ضرب المثلهای منظوم(د)
دادگری شرط جهانداری است
دارد هزار در صدف و دم نمی زند / یک بیضه مرغ دارد و فریاد می کند
دارم به دل غمی که به صد غم برابر است (حالتی تهرانی)
دارنده که ندار شد دستش گیر (حالتی تهرانی)
دارو پسِ مرگ کی دهد سود (نظامی گنجوی)
داستانی است که بر هر سربازاری هست (سعدی)
داغ بر دست نهادن اثر بی پولی است (سعدی)
داغ فرزند کند فرزند دیگر را عزیز (قیدی شیرازی)
دامانِ خرابات نشینان همه پاک است (بابانصیبی)
دامان آلوده مشو ، تا به عزیزی برسی (مهدی سهیلی)
دامن چنان بزن که نسوزی کباب را (مهدی سهیلی)
دامن مادر ، نخست آموزگار کوک است
دانش طلب و بزرگی آموز / تا به نگرند روزت از روز (نظامی گنجوی)
دانه ای دیدم و در دام فریب افتادم (صباحی بیگدلی)
دانه چون با مغز شد ، از کاه می آید برون (آتش)
دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را(سنایی)
دانه دانه است غله در انبار / اندک اندک به هم شود بسیار (سعدی)
دانه ز من ، پرورش از کرد گار (نظامی گنجوی)
دانۀ بی مغز کی گردد نهال صورت بی جان نباشدجز خیال (نظامی گنجوی)
دایم به دل حسود ، خون حسد است (ابوالقاسم حالت)
دایه پرهیز کند طفل ، چو بیمار شود (طاهر آشنا)
در آفتاب ، سایه شاه و گدا یکی است (صائب تبریزی)
در آمد ، مرد را بخشنده دارد (نظامی گنجوی)
درازنای شب ، از چشم درد مندان پرس(افرین لاهوری)
در اگر بسته شود ، رخنۀ دیواری هست (صائب تبریزی)
در این بازار اگر سودی است ، با درویش خرسند است (حافظ)
در این چمن گل بی خار ، کس نچید آری (حافظ)
در این زمانه به چشم خود اعتباری نیست (طبعی قزوینی)
دراین زمانه رفیقی که خالی از خلل است / صحرای می ناب و سفینۀ غزل است (حافظ)
در این سیاه سال ، امید بهار نیست (علی نقی کمره ای )
در این عالم کسی بی غم نباشد (علی نقی کمره ای )
در این گلشن سرا ، شادی و غم پهلوی هم باشد (آسف سهروردی)
در بسط نکته دانان خود خود فروشی شرط نیست (آسف سهروردی)
در بلا بهتر از آن است که در بیم و بلا (ابن یمین)
در بیشۀ شیر ، خواب خرگوش مکن (بابا افضل)
در پس آینه طوطی صفتم داشتنه اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم (حافظ)
در پس پرده بسی حادثه ها پنهان است (حافظ)
در پس پرده چه دانند که خوب است و که زشت (حافظ)
در پهلوی زن ، تیر ، به از پیر بود (مهروی هروی)
در تنگنای قافله ، خورشید خُر شود (مهروی هروی)
در جنگ ، تو راه آشتی را بگذار (مفتون همدانی)
در جوانی پاک بودن شیوۀ پیغمبری است/ ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزکار (مفتون همدانی)
در جهان دیوانه را دنگی بس است / خانه پر شیشه را سنگی بس است (زلالی خوانساری)
در جهان فیل مست ، بسیار است (زلالی خوانساری)
در جهان ، گریاندن آسان است ، اشکی پاک کن (زلالی خوانساری)
در چاره ، بر چاره گر بسته نیست (نظامی گنجوی)
در حق ما بهدرد کشی ، ظنّ بد مبر (حافظ)
درحقیقت مالک اصلی خداست (حافظ)
در حکم ، یک اقرار ، ز هفتاد گواه به (قطران تبریزی)
در خانه اگر کس است یک حرف بس است (عزالدّین عشقی)
در خانۀ تاریک ، چه بینا و چه کور (صاحب هندی)
در خانۀ کریم ، گدا موج می زند (صائبتبریزی)
در خانۀ مور ، شبنمی طوفان است (صائبتبریزی)
درخت افکن بُوَد کم زندگانی (نظامی گنجوی)
درخت مور اگر متحرّک شدی ز جای به جای / نه جور ارّه کشیدی نه جفای تبر (انوری)
درخت تلخ هم تلخ اورد بر / اگر چه ما دهیمش آب و شکر(فخر الدّین گرگانی)
درخت دوستی بنشان که گنج بی شمار آرد (حافظ)
