ضرب المثلهای منظوم(ب)
با آل علی هرکه در افتاد ، بر افتاد (نسیم شمال)
با آن که خصومت نتوان کرد ، بساز (سعدی)
با ادب را ادب سپاه بس است / بی ادب با هزار کس تنهاست (شیخ بلخی)
با این خر لنگ طی نگردد این راه (مفتون کبریایی)
با این همه پخته گی چرا خام شدی (مفتون کبریایی)
با این همه خر، پیاده رفتن غلط است (صادق سرمد)
با این همه مستی رتو هشیار تریم (صادق سرمد)
با بال علم و کوشش ، پرواز کن به عالم (افسر)
با بدان ، بد باش ، با نیکان نکو (سعدی)
با بدان سر مکن که بد گردی (سعدی)
با بدان کم نشین که درمانی/خو پذیر است نفس انسانی (سنایی)
با بزرگان سخن به حرمت گوی (سنایی)
با تفرقۀ خاطر ، دنیا به چه کار آید (سعدی)
با توکّل ، زانوی اشتر ببند (مولوی)
با تیره دلان ، زمانه کاری نیست (کلیم کاشانی)
با چرخ ، ستیزه چون توان کرد (امیر خسرو دهلوی)
با خبر باش که سر می شکند دیوارش (حافظ)
با خدا باش پادشاهی کن (مجلسی)
با خدا دادگان ، ستیزه خطاست (امیر خسرو دهلوی)
با خلق بود شریک ، خوش حق و حساب (مفتون کبریایی)
با خَلق ، به خُلق زیّ و آواز مکن (بابا افضل)
با خلق کرم کن که خدا با تو کرم کرد (سعدی)
با خموشی می توان خاموش کرد کوه را ( واعظ)
باد آمد وبوی عنبر آورد (سعدی)
باد ، باران آورد، بازیچه جنگ (سعدی)
با درد بساز ، تا به درمان برسی (سعدی)
با دست بسته هیچ شناور، شنا نکرد (صائب تبریزی)
با دست خود بر سر خود خاک مریز (مفتون کبریایی)
با دست ، دوهندوانه نتوان برداشت (مفتون کبریایی)
با دشمنان خویش مدارا نمی کنم (افسر)
با دل بینا کجا حاجت به چشم روشن است (آتش)
با دم شیر مسلّم نتوان بازی کرد (یغما)
بادل شیر، میکنی بازی (یغما)
با دوست باش ، گر همه آفاق ،دشمنند (سعدی)
با دوعقل ، از عقیله ای برهی (سنایی)
باده چون لبریز گردد خواهد از پیمانه ریخت (آتش رضوانی)
باده چون شدپخته از میخانه می آید برون (صائب تبریزی)
باده در پیری ، چون در وقت زمستان آتش است (سلیم تهرانی)
با دهر، جنگ ، شیشه به سنگ آزمون است (کلیم کاشانی)
با دیو ،فرشته نیست هم بر ( ناصر خسرو)
باران بهار ، فیض دیگر است (میرابو طالب ترشیزی )
باران که در لطافت طبعش خالف نیست / در باغ لاله روید و در شوره زار خس (سعدی)
بار خود بر کس منه بر خویش نه/ سروری را کم طلب ، درویش به (مولوی)
بار فراق تو کوه را شکند پشت (شاطر عباس صبوحی)
با رفیقان موافق سفر دور خوش است (کلیم کاشانی)
بار محنت بردن آسان تر ز بار منّت است (صغیر)
باری چون عسل نمی دهی ، نیش مزن (سعدی)
باری که به دوشت نه گران است بگیر (مفتون کبریایی)
بازار خویش وآتش ما تیز می کنی (سعدی)
باز گردد به اصل خود هر چیز(سعدی)
باز ناید تیر هرگز کز کمان بیرون شود (خواجه رستم خوریانی)
باز و شاهین شکار کرکس نیست (خواجه رستم خوریانی)
بازی که هوا گرفت ، کی آید باز(خواجه رستم خوریانی)
بازی وظرافت به جوانان بگذر (خواجه رستم خوریانی)
با سفله مساز وبه جوانمرد مناز (خواجه رستم خوریانی)
با سگی در جوال نتوان خفت (خواجه رستم خوریانی)
باش تا صبح دولتت بدمد/ کاین هنوز از نتایج سحر است (نظامی گنجوی)
باش چون کاسۀ گل ، تشنه لبِ پخته شدن (غنی)
باشد که زین میان یکی کارگر شود (غنی)
باشد نشان پختگی ، افتادگی کلیم/ آن میوه نارس است که بر دار مانده است (کلیم کاشانی)
باش قانع که پادشه باشی (کلیم کاشانی)
باشیر اندرون شده با جان به در شود (حافظ)
باشیر به کامم ریخت ، مادر غم دنیا را (امیری فیروز کوهی)
با شیر، پنجه کردی و دیدی سزای خویش (سعدی)
باصبوری ، کار های مشکل آسان می شود (واعظ)
با ضعیفان پنجه در پنجه مکن (واعظ)
باعلم اگر عمل نکنی ، شاخ بی بری (سعدی)
باغبان امروز گل را سخت بی رحمانه چید (قاسم اردستانی)
باغبان تا نشود مست ، به کس گل ندهد (سلیم تهرانی)
باغبان چون در چمن گل دید ، بلبل می شود (سلیم تهرانی)
باغ بین را چه غم که شاخ شکست / باغ بان راست غصه ای گر هست (اوحدی مراغه ای)
باغ را آثار شبنم سبز وخرّم می کند (صابر همدانی)
