاش می‌کرد. به نظر می‌رسد که زیمل چالش بین مارکس و وبر را در تحلیل‌ سطح کلان اقتصاد سرمایه‌داری و تأثیر آن بر روابط اجتماعی را با مهارت خاصی به سطح خرد تحلیل کشانده و در مقالات متعدد خود توانسته است توصیف زیبائی از آنچه که نادیده گرفته شده بود را ارائه نماید. این مهارت یکی از برجسته‌ترین دلایل غیرمتعارف بودن زیمل است. 

از دیدگاه زیمل، ازدواج نتیجه تغییر نامنظم و تصادفی بین زن و مرد است که برای ایجاد هنجارهای محدود کننده وضع شده است. 

از دیدگاه زیمل تکامل ازدواج از اشکال چند همسری به سوی تک همسری است. زیمل دیگر روابط ازدواج را بعنوان اشکال
واسطه قلمدادکرد در حالی که غریزه تک همسری بر سایر روابط غلبه دارد. در این جوامع فرزند به مادر متعلق بود و پدرش کسی بود که مادرش در ان لحظه به او متعلق بود بعد تک همسری شکل رایج ازدواج را به خود گرفت که در نتیجه شکل غالب بود که از شرایط اقتصادی و اجتماعی سرچشمه می گرفت..

از نظر او ریشه تاریخی ازدواج بچه دار شدن است و هدفش ادامه نسل و بقا میباشد. بر اساس مطالعات او زن در ابتدا بعنوان یک برده نگریسته می شد که مرد با ارزوی تجهیز شدن به نیروی کار رغبت به ازدواج با او را داشت ولی در مرحله بعد از ازدواج این بچه دار شدن است که اهمیت میابد. در واقع بعد از ازدواج در واقع مالکیت به چیزی موجب عشق ورزیدن به ان میشود. زیمل در بررسیهایش به تحلیلهای روانشناسانه دست میزد (گود، 1352)

فردریک انگلس

انگلس بعنوان یکی از وارثان مارکس به بررسی خانواده یک همسری و رابطه آن با مالکیت خصوصی پرداخته است. به نظر او ازدواج یک همسری به معنای واقعی اتحاد آزاد با رضایت دو فرد است و ایجاد تک همسری تاریخی همزمان است با تولید کالاهای تجارتی و پیدایش سرمایه های پولی رخ داده است.

انگلس اعتقاد دارد تک همسری تاریخی بوسیله والدین ترتیب داده میشود که سبب روسپیگری بنفع مرد می شود که این نیز وابستگی کامل زن به مرد را فراهم می آورد. انتقال ارث مهمترین علت ایجاد و تداوم اینگونه زندگی است. به نظر او عدم وجود مالکیت در طبقات محروم سبب تک همسری به معنی واقعی می شود.

تکامل خانواده سبب تکامل جامعه از مالکیت عمومی به خصوصی و سبب غلبه بر طبیعت و افزایش دارایی با فائق شدن بر طبیعت می شود. وقعیت برتر مرد باعث بر هم زدن قوانین ارث غلبه تبار مردانه و شکست جهانی تاریخی جنس زن شد. اولین تناقض در تاریخ مقارن با تکامل تناقض بین زن و مرد بود و اولین ستم طبقاتی ستم جنس مرد بر زن بود که خود از پیامدهای ازدواج تک همسری بود.

به عقیده او اولین استثمار، استثمار جنس زن توسط مرد در تاریخ بود که به باور او سبب تغییر روابط مالکیت سبب از میان رفتن تک همسری رایج و گسترش یکتا همسری واقعی خواهد شد که برمبنای عشق است وتمام خصوصیات یکتا همسرس از بین خواهد رفت.

او علاوه بر نبود عشق در ازدواجهای بورژوازی به پدیده فحشا درون خانه نیز انتقاد کرده. باقی ماندن یکتا همسری واقعی و از بین رفتن فحشاکه همراه با رهایی زنان است و انجام وظایف خانه از بین میرود که نخستین شرط رهایی زن ورود مجدد زنان به صنعت است در بدو انسانیت باعث عدم مالکیت خصوصی و همزیستی زنان و مردان با هدایت زنان به دلیل فعالیتهایی که زنان انجام میدادند.