درخت کاهی ففقر آورد بار (حافظ)
درخت گردکان اینشبزرگی درخت خربزه الله اکبر (حافظ)
درخت نیک نخیزد مگر ز نیک نهال (قیطران تبریزی)
در خرابی ، مقام گنج بود (سنایی)
در خراسان ، خروس مرغ نر است (سنایی)
در خرد سالی این همه آشوب می کنی / فریاد از آن زمان که تو مجلس نشین شوی (اسیری رازی)
در خواب ، کار تشنه لبان آب خوردن است (صائب تبریزی)
در خور دریا نشد جز مرغ آب / فهم کن ، والله اعلم بالصّوراب
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را / گوی شو تا که بینی اثر چوگان را (نشاط اصفهانی)
درد دل با سنگدل گفتن چه سود (سعدی)
درد عاشق نشود به ، به مداوای حکیم (سعدی)
در دل دوست ، به حیله رهی باید کرد (نشاط اصفهانی)
در دل نرفت هر سخنی کان ز جان نخاست(کمال الدین اسماعیل)
در راه عشق مرحلۀ قرب و بعد ، نیست (کمال الدین اسماعیل)
در رفته چه کردی که در آینده کنی (احمد جام)
در روزگار ، حق نمک گم نمی شود (مسیح شیرازی)
در زمانه کو دلی تا خوش بود (مسیح شیرازی)
در زمین دیگران خانه مکن (مولوی)
در زیر تیغ ، عمر ابد آرزو کنی ؟(مولوی)
درس ادیب اگر بود زمزمۀ محبّتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را (نظیری نشیابوری)
در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود (صائب تبریزی)
در رسخن نیست به زر کس محتاج / سکۀ زر ز سخن یافت رواج(جامی)
در سفرِ عشق نیست غیر خطر هیچ (شاطر عباس صبوحی)
در سوخته به که خانه ویران (امیر خسرو دهلوی)
درسی نبود هر آنچه در سینه بود (امیر خسرو دهلوی)
در شب تار پی دزد دویدن جهل است (صائب تبریزی)
در شب کسی عیادت بیمار ، کی کند (محسن تأثیر)
درشتی ز کس نشنود نرم گوی / سخن تا توانی به آزرم گوی (فردوسی)
درشتی و نرمی به هم در به است / چو رگ زن که فصّاد و مرهم نه است (سعدی)
در شوره زمین ، سمن نروید (سعدی)
در شوره زمین کسی تخم نکارد (سعدی)
در شهر نی سواران ، باید سوار نی شد (سعدی)
در طلب ، کاهلی نباید کرد (سعدی)
در عفو لذّتی است که در انتقام نیست (سعدی)
در عقبِ رنج ، بسی راحت است (نظامی گنجوی)
در عمل کوش و هر چه خواهی پوش (سعدی)
در عیب نظر مکن که بی عیب خداست (سعدی)
در غریبی بس توان گفتن گزاف (مولوی)
درِ فتنه بستن ، دهان بستن است (امیر خسرو دهلوی)
در قعر چاه افتد ، کوری که بی عصا شد (طرزی قند هاری)
در کار خیر ، حاجت هیچ استخاره نیست (حافظ)
در کبابی که نمک نیست چه لذّت باشد (سلیم تهرانی)
در کشوری که دزد رفیق عسس بود/ بیچاره رهروی که به خوابش هوس بود (وحید قزوینی)
در کف اطفال ما جز ریش بابا هیچ نیست (محتشم کاشانی)
در کف شیر نر خونخواره ای (مولوی)
در کلبۀ ما رونق اگر نیست صفا هست (مولوی)
در گدایی ، گریه هم در کار هست (مولوی)
در گفتن عیب دگران بسته زبان باش / با خوبی خود عیب نمای دگران باش (نظامی گنجوی)
در مال هیچ کس به طمع دیده وا مکن (گلزار اصفهانی)
در مانده ، کارها کند از اضطرار خویش (ادیب صابر)
در مجلسی که گوش توان شد ، زبان مباش (صائب تبریزی)
در محفل خود راه مده همچو منی را / کافسرده دل ، افسرده کند انجمنی را (مخلص هندی)
درم داران عالم را کرم نیست / کریمان را به دست اندر درم نیست (مخلص هندی)
در مرگ خران ، بود عروسیّ سگان (مفتون کبریایی)
در موسم میوه ، باغبان کر گردد (صابر)
درم هر گه که نو آید به بازار / کهن را کم شود در شهر مقدار (فخر الدّین گرگانی)
در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است (اشرفیالدّین گیلانی)
در نیابد حال پخته ، هیچ خام (مولوی)