با قضا ، در نمی توان آویخت (صابر همدانی)
با قضا کارزار نتوان کرد (صابر همدانی)
با قوی پنجگان ، ستیزه خطاست (صابر همدانی)
باقوی دست همان به که کسی نستیزد (عماد فقیه)
با کسان آن کن کهبا خود می کند (عطار)
با کسی حال توان گفت که حالی داری (سعدی)
با که توان گفت اینکه دوست مرا کشت (شاطر عباس صبوحی)
با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند (کلیم کاشانی)
با کیسه پر ، تو خویش را نشناسی / با دست تنهی خلق تورا نشناسد (ابوالقاسم حالت)
با گدا ، کوچک دلی ، مانند حج اکبر است (واعظ)
بالا تر از سیاهی رنگ دگری نباشد (ناصر بخارایی)
بالین سر غریب ، خشتی باشد (ناصر بخارایی)
با ما چه وفا کرد که با غیر کند (کوکبی بخارایی)
با ما منشین ، وگر نه بد نام شوی (حافظ)
با محک نشناخت هرگز کس زر دزدیده را (سلیم تهرانی)
با مدّعی بگوی که ما خود شکسته ایم / محتاج نیست پنجه که باما در افکنی (سعدی)
با مدّعی مگویید ، اسرار عشق و مستی (حافظ)
با مردم زمانه ، سلامی و والسّلام/ تاگفته ای غلام توم می فروشنت (اشراف الدّین)
با مرگ کجا سود کند قلعۀ محکم (معزّی)
با من آن کن که اگر با تو بود بپسندی (نظامی گنجوی)
با موی سپیده فکر زینت عبث است (فقیر هندی)
با ناخدا نشاید ، جنگید در سفینه (صابر همدانی)
با نظر تنگان نشستن، عمر ضایع کردن است (اشراف الدّین)
بانک کوس از ضربت است وبوی عود از آذر است (قاآنی)
با نمک خواری کجا عقل نمکدان بشکند (همایون)
با وجود آفتاب ،اختر فناست (مولوی)
باور نکنم گوید اگر ماست سفید است (سلیم تهرانی)
با همان پا که آمدی برگرد (ایرج میرزا)
با همه بی نظری ها نظری در کار است (صغیر)
با همه زاری کسی از زندگی بیزار نیست (امیری فیروز کوهی)
باهمه ، نزدیک باش و دور باش (صفایی نراقی)
باید ... او را به مثل داغ کنند / دایه ز ننه چو مهربان تر گردد (مفتون همدانی)
باید ز بدی ، همیشه پرهیز کنی (ابوالقاسم حالت)
باید شب احتیاط فزون تر ز چاه کرد (آتش)
باید شنونده نیز عاقل باشد (مفتون همدانی)
باید متاع نیکو از هر دکان خرید (مفتون همدانی)
باید هنر خویش از این عصر ، نهان کرد (آتش)
ببرد گنج ، هر که رنج برد (نظامی گنجوی)
ببری مال مسلمان وچو مالت ببرند / بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست (سعدی)
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا (حافظ)
ببین که با که بریدی وبا که پیوستی (سعدی)
بپوش چشم خود از عیب ، تا شوی بی عیب (صائب تبریزی)
بپوش وبپاش وبنوش وبخور (فردوسی)
بچه که دامن شناخت بر زمین ننشیند (فردوسی)
بچه نازدان به از شش ماهه افکندن جنیین (منوچهری)
بچۀ ظالم ستمگر میشود (منوچهری)
بحث کج را جواب ، خاموشی است (میر عیسی یزدی)
بخت بد به نگردد از کوشش ( ناصر خسرو)
بخت بد بین کز اجل می باید کشید (اهلی)
بخت چون برگشت ، برگشتند یاران سر به سر (صائب تبریزی)
بخت ودولت به کار دانی نیست (سعدی)
بخر ای خواجه ببین ما چه هنر داریم (نشاط اصفهانی)
بخشش هر کس به قدرنعمت آن کس بود (آصف)
بُخل بخیل وطینت شیطان برابر است (آصف)
بخیل سوی متاعی رود که ارزان است (ناظم هروی)
بخیل پیدا چو نباشد ز رفوگر هنر است (سلیم تهرانی)
بد آید فال ، چون باشی بد اندیش (سلیم تهرانی)
بد اصل نمی شود به احسان خوش اصل / صد بار اگر تو جان به جانش بنهی (مفتون همدانی)
بد انیش را بد بود روز گار (فردوسی)
بد بین همه جا در خور نفرین باشد (فردوسی)
بدترین زگناه میشود عذر گناه (والا هندی)
بد ترین دزد ها ، کتاب بد است (والا هندی)
بد خواه کسان هیچ به مقصد نرسد (بابا افضل)
بد را به بد سپار وعود را به ذوالفقار (صابر همدانی)
بد طالع اگر آدینه مسجد بسازد/ یا سقف فرود آید ویا قبله کج آید (صابر همدانی)
بد کس را نخواهد هر که خود را خوب می خواهد (سلیم تهرانی)
بد گو مباش ، تا نکو نام شوی (بابا افضل)
بد گهر با کسی وفا نکند (نظامی گنجوی)
بد گهر را علم و فن آموختن/ دادن تیغ است دست راهزن (مولوی)
بد میگذرد به آن که بد بین (صغیر)
