چاره ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن (سعدی)

چاره ای جز پیرهن دریدن نیست (سعدی)

چاره زنجیر بود بندۀ نا فرمان را(یغما جندقی)

چارۀ بیچارگان مرگ است و بس (یغما جندقی)

چارۀ دیوانه دانستم بجز زنجیر نیست  (شکیب اصفهانی)

چاک بر کن ، سپس بدزد منار (حکیم سوری)

چرا ره بینم  و فرسنگ پرسم  (نظامی گنجوی)

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی  (مخفی هندی)

چراغ از بهر تاریکی نگهدار / که بیماری توان بودن دگر بار  (سعدی)

چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد  (سعدی)

چراغ خانۀ درویش ، آه درویش است (باقری اصفهانی)

چراغ دزد ، خواب پاسبان است (باقری اصفهانی)

چراغ عمر نهاده است بر دریچه باد  (سعدی)

چراغ کذب را نبود فروغی  (خواجه نصیر)

چراغ گوشه نشینان مدام می سوزد (خواجه نصیر)

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا  (حافظ)

چراغی را که ایزد بر فروزد  /  هر آنکس پف کند ریشش بسوزد (حیدر هروی)

چراغی را که دودی هست در سر ، زودتر گیرد (عظیم نیشابوری)

چرا که خانۀ موری به شبنمی هست خراب (غبار همدانی)

چربی از سنگ ، بر نمی آید (غبار همدانی)

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد (قائم مقم فرهانی)

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک  (حافظ)

چسان پر ّد مگس جایی که ریزد بال و پر عنقا (هاتف)

چشم آخر بین تواند دید راست(مولوی)

چشم و باز گوش باز و این عما / خیره ام از چشم بندی خدا (مولوی)

چشم بینا بهتر از سیصد عصا (مولوی)

چشم دریده ، ادب نگاه ندارد  (حافظ)

چشم دل باز کن که جان بینی / آنچه نادیدنی است آن بینی (هاتف اصفهانی)

چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبیند  (سعدی)

چشم عیان بین نبیند نهان را (ناصر خسرو)

چشم گریان ، چشمۀ فیض خداست (مولوی)

چشم نابینا کجا از توتیا بینا شود  (مولوی)

چشم هنر بین بود از عیب پاک  (نظامی گنجوی)

چشمی که بود لایق دیدار ،  ندارم (زلالی هراتی)

چگونه پارسا باشد ، کسی کو پادشا باشد   (فرّخی سیستانی)

چگونه شکر این نعمت گذارم  /  که دارم دست و آزاری ندارم  (فرّخی سیستانی)

چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی /  مسلمانت به زمزم شوید وهندو بسوزاند (عرفی شیرازی)

چنان پهن خوان کرم گسترد / که سیمرغ ، در قاف ، روزی خورد  (سعدی)

چنان زندگی کن اندر جهان که چون مرده باشی ، نگویند مرد  (حافظ)

چنان قحط سالی شد اندر دمشق /  که یاران فراموش کردند عشق  (سعدی)

چنان کامدی ، رفت خواهی تهی /  تو از پی گنج بانی نهی (اسدی)

چنان گذشته که سیخ از کباب می گذرد (کلیم کاشانی)

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند  (حافظ)

چندان خجلم ز کردۀ خود که مپرس(بابا افضل)

چندان که می دویم ، به جای نمی رسیم (امیر فیروز کوهی)

چند خواهی پیراهن از بهر تن / تن رها کن ، تا نخواهی پیرهن  (قاآنی)

چند می ریزی نمک ، بر زخم من   (حسن دهلوی)

چنین چراغ دارد و بیراهه می رود / بگذار بیفتد و ببیند سزای خویش   (سعدی)

چنین است رسم  سرای درشت / گهی پشت بر زین گهی زین به پشت  (فردوسی)

چنین کنند بزرگان چو کرد باید کرد   (عنصری)

چنین گفت پیغمبر راستگوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی  (فردوسی)

چو آزردی دلی را ، از مکافاتش مباش ایمن (فردوسی)