در نیارد به کف آن کس که ز دریا ترسد (خواجو کرمانی)
در نیارم کج نمی گنجد به جز شمشیر کج (سالک بختیاری)
دروازۀ شهر میتوان بست / نتوان دهن مخالفان بست (طالب آملی)
در وصالی که شود زود میّسر ، مزه نیست (طالب آملی)
دروغ زشت بود ، گرچه مصلحت آمیز (افسر)
دروغی را چه آید جز دروغی (افسر)
درون خانه خود هر گدا شهنشاهی است / قدم برون منه از حدّ خویش و بسطان باش (صائب تبریزی)
درون دیده اگر نیم موست ، بسیاراست (صائب تبریزی)
درویش بجز بوی غذایش نشنیدی (سعدی)
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست (سعدی)
درویشی وقناعت ، در گوشۀ فراغت (سعدی)
در هر چه نظر کردم، سیمای تو می بینم (سعدی)
در هر که بنگری ، به همین درد مبتلاست (ظهیر فاریابی)
در هم شکند صولت شیری ، پیری (ظهیر فاریابی)
در همه کار مشورت باید (ظهیر فاریابی)
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست (حافظ)
دریا به دهان سگ نگردد نا پاک (مفتون)
دریا ز پُری یک نفس آرام ندارد (واعظ قزوینی)
دریای هوس ، جز کف افسوس ندارد (آفرین لاهوری)
دریغ از راه دور و رنج بسیار (آفرین لاهوری)
دریغ این سایۀ دولت که بر نااهل افکندی (حافظ)
دزد از خانۀ مفلس خجل آید بیرون (قاسم خان جوینی)
دزد چون شحنه شود ، امن کند عالم را (صائب تبریزی)
دزد دانا می کشد اوّل چراغ خانه را (نسبتی)
دزد دایم در پی خوابیده است (کلیم کاشانی
دزد ، دزد است اگر جامّ قاضی دارد (سعدی)
دزد شهر از دزد صحرا بد تر است (سعدی)
دزد کنگاور ، شیخ صحنه است (سعدی)
دزد ، مشتاق تر از صاحب مال است به مال (سعدی)
دزد نگرفته پادشه می باشد (مفتون کبریایی)
دزد هرگز در کمینِ خانۀ درویش نیست (صائب تبریزی)
دزدی که نسیم را بدزدد ، دزد است (صائب تبریزی)
دست بالای دست بسیار است (صائب تبریزی)
دست بر دامن هر کس که زدم ، رسوا بود (صائب تبریزی)
دست بی جود ، شاخ بی ثمر است (صائب تبریزی)
دست بیچاره چون به جان نرسد / چاره جز پیرهن دریدن نیست (سعدی)
دستت چو نمی رسد به بی بی / دریاب کنیز مطبخی را (سعدی)
دست تنگی بدتر از دلتنگی است (سعدی)
دست تهی ، گره نگشاید زکارخویش (صائب تبریزی)
دست چربی بر سر درویش مال (صائب تبریزی)
دست چون ماند بر زیر سنگ سخت / جز به نرمی کی توان بیرون کشید (مسعود سعد سلمان)
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر / که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود (مسعود سعد سلمان)
دست حق را دیدی و نشناختی (پروین اعتصامی)
دست در کیسه کن وداغ کن افلاطون را (پروین اعتصامی)
دست را بر اژدها آن کس زند / که عصا را دستش اژدها کند (پروین اعتصامی)
دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش (نظیری نیشابوری)
دست غیب آمد وبر سینۀ نامحرم زد (حافظ)
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل (حافظ)
دستم تهی است ، ورنه خریدار هر ششم (حافظ)
دستی از دور بر آتش داری (حافظ)
دستی از دور بر این آتش سوزان داریم (صائب تبریزی)
دستی از غیب برآید وکاری بکند (حافظ)
دستی است که از دور بر آتش دارند (جعفر لنگرودی)
دشمن ار گیری به حد خویش گیر / تا بود ممکن که گردانی اسیر (جعفر لنگرودی)
دشمن اگر می کشد به دوست توان گفت (شارطر عباس صبوحی)
دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین (سعدی)
دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد / آری جلوه که فانی نشود نور خداست (فواد کرمانی)
دشمن خانگی از خصم برونی بتر است (صائب تبریزی)
دشمنِ خُرد است بلایی بزرگ (حافظ)