بدِ همسایه را همسایه داند (نظامی گنجوی)
بدی بدتر از عمر کوتاه نیست (فردوسی)
برآستان مرگ ، چه در بان ، چه پادشاه (عماد فقهه)
بر آفتاب روشن ، چه بها چراغ دارد (صغیر)
بر آفتاب ، سایه تقدّم نمی کند (کمال خجندی)
بر آن سرم که ننوشم می وگنه نکنم (حافظ)
برآید کام دل ، چون دل بود راست (فخر الدّین گرگانی)
برات عاشقان بر شاخ آهوست (فخر الدّین گرگانی)
بر امید گل چو بلبل می توان با خار زیست (کمال خجندی)
بر اهل فتنه عید است روزی که جنگ باشد (سلیم تهرانی)
برای بلبل و گل فرصتی چون باغ نباشد (طالب آملی)
برای تیرگیِ شب ، نگاهدار چراغ (قصّاب کاشانی)
برای خانه ، به از فقر ، پاسبان نبود (کلیم کاشانی)
برای روز محنت ، یار باید (جامی)
برای شب پره ، تعریف آفتاب مکن (آتش اصفهانی)
برای عید بود گوسفند قربانی (سعدی)
برای مردم بدبخت ، مرگ خوش بختی است (میرزاده عشقی)
بر این خوان یغما ، چه دشمن ، چه دوست (سعدی)
برای نهادن ، چه سنگ و چه زر (سعدی)
بر باد رود هرآنچه از بادآید (سعدی)
بر باد گره نمی توان زد (سعدی)
بر بام خرابات ، چه جغدی ، چه همایی (سنایی)
بر پنبه ، آتش نشاید فروخت / که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت (سنایی)
بر تواضع های دشمن ، تکیه کردن ابلهی است(غنی)
بر جسته شو ای شاخه که پایمال نگردی (افسر)
بر چشم خویش هم نتوان کرد اعتماد (گلچین معانی)
بر چشم کور ، سرمه کشیدن چه فایده (گلچین معانی)
برخی نشسته دانند ، برخی شکسته خوانند(وصال شیرازی)
برداشته از ریش و فزوده به سبیلی(طرب شیرازی)
بر در خانه ، هر سگی ، شیر است (سنایی)
بر دَرِ یاران ، تهی دست آمدن / هست بی گندم سوی طاحون شدن (مولوی)
بَرَد ز مجلس ما فیض ، آن که خاموش است (واعظ)
برد کشتی آنجا که خواهد خدا/ اگر جامعه بر تن دارد ناخدا (فردوسی)
بر دل پیران ، قیامت می کند یاد شباب (شهود هندی)
بر دوستانِ رفته چه افسوس می خوری/ ما خود مگر قرار اقامت نهاده ایم(صائب تبریزی)
برده را دزد ، پس نخواهد داد (صائب تبریزی)
بَرَد هرکس بار ، در حد زور / گران است پای ملخ ، پیش مور (سعدی)
بر دهر مکن تکیه که طفلش قهر است (بابا افضل)
بر رسولان ، پیام باشد و بس (سعدی)
بر روی محیط ، پل توان بست / نتوان لب خلق را با زبان بست (امیر خسرو دهلوی)
بر زبان بود مرا آنچه تورا در دل بود (حافظ)
برزمین ساکن نگردد طفل چون دامن شناخت (حافظ)
بر سر اولاد آدم ، هرچه آید بگذرد (سعدی)
بر سر ره بود صد راهزن (صفایی نراقی)
بر سر هر لقمه بنوشته عیان / این بو د رزق فلانِ بنِ فلان (مولوی)
بر سفره نشان آن که تورا دشمن جان است (مولوی)
بر سیه دل چه سود خواندن وعظ / نرود میخ آهنین بر سنگ (سعدی)
بُرِش کم محلی ، تیزتر از شمشیر است (سعدی)
بر ضعیفان رحم کردن ، رحم بر خود کردن است (صائب تبریزی)
بر ضعیفان ظلم کردن ، ظطم بر خود کردن است (صائب تبریزی)
برطرف کی شود آن که عیب که مادرزاد است (سلیم تهرانی)
بر عکس نهند نام زنگی کافور (سلیم تهرانی)
بر عیب تو چون پرده بپوشد خداوند/ ظلم است اگر پردۀ مردم بدرانی (قاآنی)
برف را دید وگفت می بارد (قاآنی)
بر فقیران مرگ آسان تر بود بر اغنیا (قاآنی)
بر کریمان کارها دشوار نیست (مولوی)
بر کسان این ناکسان از پشت ،خنجر می زنند(گلچین معانی)
برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن (سنایی)
برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هرورقش دفتری است معرفت کردگار (سعدی)
بر گذشته حسرت آوردن خطاست / باز ناید رفته ، یاد آن هباست (مولوی)
بر گرسنه ، اکل میته ، گردیده حلال (مفتون همدانی)
برگ سبزی است تحفۀ درویش / چه کند بینوا همین دارد (وحشی بافقی)
رگی در آب کشتی صد مور میشود (ناظم هروی)
بر لب سرود نیست چو در دل سرور نیست (غلام علی حداد عادل)
بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو آن را به شبی برند واین را به تبی(غلام علی حداد عادل)
بر ما نگیر خرده که می از سبوی تست (نشاط)
