کشکول دانشمند

تصوير نويسنده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:24  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(م)

-ما به سختی بنمردیم وتو بربختی بمردی.

-مال ازبهرآسایش است،نه عمر ازبهر گردکردن مال.

-متکلم را تاکس عیب نگیرد،سخنش صلاح نپذیرد.

-محال عقل است اگر ریگ بیابان دُرّشود که چشم گدایان پرشود.

-محال است که هنرمندان بمیرندوبی هنران جای ایشان گیرند.

-محتسب را درون خانه چه کار؟.

-مرا به خیر تو امیدنیست،شرمرسان.

-مردبی مروت زن است وعابدباطمع رهزن.

-مرغ زیرک به حقیقت منم امروز وتودامی.

-مسکین حریص درهمه عالم همی رود    اودرقفای حرص واجل درقفای او

مشتاقی بّه که ملولی.

-مشغول کفاف ازدولت عفاف محروم است وملک فراغت زیرنگین رزق معلوم.

-مُشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطاربگوید.

-مشورت بازنان تباه است وسخاوت بامفسدان گناه.

-مشوغرّه به گفتارخویش      به تحسین نادان وپندارخویش

-معزولی بِه که مشغولی.

-معشوق هزاردوست را دل ندهی      ورمیدهی آن دل به جدائی بنهی

-مگذار که زِه کند کمان را       دشمن که به تیر میتوان دوخت

-مَلَک ازخردمندان جمال گیرد ودین ازپرهیزگاران کمال یابد.

-مُلک ودولت دنیا را اعتمادنشاید.

-من آنم که من دانم.

-مور گِرد آوردبه تابستان       تافراغت بودزمستانی

-میان دوتن آتش افروختن     نه عقل است وخوددرمیان سوختن

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:21  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(گ-ل)

-گدای نیک انجام بِه ازپادشای بدفرجام.

-گرازبسیط زمین عقل منعدم گردد      به خودگمان نبردهیچکس که نادانم

-گُربه شیراست درگرفتن موش.

-گرت زدست برآیدچونخل باش کریم      ورت زدست نیاید چوسروباش آزاد

-گرجورشکم نیستی هیچ مرغ دردام صیاد نیوفتادی.

-گرچه بیرون زرزق نتوان خورد       درطلب کاهلی نشایدکرد

-گرذوق نیست ترا کژطبع جانوری.

-گرراست سخن گوئی و دربند بمانی بِه زانکه دروغت دهدازبند رهائی.

-گرسنگ همه لعل بدخشان بودی     پس قیمت لعل وسنگ یکسان بودی

-گُرسنه را نان تهی کوفته است.

-گفت:چشم تنگ دنیادوست را        یاقناعت پرکندیاخاک گور

-گفت :خاموش ،که هرکس که جمالی دارد     هرکجاپای نهد دست ندارندش پیش

-گفتا:بروچوخاک تحمل کن ای فقیه  یاهرچه خوانده ای همه درزیرخاک کن

-لقمان راگفتند:ادب ازکی آموختی؟گفت:ازبی ادبان(هرچه ازایشان درنظرم ناپسندآمد ازآن پرهیزکردم)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:46  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(ک)

-کارها به صبر برآید ومستعجِل به سر درآید.

-کریمان را به دست اندر درم نیست      خداوندان درم را کرم نیست

-کس نبیند بخیل فاضل را        که نه درعیب گفتنش کوشد

ورکریمی دوصد گنه دارد         کََرَمَش عیبها فروپوشد

-کُل اناء یترشح بمافیه.

-کُل مداراه صدقه.

-کُل مولود یولَدعلی الفطره.

-کَلَم الناس علی قدرعقولِهم.

-کوتاه خردمندبِه که بلندنادان.

-کودشمن شوخ چشم ناپاک      تا عیب مرا به من نماید

-کوشش بی فایده است وَسمه برابروی کور.

-که بارمحنت خود بِه که بارمنت خلق.

-که خبُث نفس نگرددبه سالهامعلوم.

-که شهوت آتش است ازوی پرهیز      به خود برآتش دوزخ مکن تیز

-که نتوان شستن اززنگی سیاهی.

-کهن خرفه خویش پیراستن       بِه ازجامه عاریت خواستن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:15  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(ف-ق)

-فرو نبندد کارگشاده پیشانی.

-فریب دشمن مخوروغرورمدّاح مخر

-قاضی چوبه رشوت بخورد پنج خیار        ثابت کند ازبهرتو ده خربزه زار

-قَحبه پیر ازنابکاری چه کندکه توبه نکند وشَحنه معزول از مردم آزاری؟.

-قدرعافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتارآید.

-قدم الخروج قبل الولوج.

-قضا دگر نشود ور هزارناله وآه         به کفریابه شکایت برآیدازدهنی

-قول وفعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد.

-قیمت شَکَر نه ازنِی است که آن خود خاصیت وی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:25  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(ع)

-عابد که نه از بهر خداگوشه نشیند       بیچاره درآیینه تاریک چه بیند؟

-عاف که برنجد هنوز تُنگ آب است.

-عاشقان کُشتگان معشوقند.

-عاقل چو خلاف اندرمیان آیدبه جهدوچوصلح بیند لنگربنهد.

-عاقل اندرمیان جاهل را            مَثَلی گفته اندصدیقان

شاهدی درمیان کوران است      مُصحفی درسرای زندیقان

-عالم ناپرهیزگار کورمشعله دار است.

-عالمان را زربده تا دیگربخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.

-نادان پریشان روزگار          بِه زدانشمند ناپرهیزگار

-عطای اورا به لقای او بخشیدم.

-عفو کردن ازظالمان جور است بردرویشان.

-علم ازبهر دین پروردن است نه ازبهر دنیاخوردن.

-علم چندان که خوانی       چون عمل درتو نیست نادانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:11  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(ص-ض-ط-ظ)

-صدچندان که دانا را ازنادان نفرت است،نادان را ازدانا وحشت است.

-صیاد بی روزی دردجله ماهی نگیرد و ماهی بی اجل درخشکی نمیرد.

-ضرب الحبیب زبیب.

-ضعیفان را مکن بر دل گزندی        که درمانی به جور زورمندی

-ضعیفی که با قَوی دلاوری کند یاردشمن است درهلاک خویش.

-طرب نوجوان زپیر مجوی      که دیگر ناید آب رفته به جوی

-طلب کردم زدانائی یکی پند       مرا فرمود که بانادان مپیوند

-ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است وعیب حکیمان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:50  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(ش)

-شاه از بهر دفع ستمکاران است وشَحنه برای خونخواران وقاضی مصلحت جوی طرّاران.

-شدت نیکان روی در خرج دارد و دولت بدان سر درنشیب.

-شرط مَودت نباشد ،به اندیشه جان  دل از مهربانان برگرفتن.

-شرط عقل است صبرتیرانداز         که چو رفت ازکمان نیایدباز

-شوی زن زشت روی نابینابِه.

-شیطان با مخلصان بر نمی آیدوسلطان با مُفلسان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:33  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(س)

-سایه پرورده راچه طاقت آن         که رود با مبارزان به قتال

-سخن با لطف وکرم با درشتخوی مگوی     که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک

-سخن را سر است ای خداوندبُن      میاور سخن درمیان سخن

-سخن میان دو دشمن چنان گوی     که گر دوست گردند،شرم زده نشوی

-سخن در نهان نباید گفت        که بر انجمن نشایدگفت

-سرکه ازدسترنج خویش وتَره        بهترازنان دهخدا وبَره

-سر مار به دست دشمن بکوب.

- سرهنگ لطیف خوی دلدار          بهتر زفقیه مردم آزار

-سست بازو به جهل می فکند      پنجه با مرد آهنین چنگال

-سنگ بد گوهر گرکاسه زرین شکست    قیمت سنگ نیفزاید وزر کم نشود

-سنگ بر دست ومارسربرسنگ        خیره رایی بُود قیاس ودرنگ

-سنگی به چندسال شود لعل پاره ای   زنهاربه یک نَفَس نشکنی به سنگ

-سه چیز پایدارنماند،مال بی تجارت وعلم بی بحث ومُلک بی سیاست.

-سیم بخیل ازخاک وقتی درآیدکه وی درخاک رود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:21  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

امثال وحکم گلستان سعدی(ز)

زخودبهتری جوی وفرصت شمار       که با چون خودی گم کنی روزگار

-زر ازمعدن به کان کندن بدرآید وز دست بخیل به جان کندن.

-زر نداری نتوان رفت به زور از دریا       زور ده مرد چه باشد زریک مرده بیار

-زلف خوبان زنجیر پای عقل است ودام مرغ زیرک.

-زن جوان را اگر تیری به پهلونشیند به که پیری.

-زنبور درشت بی مروت را گوی      باری چو عسل نمی دهی نیش مزن.

زورباید نه زر که بانو را        گزری دوست ترکه ده من گوشت

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:34  توسط دانشمندجهانگيري ميناآباد  | 

مطالب قدیمی‌تر