دشمن دانا به از نادان دوست (حافظ)
دشمن دوست نما را نشناسیم ز دوست(محمد صادقی)
دشمن طاووس آمد پرّ او (مولوی)
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد (سعدی)
دشمن نکرد آن که تو کردی به دوستی (ترشیزی)
دشوار بود زادن ، نطفه ستدن آسان (خاقانی شروانی)
دعا کردیم و دشنامی شنیدیم (چشمه ایروانی)
دفتر شیرازه ناکرده ، به بادی ابتر است (جامی)
دلِ آزرده را سخن ، سخت است (جامی)
دلا خوش باش ، نان در روغن افتاد (ابو اسحاق اطعمه)
دل خو کن به تنهایی ، که از تنها بلا خیزد (ابو اسحاق اطعمه)
دلا دیوانه شو ، دیوانگی هم عالمی دارد (هروی)
دلا منال ز شامی که صبح در پی اوست (هروی)
دل بر کسی مبند که دل بستۀ تو نیست (سعدی)
دل به دست آور که حج اکبر است (سعدی)
دل بیگانه هم بیگانه باشد (نظامی گنجوی)
دل چو بشکست از کسی خرسند کردن مشکل است / کوه ناهمواره را هموار کردن سخت نیست (صائب)
دل چو غنی شد ز فقیری چه غم / روزی رهایی ز اسیری چه غم (خواجو ی کرمانی)
دل عاشق ، به پیغامی بسازد / خمار آلوده ، با جامی بسازد (بابا طاهر)
دل قوی باشد چو دامن پاک باشد مرد را (ناصر خسرو)
دل که آشفتۀ روی تو نباشد ، دل نیست (امام خمینی)
دل که افسرده شد از سینه برون باید کرد (امام خمینی)
دل که رنجید از کسی ، خرسند کردن مشکل است/ شیشۀ بشکسته را پیوند کردن مشکل است (امام خمینی)
دلگشا بی یار ، زندان بلاست (نشاط)
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است (محتشم کاشانی)
دل نرنجانی که دل ، عرش خداست (محتشم کاشانی)
دلنشین تر مگر از کنج قفس ، جایی هست (قصاب کاشانی)
دلو گران ، سبک به ته چاه می رود (قصاب کاشانی)
دلِ هر ذرّه ای که بشکافی / آفتابش در میان بینی (هاتف)
دلیران نترسندز اواز کوس (هاتف)
دلی کز عشق خالی شد ، فسرده است (هاتف)
دلی که عشق شناسد ، دمی قرار ندارد (مهدی سهیلی)
دمی با دوست در خلوت به از صد سال ، در عشرت (مهدی سهیلی)
دمی با غم به سر بردن ، به صد عالم نمی ارزد
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد (حافظ)
دمی پیش عالِم ، به از عالمی است (حافظ)
دنبال مرده ، آه کشیدن چه فایده (شأنی تکلّو)
دندان چو خورد کرِم ، بکن دور انداز (مفتون کبریایی)
دندان طمع نمی توان کند (واله اصفهانی)
دندان که در دهان نبود ، خنده بد نماست / دکان بی متاع ، چرا وا کند کسی ( قصّاب کاشانی)
دندان مار را به نمد میتوان کشید (صائب تبریزی)
دنیا به چشم تنگ دلان چشم سوزان است (سعدی)
دنیا پس مرگ ما چه دریا ، چه سراب (سعدی)
دنیا طلبان ز آخرت محرومند (اوحد الّدین کرمانی)
دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی (سعدی)
دوبار نیت کس را زندگانی (سعدی)
دو بلبل بر گلی خوشتر سرایند (نظامی گنجوی)
دو جا مهمانم اما اشتها نیست (حکیم سوری)
دود از کنده میشود پیدا (اخگر)
دور است ز ساحل این سفینه (عماد فقیه)
دور فلک ، درنگ ندارد ، شتاب کن (محمد بهاری همدانی)
دور مجنون گذشت و نوبت ماست (حافظ)
دوزخی را سوی جنّت نتوان برد به زور (سعدی)
دوست آن است کو معایب دوست / همچو آینه رو به رو گوید (سعدی)
دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشانی حالی و درماندگی (سعدی)
دوست بود مرهم راحت رسان (نظامی گنجوی)
دوست چون با ماست دشمن گو پی کاری نشین (نظامی گنجوی)
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را (محمد بهاری همدانی)
دوست نباید ز دوست درد گله باشد (ناصر الدّین شاه)