برِ مستان بود میخانه ، مسجد (وحدت هندی)
بر من هر آنچه میرسداز خویش می رسد (امیری فیروز کوهی)
بر ندارد چشم از او ، تا زهر کار خود کند (سوزی ساوجی)
برنمی آید از این دو مرد/ مردی از نامردی ونامردی از مرد (سوزی ساوجی)
بر نمی خیزد به تنهایی صدا از هیچ کس (صائب تبریزی)
بر نمی خیزد صدا از دست ، چون تنها بود (صائب تبریزی)
بر نیاید ز مردگان آواز (سعدی)
بر آنجا که خوانندت ، مرو آنجا که رانندت (اخگر)
برو ای خواجه خود را نیک بشناس (شبستری)
برو ای خواجه که عاشق نبود پند پذیر (سعدی)
رو این دام بر مرغ دگر نه / که عنقا را بلند است آشیانه (حافظ)
بروز تجربه از روزگار ، بهره بگیر (حافظ)
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی / که در نظام طبیعت ، ضعیف پامال است (آزاد خراسانی)
برون آمد ز لب چون حرف دیگر بر نمی گیرد (صائب تبریزی)
برون کنیدم از این در ، در آیم از در دیگر (بهاری همدانی)
بر هر کسی که می نگرم در شکایت است / در حیرتم که گردش گردون به کام کست (بهاری همدانی)
بر هر که بنگری به همین درد ، مبطلاست (ظهیر فاریابی)
بر هر که ستم رفت ، بباید کرمی کرد (نشاط)
برهنه فارغ است از دزد و طرّار (نشاط)
بزرگ آن که او را بسی دشمن است (فردوسی)
بزرگان خرده بر خردان نگیرند (فردوسی)
بزرگی بایدت ، بخشندگی کن (سعدی)
بزم شراب ، بی مزۀ بوسه ، ناقص است (صائب تبریزی)
بسا بیمار برگشت از لب گور (نظامی گنجوی)
بسا بیمار که از زر ، کور گردد (نظامی گنجوی)
بسا مراد که در ضمنِ نا مرادیهاست (نظامی گنجوی)
بس دوره ها به سر شد این دوره هم به سر آید (صغیر)
بس سر ، که فتادۀ زبان است (جلال الممالک)
بس عمارت که بود خانۀ رنج (جامی)
بسکه خاموش نشستم ،سخن از یادم رفت (جامی)
بس که گفتم زبان من فرسود (ضیاء اصفهانی)
بس گفتۀ جالب که مناسب نبود (ابوالقاسم حالت)
بسوزند چوب درختانِ بی بر (ناصر خسرو)
بسیار تفاوت است از گل ، تا خار (شمس اسعد)
بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی (سعدی)
بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصال (سعدی)
بسیار نعمت است که عین بلیّت است (سعدی)
بسی گفتنی ها نا گفته ماند (نظامی گنجوی)
بشکند از دو سپهدار ، سپاه (جامی)
بشکند چون از کسی چیزی ، بلایی بگذرد (جامی)
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری (سعدی)
بشنید از این گوش واز آن گوش ، به در کرد (یاری)
بضاعتِ سخن آخر شد و سخن باقی است (عرفی شیرازی)
بعد از این لطف تو با ما به چه ماند دانی/ نوشدارو که پس از مرگ ، به سهراب دهند (نوری)
بعد مردن عذاب تب نبود (کمال خجندی)
بعد منزل نبود در سفر روحانی (حافظ)
بعد نا اومیدی بسی امید هاست/ از پس ظلمت بسی خورشید هاست(مولوی)
بفسرد چون بشکفد گل ، پیش ماه فروردین (منوچهری)
بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خوردند (نظامی گنجوی)
بکش آزار کسان و مکن آزار کسی (هاتف)
بکَن پنبۀ غفلت از گوشِ هوش (سعدی)
بکن ثابت برادر بودنت را / پس آنگاه دعوی میراث بنمای (اخگر)
بکن نیکی و در دریایش انداز / که روزی لؤلؤ گشته یابی اش باز (فخر الدّین گرگانی)
بکوش تا دل آزرده ای به دست آری (ابن یمین)
بگذار تا بمیرد در عین خودپرستی (نظامی گنجوی)
بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش (سعدی)
بگذشتنی است هرچه در عالم هست (بابا افضل)
بگذر از گفتار بیجا در پی کردار باش (همایون)
بگذرد این روزگار تلختر از زهر / بار دگر روزگار ، چون شکر آید (حافظ)
بگریز ز آشنای بیگانه پرست (ادیب الممالک)
بگو شیر آمدی یا روبه آخر (عطّار)
بگیر لقمه ای که اندازه دهن باشد (آتش)
بالای چشم بود هیزمی که تر باشد (صائب تبریزی)
بلای سفر به که در خانه جنگ / تهی پاغی رفتن به از کفش تنگ (سعدی)
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند (سعدی)
بلبل آن است که گل بیند و فریاد کند (آشفته)
بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد (وحشی بافقی)