چو آید ، به مویی توانی کشی  /  چو برگشت ، زنجیر ها بگسلد  (ابن یمین)

چو از ظن گذشتی ، رسی بر یقین (ادیب)

چو استادی ، دست افتاده گیر  (سعدی)

چو اسماعیل ، از قربانی نترسد (قوامی رازی)

چو باران رفت بارانی میفکن  (سعدی)

چو بارم آرد ، شد دیگر چرا در آسیا مانم  (صائب تبریزی)

چو بالای سیاهی ، نیست رنگی  (نظامی گنجوی)

چوب خشک ، از برای سوختن است (مکتبی)

چو بخشنده باشی ، گرامی شوی (فردوسی)

چو بد خود کنیم ، از که خواهیم داد (ناصر خسرو)

چو بد کردی مشو ایمن ز آفات / که لازم شد طبیعت را مکافات  (ناصر خسرو)

چو بد کردی ، مشو ایمن ز بد گوی   (سعدی)

چو بر خود نداری روانشتری / مکش تیغ ، بر گردن دیگری   (امیر خسرو دهلوی)

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست   (حافظ)

چو به گَردش نمی رسی ، واگرد  (حافظ)

چو بگشتی ، طبیب از خود میازار (سعدی)

چو بینی خورشهای  خوش ،گردِ خویش /  بیندشی  تلخیَّ دارو ز پیش   (اسدی)

چو پا نبود ، چه یک فرسخ ، چه یک گام (وحشی بافقی)

چوتو خود کنی اختر خویش را بد /  مدار از فلک چشم نیک اختری را (ناصر خسرو)

چو تیر از کمان جست ناید به دست (ناصر خسرو)

چو چرخ آورد کین ، تو آرام گیر  (ادیب)

چو خر در گل افتد کسی نیک تر /  نکوشد به زور ، از خداوند خر  (اسدی)

چو خرمن برگرفتی ،گاو مفروش  (سعدی)

چو خواهد آتشی همسایه ، از همسایه می گیرد  (سعدی)

چو خواهی کِشت ، تخم نیک می پاش (پوریای ولی)

چو خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن / به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن (پوریای ولی)

چو دانا ، یکی و پرورده گوی  (سعدی)

چو دانی و پرسی ، سؤالت خطاست  (سعدی)

چو دخالت نیست ، خرج آهسته تر کن  (سعدی)

چو در بسته باشد چه داند کسی/ که گوهر فروش است یا پیله ور   (سعدی)

چو در خانه تو را دشمن بود یار / چنان باشد که داری باستین مار  (فخر الدّین گرگانی)

چو در طاس لغزنده افتد مور / رهاننده را چاره باید نه زور(نظامی گنجوی)

چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف  (سعدی)

چو دزدان ز هم باک دارند و بیم / رود در میان کاروانی سلیم (سعدی)

چو دزدی با چراغ آید ، گذیده تر برد کالا  (سنایی)  

چو دشمن خراشیدی ، ایمن مباش   (سعدی)

چو دشنام گویی ، دعا نشنوی  (سعدی)

چو دل را محرم اسرار کردند / خموشی را امانت دار کردند (وحشی بافی)

چو دوزی صد قبا در شادکامی / بدر پیراهنی در نیک نامی (نظامی گنجوی)

چو دولت نباشد، تهوّر چه سود  (سعدی)

چو دیگ آمد به جوش ، افتاد سر پوش   (سعدی)

چو روزی نباشد ، دویدن چه سود  (نظامی گنجوی)

چو ره تمام شود ، کاروان بیاساید (فارغی تبریزی)

چو ریزد شیر را دندان و ناخن / خورد از روبهان لنگ ، سیلی  (فارغی تبریزی)

چو سر پنجه ات نیست ، شیری مکن  (سعدی)

چو شرمت نیست ، رو آن کن که خواهی   (فخر الدّین گرگانی)

چو صیدی جست ، صیادش ز اوّل سخت تر گیرد (نظیری)

چو طالع نباشد ، هنر هیچ نیست (عبید زاکانی)

چو طفل گریه کند ، بهر کد خدایی نیست (وحید قزوینی)

