ز آب خُرد ، ماهی خُرد خیزد / نهنگ آن به که از دریا گریزد (ملک الشعرا بهار)

ز آتشت نشدم گرم و مردم از دودت )صیرفی قمی) 

ز آشنا ، سخن آشنا دریغ مدار (صائب تبریزی)  

ز آواز روبه نترسد پلنگ (فردوسی)

ز آهنگری ها ، گری مانمده است / ز اسباب حجرت دری مانده است (فردوسی)

ز ابتدای کار ، آخر را ببین / تا نباشی تو پشیمان یوم دین (مولوی)

ز احمقان بگریز ، چون عیسی گریخت (مولوی)

ز ارباب هنر ، از صد یکی مشهور می گردد (مولوی)

ز آن خار بیندیش که پیرُ هن افتد(شاکر هندی)

ز اندازه بیرون منه پای خویش (امیر خسرو دهلوی)

ز اندوح باشد رخ مرد زرد (فردوسی)

ز اندوه خوردن نباشدت سود (دقیقی) 

ز اندیشه گردد همی دل تباه (فردوسی)

زان روز حَذَر کن که ورق برگردد(ناصح تبریزی)  

زان نی که از او نیچه کنی ناید جلاب (خاقانی شروانی)  

زانیان را گُنده اندام نهادن / خمر خواران را بود گند دهان (خاقانی شروانی)  

زاهد از کوچه رندان ، به سلامت بگذر (خاقانی شروانی)  

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند (حافظ) 

زاهد که درم گرفت و دینار / زاهدتر از او کسی به دست آر (سعدی)   

زاهدی در لباس پوشی نیست (سعدی)   

ز باد آمده باز گردد به دم (فردوسی) 

زبان ، اسرار دل را ترجمان است (وحدت هندی)

زبان بریده به جایی نشسته صمُّ بکم  /  به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم (سعدی)   

زبانِ بسته ، نگهبان راز دل باشد (واعظ)

زبان ، بسیار سر بر باد داده (وحشی بافقی)

زبان بود چو فروشنده ، مشتری ، گوش است  (واعظ)

زبان چیره گردد چو شد دست ، چیر (اسدی)

زبان در دهان پاسبان سر است (اسدی)

زبان در دهان ، ترجمان دل است (سعدی)   

زبان ، زخمی که از دندان خورد بر لب نمی آرد (فانی کشمیری)

زبان سرخ ، سر سبز می دهد برباد (امیر خسرو دهلوی)

زبان ، سر را عدوی خانه زاد است (وحشی کرمانی)

زبان طفل به جز دایه کس نمی فهمد (آفرین لاهوری)

زبان ، کشیده نگهدار تا زیان نکنی (آفرین لاهوری)

زبان ، گوشتین است و تیغ ، آهنین (نظامی گنجوی)

ز بسیار آمدن عزّت بکاهد / چوکم بینند خاطر بیش خواهد

ز بهر سر افسر ، نه سر ، بهر افسر (عنصری)

ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر (سعدی)

ز بی زری است که آب رخم رود بر باد (خواجوی کرمانی)

ز بیمار بیمار داری نیاید (دانش)

ز بی وفا به وفا انتقام باید کرد (ناصر خسرو)

ز پاکان کی زند سر ، حرف بی مغز (شوکت بخارایی)

ز جو ، جو روید و گندم ، ز گندم (ناصر خسرو)

ز چشم است دیدن ، ز دل خواستن (اسدی طوسی)

ز حدّ خویشتن بیرون منه پای  (شبستری)

ز حرف حق نشود رنجه مرد دانشور  

زحمت بود درویش را ناگه چو مهمان در رسد (قاآنی)

ز خردان بسی فتنه آمد بزرگ (سعدی)

ز خلق آنچه به من می رسد ، سزای من است (امیر فیروز کوهی)

زخم ، به گردد ولی ماند نشانش سالها (کاتبی ترشیزی)