بلبل آنجا بخروشد که گل و نسرین است (آتش اصفهانی)
بلبل از شاخ گل افتاد به زمین از مستی (فروغی بستامی)
بلبل به باغ و جغد به ویرانه تاخته/ هر کس به قدر هّمت خود خانه ساخته (هلالی جغتایی)
بلبل رود به صحرا ، گر در قفس نباشد (عماد کرمانی)
بلبل ز بیغمی است که فریاد می زند (صائب تبریزی)
بلبل سوخته دل ، راه بگلشن داند (عماد کرمانی)
بلبل که مست نیست ترنّم نمی کند (کمال خجندی)
بلبل نبود عاشق گل این کلاه را / ما دوختیم وبر سر بلبل گذاشتیم (صابر همدانی)
بلبل و جغد هم آواز نگردد هر گز (صائب تبریزی)
بلبلی در قفسی ، به که گلی در سبدی (نادم گیلانی)
بلی خود کرده را در مان نباشد (امیر خسرو دهلوی)
بمُرد آن که نام بزرگی نبرد (فردوسی)
بمیرد هر که در ماتم نشیند (نظامی گنجوی)
بنای خانۀ دل هر قدر ویران شود ، بهتر (قصّاب کاشانی)
بندۀ تقلید این و آن مباش (صفایی نراقی)
بندۀ یگ خواجه شو تا خواجۀ عالم شوی (واعظ)
بندۀ یک مرد روشندل شوی/ به که بر فرق سر شاهان شوی (مولوی)
بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین (حافظ)
بنگر ننهی سبیل را بر سر ریش (مفتون همدانی)
بنی آدم عضای یک دیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند (سعدی)
بنیاد ملک ، بی سر تیغ ، استوار نیست (سعدی)
بو العجب من عاشق این هر دو ضدّ / عاشم بر قهر و بر لطفش بجدّ (مولوی)
بود این جهان ، عر صۀ امتحان (همایون)
بود تن قوی ، تا بود دل به جای (اسدی)
بود قطره ای آب طوفان مور (امیر خسرو دهلوی)
بوَد مرده هرکس که نادان بود (اسدی)
بود مرگ خران سگ را عروسی (نظامی گنجوی)
بود هر گنج را ناچار ، ماری (جامی)
بوریا باف اگر چه بافنده است / نبرندش به کارگاه حریر (سعدی)
بوزینه به نقل آدم ، انسان نشود (والا هندی)
بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش (سعدی)
بوسه در لبهای خندان ، جای خود وا می کند (صائب تبریزی)
بولهب کی پا گذارد در مقام مصطفی (صبای کاشانی)
بوی پیاز از دهن خوبروی/ نغز تر آید که گل ، از دست زشت (سعدی)
بوی خوش یار ، از در و دیوار ، بلند است (سعدی)
بوی کبر وبوی حرص وبوی آز / در سخن گفتن بیاید چون پیاز (مولوی)
بوی یوسف نتوان یافت جز از پیرهنش (خواجوی کرمانی)
به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد / گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه (اسیری رازی)
به آتش هرکه شد نزدیک ، بیم سوختن دارد (اسیری رازی)
به آسیا چو شدی ، پاس دار نوبت را (صائب تبریزی)
به آهو می کنی غوغا که بگریز/ به تازی هی زنی اندر دویدن (ناصر خسرو)
به آهی میتوان افلاک را زیر و زبر کردن (صائب تبریزی)
به الحسان شود کُند ،دندان تیز (صائب تبریزی)
به از نیکی نباشد هیچ کاری (شاکر هندی)
به بلبل عشق و بر گل ، حسن دادند (شاکر هندی)
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش (سعدی)
به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی (سعدی)
به پایان تا رسد یک شمع ، صد پروانه می سوزد (صائب تبریزی)
به پفی مشتعلند وبه تفی خاموشند (صائب تبریزی)
به پیش آب ، تیمم کجا روا باشد (مجد الدّین)
به تموّل نرسد هر کس نشد اهل فساد (ابو سعید ابوالخیر)
به جان کندن آید برون زر سنگ (ادیب)
به جای شمع کافوری چراغ نفت می سوزد (ادیب)
به جز شکم ، خبر از هیچ جا نمی گیری (کلیم کاشانی)
به جز گلاب چه ماند ز گل به جا میراث (واعظ)
به جسم مرده ، جان نتوان نهادن (نظیری نیشابوری)
به جنگش گرفتی به صلحش بمان (نظیری نیشابوری)
به جویی که یک بار بگذشت آب/ نسازد خرد مند از او جای خواب (فردوسی)
به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست (سعدی)
به جهان ندهم ، گوشۀ تنهایی را (ملا طالب اصفهانی)
به حد خویش ، هر نقصی کمالی است (قاآنی)
به حد گلیم باید پی خود دراز کردن (کمال خجندی)
به حدّ گلیمت بکن پا دراز (فردوسی)
به حسن خلق توان کرد صید اهل نظر (فردوسی)
به خاموشی شود مقصد حاصل (ایمان همدانی)
به خدا کافر اگر بود ، به رحم آمده بود (شهریار)