چو فردا شود ، فکر فردا کنیم (نظامی گنجوی + فردوسی)

چو قانع شدی سنگ و سیمت یکی است  (سعدی)

چو کاری بر آید به لطف و خوشی / چه حاجت به تندی و گردنکشی  (سعدی)

چو کالا را بود جوینده بسیار / فزون گردد بدان میل خریدار (جامی)

چو کردی با کلوخ اندازه پیکار /  سر خود را به نادانی شکستی   (سعدی)

چو کفر از کعبه بر خیزد کجا ماند مسلمانی  (سعدی)

چو کلیم و مسیح کی گردد / هر که چوب وگلیم و خر دارد (انوری)

چو گاوی که عصّار چشمش ببست / دوان تا شب وشب همانجا هست  (سعدی)

چو گفتار بیهوده بسیار گشت /  سخنگوی در مردمی خوار گشت   (فردوسی)

چو گل بسیار شد ، پیلان بلغزند  (سعدی)

چو گل چنند ز گلبن همی چه ماند ، خار(فرّخی سیستانی)

چو گوش هوش نباشد ، چه سود حسن مقال (سعدی)

چو لؤلؤ گرفتی ، صدف گو بمیر (ادیب)

چو مال نیست میسّر ، به دل توان گر باش (صائب تبریزی)

چو مدت نماند ، مدارا چه سود (نظامی گنجوی)

چو مرد رفت ز میدان چه خود و چه معجر (قاآنی)

چو مرد گشت دنی ، قولهای اوست دنی (ملک الشعرای بهار)

چو مرد والا شد گفته های او والاست (ملک الشعرای بهار)

چو مرهم می نسازی ، نیش کم زن (ناصر خسرو)

چو من باشم مرا دلادار کم نیست (فخر الدّین گرگانی)

چو مه به هاله نشیند دلیل باران است (فخر الدّین گرگانی)

چو مهر آید ، خرد در دل نماند (فخر الدّین گرگانی)

چو مه گرفت بدو بیشتر کنند نگاه (فرّخی سیستانی)

چو میدان فراخ است ، گویی بزن (سعدی)

چو میوه سیر خوردی ، شاخ مشکن (سعدی)

چو آب ز سر گذشت ، چه بیش ، چه کم(مفتون همدانی)

چو آب نباشد ، آسیا چون گردد (مولوی)

چو آتش بر خیزد تیزی نکند خار (منوچهری)

چو اسب بماند ، بر نهم زین به خران (منوچهری)

چو اعتراف هست ، چه حاجت بود گواه (عماد فقیه)

چو نام سگ بری ، چوبی به کف گیر(عماد فقیه)

چون بالش زر نیست ، بسازیم به خشتی  (حافظ)

چون بد آید، هر چه آید بد شود / یک بلا ده گردد و ده ، صد شود (حسن وثوق الدّوله)

چو بدانستم ، توانستم نبود / چو توانستم ، ندانستم چه سود  (عطار)

چو بدی پیش آید از بدتر بترس (عطار)

چو بسی ابلیس آدم روی هست/ پس به هر دستی نباید داد دست (مولوی)

چون بشورد بحر ، کشتی را سکون لنگر دهد(معزّی)

چون بوقلمون مگرد از رنگ به رنگ / یا بر سر صلح باشد یا بر سر جنگ (روز بهان)

چون به دریا رسی ، ز جوی مگوی (سنایی)

چون به سنگ اندرون بود گوهر / کسی نداند که قیمتش چند است (سنایی)

چون به گردش نمی رسی ، واگرد (سنایی)

چون بی ثمر شدیم ، دعا بی اثر شود (امیر فیروز کوهی)

چون پرده ز روی کارها بردارند / معلوم شود که در چه کاریم همه (امیر فیروز کوهی)

چو پشت کردی به من ، رو کن به هر که خواهی (ضیاعی شیرازی)

چو پیر شدم ، بند مرا آب ببرد (مفتون همدانی)

چو پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو / رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی (حافظ)