دوست همچون زر ، بلا چون آتش است / زرّ خالص در دل آتش خوش است (ناصر الدّین شاه)
دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد /آشیان هر کجا نهادم خانۀ صیاد شد (ناصر الدّین شاه)
دو صد گفته چو نیم کردار نیست (اسدی)
دو صد من استخوان باید که صد بار بردارد (اسدی)
دروغ و دوشاب ، پیش خلق یکی است (اسدی)
دولت آن است که بی خون دل آید به کار (حافظ)
دولت جاوید یافت هر که نکو زیست (حافظ)
دو هیزم را به بهم بهتر بود سوز (سعدی)
دویدن شیوۀ سیل است از دریا نم آید (حسنعلی اصفهانی)
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کی نور چشم من به جز از کشته نَدروی (حافظ)
دهنِ سگ به لقمه دوخته به (سعدی)
دیدار می نماید و پرهیز می کند (سعدی)
دیدار یار نامتناسب ، جهنم است (سعدی)
دیدن میوه چون چشیدن نیست (سعدی)
دیده گر بینا بود ، هرروز ، روز محشر است (صائب تبریزی)
دیدۀ دوست عیب بین نبود (صائب تبریزی)
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را / چندان امان نداد که شب را سحر کند (حکیم شفایی)
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست (مولوی)
دیگ را گر باز باشد شب دهن / گربه راهم شرم باید داشتن (مولوی)
دیگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند (مولوی)
دیگ سیه ، جامعه سیه می کند (مولوی)
دیوانه باش تا غم تو دیگران خورند(انسی شاملو)
دیوانه به کار خویش ، هوشیار بود (والا هندی)
دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید (والا هندی)
دیوانه را رفاقت دیوانه خوشتر است (طالب آملی)
دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد (نواب دولت شه)
دیوانه همان به که بود بسته به زنجیر (مطیع مازندرانی)
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند (سعدی)
دیو چو بیرون رود فرشته در آید (حافظ)
دیوی که عیب خود بشناسد فرشته است (اهلی)
دانشمندجهانگیری میناآبادفرزندهلال بیگ فرزند علی مرادبیک فرزندجهانگیربیگ فرزندحسینعلی بیگ فرزند گنجی بیگ فرزندشاه پلنگ بیگ برادرزن میرجمال الدین معروف به میرقره خان ودایی وفرمانده میرمصطفی خان تالش،متولد1343/1/2 ،روستای میناآباد ،بخش عنبران ،شهرستان نمین، استان اردبیل ،محل تحصیلات ابتدایی دبستان نورمیناآباد ومطلعی نمین،محل تحصیلات دوره راهنمایی آموزشگاه شهیدشیردل نمین،محل تحصیل دوره متوسطه دبیرستان شهیدمطهری نمین ازسال 1360الی1363،محل تحصیل دوره کاردانی ازسال1363 الی1365(فوق دیپلم علوم اجتماعی)تربیت معلم شهیدرجایی تبریز،محل تحصیل دوره کارشناسی(لیسانس علوم اجتماعی) آموزش عالی ضمن خدمت فرهنگیان ساری، محل تدریس مناطق آموزش وپروش شهرستانهای کوثر - اردبیل- نمین -قائمشهر- رضوانشهروتالش ،سال بازنشستگی 1388،ازدوران کودکی دوستدارفراگیری علم ودانش بوده وهستم واین علاقه باعث انتخاب شغل معلمی وزندگی با کتاب ومطالعه شد ولی به دلیل مشکلات زندگی امکان دامه تحصیل درمقاطع ارشد ودکترا نبود به همین خاطر برای جبران فرصتهای ازدست رفته پس ازبازنشستگی به فکرادامه تحصیل افتادم هرچندکه ادامه تحصیل پس از بازنشستگی هیچ تاثیری در ترفیع شغلی وافزایش حقوق من ندارد وبسیاری از دوستان مرا سرزنش می کنند که چراخودرا بیخودی دراین سن وسال درگیر تحصیل می کنم ولی من درجواب ایشان میگویم که فراگیری علم ودانش برای افزایش علم وآگاهی است نه برای پول وثروت و فراگیری علم ودانش زمان ومکان نمی شناسد.وچون نام کوچک من دانشمنداست باید اسم با مسمی باشم وبه خاطر اسمم هم که شده بایدهمیشه