به خدا بت پرستی ، به از این نماز باشد (سعدی)
به خردان مفرمای کار درشت (سعدی)
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را (حافظ)
به دانش سخن گوی ، یا دم مزن (حافظ)
با درد خویش بمیر از کسی دوا مطلب (حافظ)
به در میگویم که دیوار بشنو (سلیم تهرانی)
به دریا رفته میداند مصیبتهای توفان را (ابوالحسن ورزی)
به دریا هم نگردد پاک ، دامانی که من دارم (امیری فیروز کوهی)
به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم (سعدی)
به دزدی شدن پیش دزدان خطاست (سعدی)
به دست آورذدن دنیا هنر نیست (سعدی)
به دست هر کس که مشتی سیم باشد/ سگ او واجب التّعظیم باشد (فخری هروی)
به دشت ، آهوی ناگرفته مبخش (فردوسی)
به دشمنان گله از دوست نباید کرد (خواجو کرمانی)
به دّم مار خفته ، پا مگذار (هاتف)
به دنیا دل نبندد مرد عاقل (صابر همدانی)
به دولتی چو رسی بهر خلق باش نه خود (واعظ)
به دیوانگی ، خرمن خود مسوز (سعدی)
به ذلّت مرنج وبه عزّت مناز (نور الدّین حمزه آزری)
به راحتی نرسید آن که زخمی نکشید(حافظ)
بهرام که گور می گرفتی همه عمر / د یدی که چگونهع گور بهرام گرفت (خیّام)
بهر بیماران دوایی بهتر از پرهیز نیست (واعظ)
بهر شب تاریک ، چراغی به کف آر (صابر)
بهر نالیدن من ، دامن صحرا تنگ است(بهادر یگانه)
به رندان می ناب و معشوق مست / خدا میرساند ز هر جا که هست (بهادر یگانه)
به روز بی کسی جز سایۀ من نیست یار من / ولی آن هم ندارد طاقت شبهای تار من (شیخ احمد سهیلی)
به روی تخت سلیمان نشسته اهر منی (صغیر)
به ره کعبه ، به پا رو ، به ره عشق ، به سر (صغیر)
بهر یک گل منّت صد خار می باید کشید (صغیر)
به زر برکنی چشم دیو سفید (سعدی)
به زیر ابر ، مدام آفتاب پنهان نیست (شوقی)
به زیر پاه نگاهی می توان کرد (شوقی)
به زیر دیگ چو آتش کنی برآرد جوش (شوقی)
به سیلی روی خود را سرخ دارد (شوقی)
بهشت آنجاست که کار زاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشد (مصاحف)
بهشت آن ستاند که طاعت برد(سعدی)
به شجر باز شود نیک و بد هر ثمری (فرّخری سیستانی)
به شهر خویش هر کس شهریار است (فرّخری سیستانی)
به شیران توان کرد ، شیران شکار (فرّخری سیستانی)
به صبر از غوره ، حلوا می توان پخت (فرّخری سیستانی)
به صد سال یک دوست آید بدست (فرّخری سیستانی)
به یک روز دشمن توان کرد شصت (اسد طوسی)
به عالم هرکه را بینی تو ، داغی را برجگر دارد (مخفی زیب النساء)
به عزّت چون نبخشیدی ، به ذلّت می ستاندندت (شهریار)
به عالم کار برآید ، به سخن دانی نیست (سعدی)
به عیب دیگران خواهی که عیب خویشتن پوشی (صائب تبریزی)
به عیب کس منگر جز به چشم ستّاری (آتش اصفهانی)
به عینک احتیاجی نیست هرگز چشم بینا را (واعظ قزوینی)
به غمخوارگی چون سر انگشت من / نخارد کس اندر پشت من (سعدی)
به غیر از من کسی از عهد غم بر نمی آید (کلیم کاشانی)
به غیر از شهد سکوت آن کدام شیرین است / که از حلاوت آن لب به یکدیگر چسبد (صائب تبریزی)
به غیر نام ، نباید به یادگار گذاشت (کلیم کاشانی)
به فریاد آورد اندک نسیمی نی ستانی را (صائب تبریزی)
به قدر بینش خود هرکسی کند ادراک (حافظ)
به قدر شغل خود باید زدن لاف (حافظ)
به قدرِ عقلِ هرکس گوی با وی(ناصر خسرو)
به قدر گلیمت بکن پا دراز (ناصر خسرو)
به قندیل یخ آتش در نگیرد (نظامی گنجوی)
به کام خود چو رسیدی به شکر ،لب جنبان (نظامی گنجوی)
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد (سعدی)
به کرسی گفته های خویش را بنشان و شادی کن (نوایی)
به کم خوردن کسی را تب نگیرد (نظامی گنجوی)
به کوچکان تو فرمای کار های بزرگ (نظامی گنجوی)
به کوشش نروید گل از شاخ بید / نه زنگی به گرما بگردد سپید (سعدی)
به گرد بلا ، تا توانی مگرد (فردوسی)
به گنجشکی ، عقابی کی شود سیر (نظامی گنجوی)
به گنجشکان نشاید طعمۀ باز (ناصر خسرو)
به گوش خر ببیاید خواند یاسین (ایرج میرزا)
به گوشی بشنو ، از گوشی به در کن (ابوتراب معّیری)