زخم ، تغ تیز ، خون را دیر بیرون می دهد (کاتبی ترشیزی)

زخم کاری تر توان زد صید غافل کرده را (صبوری تبریزی)

ز خُمیّ ، دانگ سنگی چاشنی بس /  اگر سرکه بود یا آبگینه (ناصر خسرو)

ز دانش به اندازه جهان هیچ نیست / تن مرده و جان نادان یکی است (اسدی)

ز دریا کی بپرهیزد گهر جوی (فخر الدّین گرگانی)

 زدریا مرد کشتیبان نترسد  (قوامی رازی)

ز دست دیده و دل هر دو فریاد / که هرچه دیده ببیند دل کند یاد (بابا طاهر)

ز دست غیر چه نالیم هرچه هست از ماست (عارف قزوینی)

ز دل هر چه برخاست ، بر دل نشیند (صائب تبریزی)

ز دوستانم دو رنگم همیشه دل تنگ است / فدای شیوۀ آن دشمنی که یک رنگ است (حجاب یزدی)

زده ام فالی و فریادی رسی می آید (حافظ)

زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن (حافظ)

زدیم بر صف رندان ، هر آنچه با داباد (حافظ)

ز دیوانه کسی بر دل نگیرد (امیر شاهی)

زر ، بر سر فولاد نهی نرم شود (سعدی)

زر چو پاک است بود لایق هر بازاری (نشاط اصفهانی)

زر چو خالص بود اندیشه ندارد ز محک (منعم اصفهانی)

 زر دادن و سرد خریدن (منعم اصفهانی)

زرِ سفید بود از برای روز سیاه  (منعم اصفهانی)

زرّ  قلب و زرّ نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار (منعم اصفهانی)

ز روبه رِمِد شیر نادیده جنگ / سگ کاردیده بدرّد پلنگ (فردوسی)

زر هرچه بیشتر ، بلایش بیش (امیر خسرو دهلوی)

ز ریسمان متنفّر بود گزیدۀ مار (سعدی)

زری که پاک شد از امتحان چه غم دارد (سعدی)

ز سایه ذوق نکرد آن که آفتاب نخورد (کلیم کاشانی)

ز سنگ حادثه برج سپهر را چه خلل (سلمان ساوجی)

ز سودا گری ها ، گری مانده است (سلمان ساوجی)

ز شاخ خشک چه داری امید برگ و ثمر (کمالی)

زشت با کور ، به فردا سازد (سنایی)

زشت ، در یک دیدن از آینه روگردان شود (صائب تبریزی)

زشتی خط ، زشتی نقاش نیست (صائب تبریزی)

ز شکر کجا تواند مگس اعتراض کردن (کمال خجندی)

ز صد گل ، یک گلم نشکفته در باغ (حکیم زالی)

ز طوس تا به مدینه ، هزار فرسنگ است (حکیم زالی)

ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست / که ممکن بود آب حیوان در اوست (سعدی)

ز عشق تا به صبوری ، هزار فرسنگ است  (سعدی)

زکات تخم مرغ یک پنبه دانه است (سعدی)

زکات مال ، به در کن که تا بلا برود (سعدی)

زکار زمانه میا نه گزین (فردوسی)

ز کشتن گر بترسی ، کشته گردی (فردوسی)

زکمان ، تیر قضا بار نگردد هرگز (صائب تبریزی)

زگفتن پشیمان کسی دیده ام / ندیدم پشیمان کسی از خاموشی (ابن یمین)

زگل ، بوی باشد ، خلیدن ، زخار (اسدی)

ز گل بوی و از خار خستن بود (اسدی)

ز گهوراه تا گور دانش بجوی (فردوسی)

 ز لب دوختن غنچه را زندگی است / چو بشکفت زان پس پراکندگی است (امیر خسرو دهلوی)

زلیخا مرد از حسرت که یوسف گشت زندانی / چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی (امیر خسرو دهلوی)

ز مادر دوباره نزاده است کس (اسدی)