توسعه مالکیت خصوصی و خانواده پدر سری باعث شد تا زن برکنار از فعالیت اجتماعی شود و تبدیل به اولین خدمتکار شود. ایجاد خانواده فردی جدید بر اساس بردگی خانوادگی باعث شد تا مردان مالک معاش بحساب آیند.

لزوم تغییر تک همسری تاریخی با تغییر شکل مالکیت از خصوصی به عمومی سبب پایان روسپیگری و ایجاد تک همسری واقعی و ناپدید شدنش که مراقبت از فرزندان کار عمومی خواهد بود و زنان در کار تولیدی شرکت خواهند کرد.

به عقیده او از بین رفتن برتری مرد سبب شد تا اگر اساس زندگی عشق واقعی باشد با عشق نیز ادامه یابد. از نظر او خانواده بعنوان پدیده ای اجتماعی است که متغیر است و تا کنون 4 بار تغییر شکل داده است و اکنون نیز در حال تغییر است و خانواده شایسته رسیدن به کمال را دارد و این هدف نهایی انسان مارکسیستی است.

زارتسکی

کتاب زارتسکی تحت عنوان سرمایه داری، خانواده و زندگی شخصی است که معطوف به جدا کردن »امر اقتصاد« از »امر خانواده« است. زارتسکی این نظریه را که دولت رفاهی مدرن »خانواده« را مورد تاخت و تاز قرار داده و جانشین آن شده است، بررسی و آن را رد می کند. او استدلال می کند که این نوع خانواده ی آرمانی کماکان مستقل باقی مانده است و نقشکاملاَ موثری در پشتیبانی از سرمایهداری دارد.

ماکس هورکهایمر 

ماکس هورکهایمر یکی از اعضای مکتب فرانکفورت است که تحقیقات عمدهای در زمینه اقتدار و خانواده انجام داده است. هورکهایمر معتقد است که اقتدار مقوله مرکزی تاریخ است. او باور دارد که از میان تمام نهادهای اجتماعی که فرد را برای قبول اقتدار آماده میسازد خانواده در مقام اول قرار دارد. زیرا خانواده به عنوان یکی از مهمترین قدرتهای تربیتی از باز تولید و شخصیت انسانها مراقبت میکند و این عمل را همانگونه انجام میدهد که زندگی اجتماعی آن را درخواست میکند. افراد از طریق خانواده، قابلیت قبول رفتارهای اقتداری که موجودیت جامعه بورژوازی به آن وابسته است را کسب میکنند. از طرف دیگر، او معتقد است که خانواده گذشته از آن که روابط اقتداری را به فرد میآموزد تنها مکانی است که افراد آن مشکلات خود را به راحتی بیان میکنند مکانی که روابط افراد براساس قوانین بازار تنظیم نگشته و افراد یکدیگر را به عنوان رقیب در نظر نمیگیرند. او در مقاله مشهور خود اقتدار و خانواده در دوران معاصر اشاره می کند که هرچند در دوران قبل، پدر خانواده به علت مالکیت بر اموال خانواده دارای قدرتی بود، اما در اثر دگرگونیهای اقتصادی جامعه و از میان رفتن واحد تولیدی خانواده، به پدری حقوق بگیر و وابسته به کارفرما تبدیل شده است. در نتیجه فرزندان بالاخص پسران در سنین نوجوانی متوجه خواهند شد پدر مقتدر خانواده در جامعه خودفردی فرمانبردار است. اما از آنجا که نوجوان به وجود اقتدار انس گرفته است، در جامعه افراد مقتدر را جستوجو می کند. کودک از طریق خانواده اطاعت و سرفرود آوردن در برابر اقتدار را فرا می گیرد (سگالن، 1375).

ماکس هورکهایمر، از پایه‌گذاران مکتب فرانکفورت، واقعیات زندگی خانوادگی را با دیگاهی انتقادی مورد بررسی قرار داده است. او در مقاله‌ی مشهور خود، «خانواده و اقتدار در دوران معاصر»، به طور خاص به روش‌های اقتداری پدر در خانواده توجه کرده و با توجه به پیشینه تاریخی اقتدار، وجود آن را در خانواده امروزی مضر تشخیص داده است.