به گیتی نماند به جز نام نیک (فردوسی)
به گیتی نماند کسی جاودان (فردوسی)
به گیتی نیز شب آبستن آید/ چه داند کس که فردا زود چه زادی (فخر الدّین گرگانی)
به لقمان حکمت آموزی چه حاجت (فخر الدّین گرگانی)
به مال مفت رسیدی حلاک کن خود را / که این معامله کم اتّفاق می افتد (فخر الدّین گرگانی)
به ماهتاب چه حاجت شب تجلّی را(ظهیر فاریابی)
به مدّت ، میوه ها خوشبو ی گردد (شبستری)
به مردم در آمیز اگر مردمی (نظامی گنجوی)
به مرگ عدو ، شادمانی خطاست (نظامی گنجوی)
به مست و دیوانه مدهید پند (اسدی)
به مشتاقان دنیا ، مال دنیا باد اززانی (واعظ)
به مشعل احتیاجی نیست چون خورشید طالع شد (شاکر)
به مقدار خود گفت باید سخن (امیر خسرو دهلوی)
به مقدار مصیبت ، جامه زن چاک(کمال خجندی)
به منزل رسد هرکه جوید دلیل(سعدی)
به منزل رسید آن که پوینده بود (فردوسی)
به مور ، هرکه مدارا کند ، رسلیمان است(صائب تبریزی)
به نادانان چنان روزی رساند / که دانا اندر آن عاجز بماند (سعدی)
به نادانی خری بردم بر این بام / به دانایی فرو آرم سر انجام (نظامی گنجوی)
به نرمی توان رخنه در سنگ کرد (نظامی گنجوی)
به نرمی در آید ز سوراخ ، مار (فردوسی)
به نرمی ز دشمن توان کند ، پوست (سعدی)
به نیکی گرای و میازار کس (فردوسی)
به هر باد ، خر من نشاید فشاند (اسدی طوسی)
به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو / به پای گل منشین آنقدر که خار شوی (عبدالعزیز ترکمنستانی)
به هرزه طلب سیمرغ و کیمیا نشوی(عبدالعزیز ترکمنستانی)
به هر طرف که نگاه می کنم بیابان است (عبدالعزیز ترکمنستانی)
به هر طرف که روی ، آسمان همین رنگ است (عبدالعزیز ترکمنستانی)
به هر کس دهی هر چه ، مدرک بگیر / اگر چه برادر اگر پدر (مفتون همدانی)
به هر کس هرچه باید داد داده اند (آذر بیگدلی)
به هر کس هر چه لایق بود ، دادند (آذر بیگدلی)
به هر کس می نگرم ، در شکایت است (طایر شیرازی)
به هر که دوستی کردم شد آخر دشمن جانم (فیروز آبادی)
به هر که می نگرم شکوه دارد از مردم (امیری فیروز کوهی)
به هر گامی ، نشیبی و فرازی است (وحشی بافقی)
به همان دست که بدهی ، به همان دست دهندت (دانش تهرانی)
به هوای دانه رفتی وبه دام افکندت (آشفته شیرازی)
به هوش باش که سر در سر زبان نکنی (سعدی)
به هیچ جا نرسد هرکه همّتش پست است (صائب تبریزی)
به یک تیر ، برگشتی از کار زار (فردوسی)
به یک دست ، نتوان گرفتن دو به (فردوسی)
به ، یک باده ، به صد شهر خراب (مفتون کبریایی)
به یک گردش چرخ نیلوفری / نادر به جا ماند و نه نادری (میرزا محمد علی طوسی)
بی آب کسی مسافر دریا نمی شود (کلیم کاشانی)
بی آتش جانسوزی ، کی پخته شود خامی (شکیب اصفهانی)
بیا به ملک قناعت که درد سر نکشی (عرفی شیرازی)
بیا تا شمع هم پروانۀ هم یار هم باشیم / در این گلشن بهار هم گل هم خار هم باشیم (الهی قمشه ای)
بیا تا کج نشینم راست گویم (نظامی گنجوی)
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم/ انیس جان هم فرسودۀ بیمار هم باشیم (ملا محسن فیض کاشانی)
بی ادب ، با هزار کس ، تنهاست (بلخی)
بی ادب را ، ادب زمانه کند (بلخی)
بی ادب را کس نباشد دوست (بلخی)
بیا سوته دلان با هم بنالیم (بلخی)
بی بادبان ، سفینه به ساحل نمی رسد (صائب تبریزی)
بی بی از بی چادری البته در منزل نشسته (ژاله قائم مقامی)
بیبی از بی چادری مستور است (ژاله قائم مقامی)
بی پیر مرو تو در خرابات / هر چند سکندر زمانی (حافظ)
بی تضرّع ، کامیابی مشکل است (مولوی)
بی جوهران ، به ترتیب آدم نمی شوند (وصال لاهیجی)
بیچاره آن کس که در فکر چاره نیست (میرزاده عشقی)
بیچاره آن کسی که ز خود با خبر شود (صائب تبریزی)
بیچاره از آن لحظۀ اوّل نگران است (ایرج میرزا)
بیچاره گدا ،طبع بزرگان دارد (ایرج میرزا)
بیچیز را ز مقدم مهمان، خجالت است (آشفته)
بی چیز را نباشد ، اندیشۀ حرامی (سعدی)
بی حاصلان ، ز محنت ایّام فارغند (کلیم کاشانی)
بی حاصل است حاصل کشت امید خلق (ذوقی)
بی دانش وعلم ،عدل امری است محال (ابوالقاسم حالت)