زمانه ای است که هر کس به خود گرفتار است (آصفی هروی)

زمانه با تو نسازد ، تو با زمانه بساز (مسعود سعد سلمان)+ (همایون)

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است (رودکی)

زمانه نه بیداد داند نه داد (اسدی)

زمانه هر چه به ما داده است ، پس گردد (سلیم تهرانی)

زمانی فراز و زمانی نشیب (فردوسی)

زمستان بگذرد سرما سر آید (فردوسی)

ز معشوقات وفا جستن عریب است (نظامی گنجوی)

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد (عرفی شیرازی)

ز میزبان سیه کاسه احتراز کنید (صائب تبریزی)

زمین شوره ، سنبل بر نیارد / در او تخم عمل ضایع مگردان (سعدی)

زنا کاره به مردی ناتمام است (نظامی گنجوی)

زن پارسا ، در جهان نادر است (نظامی گنجوی)

زن چو داری ، مرو پی زن غیر (اوحدی مراغه ای)

زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد (صائب تبریزی)

زندگی چیست ، خون دل خوردن (صائب تبریزی)

زندگی کردن من مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم (فرّخی یزدی)

زندۀ جاوید یافت ، هر که نکو نام زیست (سعدی)

زن زیبا چه کند شوهر زشت (مجد الّدین)

زن ، مرد نگردد به نکو بستن دستار (فرّخی سیستانی )

زنند جامۀ ناپاک گازران بر سنگ (سعدی)

زنو کیسه ها وام ، هرگز نگیر (اخگر)

زنهار بی رفیقِ موافق سفر مکن (صائب تبریزی)

ز نیرو بود را راستی  / ز سستی دروغ آید و کاستی (فردوسی)

ز نیکو هر چه صادر گشت ، نیکوست (فردوسی)

زنیکی نیک بینی وز بدی ، بد (فردوسی)

 زوال نعمت ، اندر ناسپاسی است (سعدی)

زود در گِل مینشیند کشتی سنگین در آب  (صائب تبریزی)

زود رسوا می شود گندم نمای جو فروش (قصّاب کاشانی)

زود رفت آن که ز  اسرار جهان آگه شد (کلیم کاشانی)

زور به کشتن دهد ، زر به جهنّم برد (کلیم کاشانی)

زور فلک به مردم هشیار می رسد (صائب تبریزی)

زهد ، با نیّت پاک است نه با جامۀ پاک (پروین اعتصامی)

زهر ، از قِبل تو نوش داروست (سعدی)

زهر است عطای خلق ، هر چند دوا باشد / حاجت ز که می خواهی جایی که خدا باشد(واعظ)

ز هر تلخ و شوری نباید چشید(فردوسی)

ز  هر چیزی بتر ، چشم انتظاری است (روحانی)

ز  هر خرمنی ، خوشه ای یافتم (سعدی)   

زهر ، دد باشد شکر ریز خرد / زانکه نیک نیک باشد ضد بد (مولوی)

ز هر طرف که شود کشته ، سود اسلام است (مولوی)

ز هر عضوی که جرمی سر زند ، دندان گزد لب را (مخلص)

رهری که چشیدم نتوانی نچشانی (صائب تبریزی)  

ز هستی تا عدم ، مویی امید است (نظامی گنجوی)

ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد / دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد (قرایی خراسانی) 

زهی تصوّر باطل زهی خیال محال (کمال خجندی)  

زهی سوار که آهوی مانده می گیرد (ظهوری)

زیان کسان ، سود دیگر کس است (اسدی)

زیر بارند درختان که متعلّق دارند (حافظ) 

زیر پل ، منزلی خطر ناک است (ضیا)

زیر چادر ، مرد ، رسوا وعیان / سخت پیدا ، چون چون شتر بر نردبان (مولوی)

ز یک چراغ نتوان صد چراغ روشن کرد (بدخشی)

زین ستون تا به آن ستون فرج است (بدخشی)