از نظر او در میان تمام نهادهای اجتماعی که فرد را برای قبول اقتدار، یا دیکتاتوری در سطح جامعه آماده می‌سازد، خانواده در مقام اول قرار دارد. خانواده به عنوان یکی از مهم‌ترین قدرت‌های تربیتی از شخصیت انسان‌ها مراقبت می‌کند و این عمل را همان‌گونه انجام می‌دهد که زندگی اجتماعی آن را می‌خواهد. در دوران معاصر با وجود کم‌اهمیت شدن خانواده به عنوان یک واحد اساسی اقتصادی، هنوز بر روی خانواده به صورت نهادی سنتی و با شیوه‌های سنتی تاکید می‌شود. در نتیجه هم‌چنان اقتدار پدر که در دوران قبل دارای عینیت ضروری بود، تبلیغ می‌شود. اما با توجه به غیر واقعی بودن اقتدار پدر، به دلیل تحت اقتدار دیگری بودن پدر در روابط کاری جدید، کودکان در سنین نوجوانی به عدم اقتدار واقعی پدر پی می‌برند. در این شرایط نوجوان از لحاظ شخصیتی دارای تصویری از قدرت خودکامه می‌شود، اما از آن‌جا که پدر نمایش‌گر این تصویر نیست و جوان در انتظار یک پدر قوی و قدرتمند ـ یک ابرپدر ـ است، به راحتی تابع جهان‌بینی‌هایی چون فاشیسم می‌شود. به عقیده هورکهایمر وجود اقتدار در خانواده تنها باعث می‌شود که کودک اطاعت و سر فرو آوردن در برابر فرد قدرتمند و خصومت نسبت به ضعفا، افراد تحت ستم و گروه‌های خاصی را فرا گیرد.

مرداک

مرداک بر وجود چهار کارکرد اصلی « خانواده » ، کارکرد جنسی، اقتصادی، آموزشی و تولیدمثلی تاکید می کند. مرداک تعریف خود از خانواده را اینطور بیان می کند:

"خانواده یک گروه اجتماعی است که دارای محل سکونت مشترک و همکاری و شراکت اقتصادی هستند. این گروه شامل چند بزرگسال از هر دو جنس است که حداقل دو نفر از آنها رابطهی جنسی دارند و یک یا تعدادی بیشتر بچه که ممکن است محصول این رابطه جنسی باشند و یا از طریق فرزند خواندگی وارد این گروه شده باشند" (اعزازی، 1376).

از تعریف بالا میتوان 3 نکته اساسی را برداشت کرد:

1- مفهوم خانوادهالزاماً با مفهوم ازدواج همبسته نیست، در تعریف بالا، رابطه ی اجتماعی بین افراد است که مهم قلمداد میشود نه چارچوب قانونی این رابطه.

2- خانواده میتواند شامل بزرگسالانی بیشتر از دو نفر باشد که با هم رابطه جنسی دارند، بدین معنی که ممکن است خانواده چند همسری باشد.

3- خانواده شامل بزرگسالان و فرزندان است. بر این اساس زن و شوهری که نتوانسته اند تولیدمثل کنند خانواده محسوب نمی شوند.

نظریه پردازان انتقادی

لیچ بر این باور است که پیوندهای عمیق در خانواده یکی از علل اصلی کشمکش های اجتماعی و روانی است و مردم و زندگیشان را نابود می کند.
کوپر معتقد است که خانواده نهادی است که مانع رشد روانی و اجتماعی افراد میشود و مانند سری در برابر آزادیهای آنها می ایستد ونهایتاً خودهایشان را می کشد.

نینگ و استرسون اذعان می کنند که خانواده نهادی برای استثمار عاطفی است که آسیب های ایجاد شده در آن در کل جامعه باز تولید می شوند.

جی هی لی و مینو چین

جامعه‌شناسانی چون جی هی لی و مینو چین ضمن تأکید بر ارتباطات، «سیستم» خانواده را مبین رفتار اعضای آن معرفی می‌کردند. جی هی لی به ساختار سلسله مراتبی خانواده تأکید می‌کند. به عقیده او تمام موجودات در یک سلسله مراتب قرار دارند؛ به شکلی که موجود نسبت به سطوح پایین‌تر خود سلطه دارد. خانواده نیز از نظم سلسله مراتبی برخوردار است. پدر قدرتمندتر از بقیه است. بعد از او همسرش و سپس کودکان به ترتیب سن جای دارند. هرگاه در این سلسله‌مراتب خدشه و اختلالی ایجاد شود خانواده دچار مشکل می‌شود.