بید را جز عرق بید ، نباشد ثمری (واعظ قزوینی)
بی درد را به صحبت ارباب دل چه کار / خندیدن ، آشنا نبود با گریستن (عرفی شیرازی)
بی رتبه است حوض ، چو فوّاره نیستش (آصف)
بی رضای حق ، نیفتد هیچ برگ (مولوی)
بی ریاضت نتوان شهرۀ آفاق شدن / مه چو لاغر شود ،انگشت نما می گردد (صائب تبریزی)
بی ریضت نشود نئۀ عرفان حاصل (غنی)
بی زبان نرم کی صورت پذیرد کارها (واعظ)
بی زران از دستبرد رهزنان آسوده اند (صائب تبریزی)
بی زری کرد به آنچه به قارون زر کرد (صائب تبریزی)
بیست پا را بس است یک موزه (سعدی)
بیستون آوازه ای گر داشت از فرهاد بود (صائب تبریزی)
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد (صائب تبریزی)
بیش از این خوبی به ظرف حسن ، گنجایش نداشت (داعی اصفهانی)
بیشتر آزار بیند ، هر که بی آزار تر (امیری فیروز کوهی)
بیشتر اهل جهان ، دور نما می باشند (صائب تبریزی)
بیشتر بیند بدی هر کس که نیکی بیش کرد (امیری فیروز کوهی)
بیش گردد زر ، شود غم ، بیشتر (امیری فیروز کوهی)
بی طالعی طفل تقصیر پدر نیست (کلیم کاشانی)
بیکار ، برای زیر گل خوب بُوَد (مفتون کبریایی)
بیگانگی نگر که من و یار ، چودوچشم / همسایه ایم وخانۀ هم را ندیده ایم (صیدی تهرانی)
بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است (خیّام + بابا افضل)
بیگانه دزد را به کمین می توان گرفت (پروین اعتصامی)
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست (صائب تبریزی)
بی گناهی ، کم گناهی نیست ، در دیوان عشق (ابن یمین)
بیگناه را به عفو حاجت نیست (خواجوی کرمانی)
بیمار ، همیشه خواب خواهد (آشفته)
بیمایه کسی نکرده به عالم ، تجارتی(صائب تبریزی)
بیم رسوایی نباشد نامۀ ننوشته را / ساده لوحان جنون از بیم محشر غافلند(حافظ)
بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم (صائب تبریزی)
بی مگس هرگز نماند عنکبوت (صائب تبریزی)
بی مهر ، هیچ زن به شریعت حلال نیست (صائب تبریزی)
بی نسیم صبح ، پیراهن دریدن مشکل است (صائب تبریزی)
بینش ظاهر ، غبار دیدۀ باطن بود (صائب تبریزی)
بی همرهی این راه به سر نتوان برد (صائب تبریزی)
بیهوده در مکوب ، که در وا نمی کنم (شجاع کاشانی)
بیهوده سخن به این درازی نبود (علا ء الدوله سمنانی)
بیهوده مکن تو راه خود دور و دراز (مفتون کبریایی)
دانشمندجهانگیری میناآبادفرزندهلال بیگ فرزند علی مرادبیک فرزندجهانگیربیگ فرزندحسینعلی بیگ فرزند گنجی بیگ فرزندشاه پلنگ بیگ برادرزن میرجمال الدین معروف به میرقره خان ودایی وفرمانده میرمصطفی خان تالش،متولد1343/1/2 ،روستای میناآباد ،بخش عنبران ،شهرستان نمین، استان اردبیل ،محل تحصیلات ابتدایی دبستان نورمیناآباد ومطلعی نمین،محل تحصیلات دوره راهنمایی آموزشگاه شهیدشیردل نمین،محل تحصیل دوره متوسطه دبیرستان شهیدمطهری نمین ازسال 1360الی1363،محل تحصیل دوره کاردانی ازسال1363 الی1365(فوق دیپلم علوم اجتماعی)تربیت معلم شهیدرجایی تبریز،محل تحصیل دوره کارشناسی(لیسانس علوم اجتماعی) آموزش عالی ضمن خدمت فرهنگیان ساری، محل تدریس مناطق آموزش وپروش شهرستانهای کوثر - اردبیل- نمین -قائمشهر- رضوانشهروتالش ،سال بازنشستگی 1388،ازدوران کودکی دوستدارفراگیری علم ودانش بوده وهستم واین علاقه باعث انتخاب شغل معلمی وزندگی با کتاب ومطالعه شد ولی به دلیل مشکلات زندگی امکان دامه تحصیل درمقاطع ارشد ودکترا نبود به همین خاطر برای جبران فرصتهای ازدست رفته پس ازبازنشستگی به فکرادامه تحصیل افتادم هرچندکه ادامه تحصیل پس از بازنشستگی هیچ تاثیری در ترفیع شغلی وافزایش حقوق من ندارد وبسیاری از دوستان مرا سرزنش می کنند که چراخودرا بیخودی دراین سن وسال درگیر تحصیل می کنم ولی من درجواب ایشان میگویم که فراگیری علم ودانش برای افزایش علم وآگاهی است نه برای پول وثروت و فراگیری علم ودانش زمان ومکان نمی شناسد.وچون نام کوچک من دانشمنداست باید اسم با مسمی باشم وبه خاطر اسمم هم که شده بایدهمیشه