چون پیر شدی ز کودکی دست بردار / بازی و ظرافت به جوانان بگذار (سعدی)

چو پیمبر نه ای ، ز امّت باش  (سنایی)

چون ترک شتر گفتی ، از بار مترس ای دل (خواجوی کرمانی)

چون تند شود باد ندارد خطر کاه (معزّی)

چون تنوری گرم شد ، آن به که بربندی فطیر (سنایی)

چون تو از آرزو بتابی روی / آرزو در پیت کند تک و پوی (سنایی)

چو نتوانی علاج درد کس را / میفزای از جفایش درد بر درد (ناصر خسرو)

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور (حافظ)

چون تو نشود هر که به شغل تو زَنَد دست / زن مرد نگردد به نکو بستن دستار (فرخی سیستانی)

چون تیشه مباش و جمله زی خود متراش (بابا افظل)

چون جوابِ احمق آمد خامشی / این درازی در سخن چون میکشی (مولوی)

چون حقیقت ، به مذاق همه یاران تلخیم (امیر فیروز کوهی)

چون خدا خواهد که کاری بفسرد / سردی از صد پوستین هم بگذرد (مولوی)

چون خشت بر آسیا بری ، خاک آری (مولوی)

چون خشم زند شعله ، تر وخشک بسوزد (مولوی)

چون خشصم قوی گشت ، از او دست نگهدار (ملک الشعرای بهار)

چون خود همه عیبی ، چه کنی عیب همه کسان فاش (قاآنی)

چون در آمد جبرئیل ، آنگه برون شد اهرمن (سنایی)

چون درد بی دواست ، چه حاجت است پ(وصال شیرازی)

چو نَدروی به جز از کِشته ، هر چه خواهی کار (ناصر خسرو)

چون دل به کسی دهی ، ز جان هم بگذر (نشاط)

چون دوست دشمن است ،شکایت کجا برم (اظهری)

چون ده خراب شد ، نکشد محنت خراج (جامی)

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار / کی شناسد ظالم از مظلوم زار (مولوی)

چون رشته گسست می توان بست / اما گرهیش در میان هست (امیر خسرو دهلوی)

چون رفت خطایی ، همه را چشم بر آن است (بابا فغانی شیرازی)

چو نرمی کنی ، خصم گردد دلیر / چون ز جا جنبید دندان ، چارۀ او کندن است (راضی)

چون ز چاهی می کنی هر روز خاک /  عاقبت اندر رسی در آب پاک (مولوی)

چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک / ور تو ناف آهویی ، کو بوی مشک (مولوی)

چون زَدَستی خود تبر بر پای خود / خود پزشک خویش باش ای دردمند (ناصر خسرو)

چون ز کفِ دوست بود ، خوش بود (مولوی)

چون سال نیک باشد ، پیدا بود اثر (معزّی )

چون سرخ گل آید به چه کار آید گلنار (فرّخی سیستانی)

چون شد ز گلو فرو ،چه حلوا و چه زهر (فرّخی سیستانی)

چون شمع ، ز سوختن ندارم باکی (بابا افضل)

چون شمع ، عمر ما ، همه در تاب و تب گذشت  (ملا حاجی محمّد)

چون شناور نیستی ، پیراهن جیحون مگرد (مغربی)

چون شود خود نمک تبه، چه علاج (خسروانی)

چون شود دشمن قوی پس چاره جز تسلیم نیست (خسروانی)

چون شیر به خود سپه شکن باش / فرزند خصال خویشتن باش (نظامی گنجوی)

چون شیشه شکست ، کار شمشیر کند (حیران اصفهانی)

چون صفحه تمام شد ، ورق برگردد (خائف شیرازی +قدس مشهدی)

چون طلعت خورشید عیان گشت به صحرا / آنجا چه بقا مالند نور قمری را  (سنایی)

چون عطا عمده بود ، دست گدا میلرزد (واله قمی)

چون عطسه بود نادره کان را نتوان داشت (علی شطرنجی)

چون علم شود سرنگون ، لشگر پریشان میشود (صائب تبریزی)

چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد (مولوی)