در این ساختار سلسله مراتبی خانواده، ارزش سیستمی مرد به خودمختاری، واقع‌بینی و استغنای طبع اوست. این درحالی است که ارزش سیستمی زن به احساسات و قدرت بیان اوست. از آنجا که ارزش سیستمی مرد در جوامع سرمایه داری بالاتر از زنان ارزیابی شده است، مردان در تمام روز سرکار می‌روند و زنان مشغول تربیت فرزندان می‌شوند.

الگوی سیستمی خانواده نشان می‌دهد که هر شخص چگونه در زندگی نقشی را در مجموعه نظام بازی می‌کند. این نگرش، خانواده را به عنوان یک نظام می‌پذیرد و هریک از اعضای آن را به عنوان نشانه‌ای از خانواده در نظر می‌گیرد. در این صورت، اگر فردی از خانواده دارای رفتار نابه‌هنجار باشد، این امر نشان‌گر ناموفق بودن نظام خانواده به حساب می‌آید. زیر نظام‌ها بخش‌های یک نظام محلی هستند که وظیفه اجرایی کارکردهای خاص یا فرایندهای خاص در درون سیستم را با هدف حفظ سیستم به عنوان یک کل دارند. هر خانواده دارای تعدادی از زیر نظام‌های همزیستی است که توسط نسل، جنس، علاقه و یا نقش و کارکرد در درون خانواده شکل گرفته است. با دوام ترین آن‌ها زیر نظام‌های زوجی، والد-فرزند، خواهر-برادر است. مینوچین معتقد است که داشتن نگرش سیستمی خانواده در قالب یک نظام اجتماعی، موجب نظم و ثبات در ساختار سلسله‌مراتبی خانواده می‌شود.

ترنر

بر اساس گفته‌های ترنر ، ساحره گیری برای تنظیم رفتار زنان، هم‌چنین حمله بر زنان به عنوان ساحره اساساً «نقد گرایش جنسی آنان بود». «زنان به شدت به جادوگری نسبت داده می‌شدند، چون استدلال می‌شد که آن‌ها در مقابل غرایز جنسی شیطان بسیار آسیب‌پذیر بودند …. زنان به عنوان افراد بی‌خرد، احساساتی و فاقد صیانت نفس دیده می‌شدند؛ آن‌ها به‌ویژه در مقابل خواهشات نفسانی آسیب‌پذیر بودند».

ترنر استدلال می‌نماید که تلاش‌ها برای تنظیم گرایش جنسی زنان به وسیلهٔ مباحث مذهبی در اروپای غربی، باید از چارچوب دغدغه‌ها در مورد مدیریت ملک شخصی و تضمین تداوم آن مورد مطالعه قرار گیرد؛ بنابراین، هدف از ازدواج برای اشراف سالارانی که مالک زمین بودند این بود تا یک وارث مرد برای ملک خانواده بدنیا آورند. چون مرگ و میر کودکان شایع بود، زنان بعد از ازدواج کم و بیش همواره باردار بودند تا یک وارث مرد که در قید حیات باشد تضمین گردد. افزون بر آن، این وارث باید مشروع باشد تا از مناقشه در میراث جلوگیری شود. تنها راهی که این مشروعیت تضمین می‌گردید این بود که رئیس خانواده با باکره‌ها ازدواج نمایند و در طول دوره ازدواج نیز نجابت زنان خود را تضمین نمایند. فرزندان دختر نیز برای اینکه قابلیت ازدواج با سایر خانواده‌های مالک زمین را داشته باشند باید به همان اندازه از نظر جنسی عفیف می‌بودند. علت چنین ازدواج‌هایی صرفاً نیاز بدنیا آوردن طفل بوده و هیچ‌کدام از عناصر ازدواج‌های امروزی چون میل جنسی و سازگاری جنسی در آن مطرح نبوده‌است.