چون قافیه تنگ آید ، شاعر جفنگ آید (مولوی)

چون قصد حرم باشد ، سهل است بیابانها (سعدی)

چون قضا آید ، چه سود از احتیاط (مولوی)

چون قضا آید ، شود تنگ این جهان / از قضا حلوا شود رنج دهان (مولوی)

چون قضا آید ، شود دانش به خواب (مولوی)

چون قضا آید ، طبیب ابله شود (مولوی)

چون قضای بد بیاید ، سود کی دارد حذر (معزّی)

چون قلم در دست غدّاری بود / لاجرم منصور ، بر داری بود (مولوی)

چون که آب آمد تیمم بالطل است (مولوی) چون که آید سال نو ، گوییم دریغ از پارسال (مولوی)

چون که از حد بگذرد ،رسوا کند (مولوی)

چون که با کودک سر وکارت فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد (مولوی)

چون که بد کردی بترس ایمن مباش (مولوی)

چون که تقدیر چنین است ، چه تدبیر کنم (حافظ)

 چون که حکم اندر کف رندان بود / لاجرم ذوالنون در زندان بود (مولوی)

چون که دندان تورا کرم افتاد  /  نیست دندان، بر کنش ای اوستاد (مولوی)

چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست (مولوی)

چون که گل رفت و گلستان شد خراب  /  بوی گل را از چه جوییم ، از گلاب (مولوی)

چون که گلّه بازگردد از ورود / پس فتد آن بز که پیش آهنگ بود (مولوی)

چون گذارد خشت اوّل بر زمین معمار کج / گر رساند بر فلک باشد همان دیوار کج (صائب تبریزی)

چون مار شود راست ، رود در سوراخ (مفتون کبریایی)

چون مرد سفر کند پسندیده شود (مولوی)

چونم سخن راست بود در همه جا باید گفت (آتش)

چون معانی جمع گردد ، شاعری آسان بود (عنصری)

چون ندارم همدمی ، با باد میگویم سخن (فخر الدّین عراقی)

چون نیک بنگری ، همه تزویر می کنند (حافظ)

چون وا نمی کنی گرهی ، خود گره مباش / ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست (صائب تبریزی)

چو هست رفیق نیک ، بد را مپسند (خیّام)

چو نیک بخت شدی ، ایمن از حسود مباش (سعدی)

 چون وقت مرگ مار آید ، به گرد رهگذره گردد  (سعدی)

چو یاوی بزرگی ، میاور منی (اسدی طوسی)

چو یک عیان نبود در جهان ، هزار خبر (قطران تبریزی)

چه آنجا کن کز آن آبی بر آید(نظامی گنجوی)

چه ارزد برِ آب ، آموی موی (عنصری)

چه ارزد شهی کش ز سر تاج رفت (ادیب)

چه از آن ارمغانی که از تو خویشتن بیابی(سعدی)

چه باک از موج بحر آنرا که باشد نوح کشتیبان (سعدی)

چه باک است از بلاها عاشقان را  / که نوح از آفت طوفان نترسد (قوامی رازی)

چه باک رهرو مفلس ز راهزن دارد (صغیر)

چه بر تخت مردن ، چه بر روی خاک (سعدی)

چه برکت بود در میان دوسارق (رشید وطواط)

چه بسیار بد باشد از بد بتر (رشید وطواط)

چه بهتر کور را از چشم روشن (جامی)

چه بهره میبری از اختلاط نا اهلان / به جز شراره ودود از دکان آهنگر (ظهیر فاریابی)

چه بیشی ز یک حرف در دفتری(منوچهری)

چه ترسد ز سر ، آن که سامانش نیست (ادیب)

چه جویی مهربانی از پدر کش (ناصر خسرو)

چه چیز ها که ندیدم در این زمانۀ خویش (مخفی زیب النساء)

چه حاجت است به مشاطه ، روی زیبا را(سعدی)

چه حاجت است به مشاطه ، روی زیبا را (سعدی)

چه حاجت است که بنمایی آفتاب مبین را  (سعدی)

چه حاجت بود مِی چو مستی بود (امیر خسرو دهلوی)

چه خبر داری از پیاده ، سوار (سعدی)

چه خطای سر زد از ما که در سرای بستی / بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی (فروغی بسطامی)

چه خواهد کور،جز دو چشم بینا  (فخر الدّین گرگانی)

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد (صادق سرمد)

چه خوش است نکته دانی که سخن نگفته داند (صادق سرمد)

چه خوش باشد که بعد از انتظاری /  به امیدی رسد امیدواری (جامی)

چه خوش باغی است ، باغ زندگانی (نظامی گنجوی)

چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی / که یک سر مهربانی درد سر بی (بابا طاهر)

چه خوش گفت آن نهاوندی به طوسی / که مرگ خر بود سگ را عروسی (بابا طاهر)

چه خوش نازی است ناز خوب رویان (نظامی گنجوی)

چه داند آن که اشتر می چراند (نظامی گنجوی)

چه داندکور مادر زاد قدر چشم روشن را (فخر الدّین گرگانی)

  چه داند آن کور مادر زاد قدر چشم روشن را (حسن دهلوی)

چه داند نور مه را مردم کور (حسن دهلوی)

چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد (حافظ)

چه رفتن ز پیمان ، چه گشتن ز دین (اسدی)

چهرۀ امروز ، در آینۀ فردا خوش است (صائب تبریزی)

چه زیان افتاب را از ابر (سنایی)

چه سازم درمان خود کرده را (فردوسی)

چه سفیدی است در سیه کاری (مکتبی)

چه سود آنگه که ماهی مرده باشد / که باز آید به جوی رفته آبی (ابن یمین)

چه سود از اینکه کتب خانۀ جهان از توست / ز علم هر چه عمل میکنی به آن ،از توست (صائب تبریزی)

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن / که نتوانی کمند انداخت بر کاخ (سعدی)

چه سود افتد آن را که سرمایه خورد (سعدی)

چه علی خواجه چه خواجه علی (سعدی)

چه غم زبی کلهی ، کآسمان کلاه من است (قاآنی)

چه غم ز حیلۀ دشمن ، چو دوست جانب ماست (قاآنی)

چه غم ماه را گر کتانی بسوخت (ادیب)

چه کردی به مردم ، همان دار چشم (ادیب)

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را (سعدی)

چه کند بینوا همین دارد (قاآنی)

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم (حافظ)

چه گنج ها که نهادند ودیگری برداشت (سعدی)

چه لذّت است به عمر دراز ، نادان را (صائب تبریزی)

چه ماده چه نر شیر ، روز نبرد (نظامی گنجوی)

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند (حافظ)

چه مردی بود کز زنی کم بود (سعدی)

چه مکن بهر کسی ، اوّل خودت دوم کسی (سعدی)

چه نازی که ذکرت به تحسین کنند (سعدی)

چه نسبت خاک را با رب ارباب (شبستری)

چه نقصان ز یک مرغ ، در خرمنی (منوچهری)

چه نقصان کعبه را از بت پرستی (نظامی گنجوی)

چه نویسم که سزاوار سپاسش باشد (نشاط اصفهانی)

چه نیاز است سیه موی جوان را خضاب (فرخی سیستانی)

چه نیکو دانستی زد هنرمند (نظامی گنجوی)

چه نیکو گفت در پای شتر مور / که ای فربه مکن با لاغران زور (سعدی)

چه یک مرد جنگی ، چه یک دشت مرد (سعدی)

چیزی به جا نمانده غیر از گلیم پاره (سعدی)

چیزی که خدا نخواست ، حاصل نشود (بابا افضل)

چیزی که در این شهر حلال است ، کدام است (بابا افضل)

چیزی که رفتنی است نگه داشتن چه سود (امیر خسرو دهلوی)

چیزی که عوض داشت، ندارد گله ای(مفتون کبریایی)

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است (بابا افضل)

چیزی که من امروز ندارم ، غم فردا است (شفیعی)

چیزی که نپرسند ، تو از پیش مگو (سعدی)

چین بر جبین چرا زده ای ؟ خندۀ تو کو (سوزی ساوجی)